سال دوم، شماره ده خرداد 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 

وقتي با شيطان برقصی

ابوغريب و قاعده‌ی طلايی اخلاق

قيمتی‌ها (يك داستان كوتاه)

پنج ده

نمايش‌گاه كتاب، يك نگاه گذرای ديگر

از آسمان

دريا در ميان خيابان

ضيافت و كودكی ها ...

مه

گيتار من

نويسنده‌ی غربي، مستي يا ...

 

قيمتی‌ها

كيوان خ.

 

خورشيد بر پهنه‌ی سربي سوزان آسمان از اضطراب می‌سوخت. بر تپه‌ ضدهوايي با چشمان پر از سوء ظن به آسمان مي‌نگريست. باد ول‌گرد سوت‌زنان در خيابان‌هاي شهر ويرانه مي‌گشت. گاه در خانه‌اي را به هم مي‌كوفت و گاه دفتر خاطراتي را كه گوشه‌اي افتاده بود، ورق مي‌زد. باد دور خود مي‌چرخيد، و مي‌گذشت. ضمير كوچه‌ها از صداي عابران تهي شده بود. مرگ در نگاه پنجره‌ها فرياد خاموشي داشت. شهر يك كابوس بود. بر تلي از ويرانه‌اي مرد خاك‌آلوده و عرق كرده سر بلند كرد. ساعت مچي زنانه‌اي را كه عقربه‌هايش متوقف شده بود، به شدت در مشت فشرد. غبار را از روي صفحه ساعت پاك كرد. لبخندي زد و بعد ديوانه‌وار خنديد. دوباره شروع به كندن كرد. نسيم چون دوشيزه‌اي مهربان لحظاتي او را نوازش داد. صدايي مرد را به هراس انداخت كه ميگ‌ها آمدند. يك لحظه قلب‌اش ايستاد، اما نه! صداي ماشيني بود كه از انتهاي جاده‌ی كمربندي به سرعت مي‌آمد. مردي از درون ماشين فرياد كشيد:

-          از شهر برين بيرون! مبادا دوباره بمباران بشه. ..

با دور شدن ماشين صدا نامفهوم شد. بي‌اختيار دستي تكان داد. سكوتي جهنمي حاكم شد. به آسمان نگريست. خبري نبود. بر تپه ضدهوايي به دور خود مي‌چرخيد. به آن سوي خيابان نگاه كرد. پيرمردي با دو زن در خرابه‌ها جست‌وجو مي‌كردند. و هر از چند گاهي چيزي در زنبيل مي‌انداختند. باد حرف‌هاي آنان را بريده بريده مي‌آورد:

-          ام‌روز رو شانس‌ايم.

-          آره!

مرد دوباره شروع به كندن كرد. خاك را بي‌امان مي‌كند. نفس در سينه‌ی زمان حبس شده بود. صداي چند تير ضدهوايي او را به خود آورد. نمي‌خواست به آسمان نگاه كند، اما نگاه كرد. نه، خبري نبود! نمي‌خواست به اطراف‌اش نگاه كند، اما ديد كه پيرمردي لنگ با دو زن سياه‌پوش به اين سوي خيابان آمدند. شقيقه‌هايش به شدت مي‌زد. نفس عميقي كشيد. ديگر هيچ چيز مهم نبود. مگر بود ... از خودش پرسيد. پيرمرد و زن‌ها از صداي ضدهوايي ترسيده بودند. پس از لحظاتي صداي آژير خطر در تمام شهر پيچيد، چون زوزه‌ي گرگي گرسنه در زمستاني سرد. خسته با خودش گفت:

-          همين‌ها هم كه پيدا كردم كافيه.

از تل خاك و آوار پايين آمد و پاي ديوار مخروبه نشست و تكيه زد. دو زن، يكي لاغر و تكيده و آن يكي كه از فرط چاقي به زحمت راه مي‌رفت، از جلويش رد شدند. بي آن كه به او نيم‌نگاهي بيندازند:

-          يا مولا!

پيرمرد لنگِ ابله به دنبال‌شان مي‌آمد، در حالي كه بقچه‌اي را به شدت در بغل مي‌فشرد. به مرد نشسته كه رسيد دل‌سوزانه گفت:

-          ضدهواييه! مگه نشنفتي؟ الانه ميگ‌ها مي‌آن ...

مرد نشسته جواب نداد. مرد لنگ با سماجتي مبهم با صداي بلندتر گفت:

-          با توام! مگه از جان خودت بيزاري كه اين‌جوري بي‌خيال ولو شدي؟

چشمان پيرمرد لنگ ابله چرخيد و بر زنبيل كنار مرد كه پارچه‌اي روي آن كشيده بود خيره ماند. لب‌خند موذيانه‌اي زد. دندان‌هاي زرد و چركين پيرمرد بيرون زد. پرسيد:

-          ها! حالا ملتفت شدم. چيزي گيرت آمده نمي‌خواي با ما بياي؟

سكوت مرد او را لجوج‌تر كرد. در سكوت مرد چيز مرموزي بود. براي اين كه اطمينان مرد را جلب كند، گفت:

-          من يك دست‌بند طلا با اين قاشق چنگال‌هاي نقره پيدا كردم.

 و دست در بقچه كرد و جلوي چشمان مرد گرفت.

-          مي‌بيني، ها؟

سكوت مرموز مرد او را بيش از پيش تحريك مي‌كرد. يكي از زن‌ها كه حالا دور شده بود، فرياد زد:

-          بيفت راه، حالا چه وقت خوش و بش كردنه؟

-          الانه مي‌آم. شما بريد، مي‌رسم به‌تان.

پيرمرد در چشم‌هايش خيره شد. شايد مي‌خواست راز سكوت‌اش رادر نگاه‌اش بخواند. مرد به نقطه‌اي دور خيره شده بود و گويي در جاي ديگري سير مي‌كرد. هيچ جوابي در نگاه‌اش خوانده نمي‌شد. پيرمرد لنگ ابله به زنبيل خيره شد. شايد مي‌خواست حدس بزند درون آن چيست. با خود گفت:

-          بايد چيز قيمتي‌ای پيدا كرده باشه، نمي‌خواد لو بده. ناكس؟

باز لب‌خند موذيانه‌اي زد و پرسيد:

-          چيز قيمتي‌اي پيدا كردي، مگه نه؟

مرد جوابي نداد. پيرمرد ناخود‌آگاه از كوره در رفت و گفت:

-          بابا، ما كه بخيل نيستيم! نمي‌خوايم لوت بديم! هر چي پيدا كردي، مال خودته.

مرد نشسته گويي از عالم ديگري مي‌آمد. نگاه سردش را به پيرمرد انداخت، زير لب زمزمه كرد:

-          آره، خيلي قيمتي‌ان!

آن گاه زنبيل‌اش را پيش كشيد و به داخل آن دست برد. چشمان پيرمرد حريصانه له‌له مي‌زد. مرد دست‌اش را هم‌راه چيزی بيرون آورد و گفت: "اين دست بريده، مال پسرمه ... اين پاي تا قوزك مونده، مال زن‌امه ... اما اين چشم‌ها، اين چشم‌هاي از حدقه دراومده نمي‌دونم ... نمي‌دونم مال كيه ..."

پيرمرد با دهان باز مانده و چشماني از وحشت دريده به دستان مرد براي لحظاتي خيره ماند. به خود آمد. چند قدمي تلوتلوخوران عقب رفت، و شروع به دويدن كرد. ضدهوايي‌ها بي‌امان مي‌غريدند. هواپيماها رسيدند. مرد قيمتي‌هايش را بر سينه فشرد و چشمان‌اش را بست.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.