|
پنج عاشقانهی غريب
ايليا ديانوش
گاهي
اوقات آدم ناچار ميشود
كه
براي بيان بعضي از حسهاي مهجورش،
به
زمانهاي مهجورتري پناه ببرد.
فروغ
فرخزاد
گذشتنيها
از
آنگونه كه نسترن بر تندباد
گلبرگي
را چيدن
و
آفتاب بر ابر
كمي
تا قسمتي را پرده
پوشيدن،
و
زآن
گونه
كه ماه بر پلنگ
غرش
شبانهي چهاردهم را
و
طبيب بر تبآلوده
ياوه
را،
يكايك،
هم
از
آنگونه
بر من
ببخش.
يكتايي
برخاستم و
بر
نخاستم.
نگاه
كردم و
نگاه
نكردم.
پرسيدم و
هيچ
نپرسيدم.
با
خود يكي نبودم و
از
خود خبر نشدم،
پرندهاي
به دو
پرواز
يكي
به اوج و
يكي
به فرود،
هر دو
بيسرانجام و
هر دو
بيسرود.
برخاستي و
برخاستم.
نگاه
كردي و
نگاه
كردم.
پرسيدي و
همه
پرسش شدم.
با
خود يكي بودم و
از تو
خبر شدم،
دو
بالِ همسانِ يك پرنده
به يك
پرواز،
به يك
اوج و
به يك
آغاز.
در
خلال معيتمان
...
كه
جَلد ميگذرند
ساعات
پيوند
و دم
زدن از بلنداي زمانِ با تو بودن
لافيست بزرگ
و
يگانه گرماي مطبوع من
با تو
گرم
ِ
پيوستن،
كه
بيتو مينرود
ثانيههاي سرد تنهايي.
يكروز در خلال معيتمان خواهي گفت:
"اين
بار
ديدارمان را
پاياني نيست."
و من
پاسخ خواهم داد:
"آري، به جاودانهگي
نزديكايم."
با ليليا شبي
(3)
در
انتهاي زمان ايستادم
ايستادني
و
ابتداي حيات را نگريستم
نگريستني.
من در
انتهاي زمان بودم
تو در
ابتداي حيات
...
گفتم:
"نامام ايلياست،
از
تبار آينهام."
و
تمكينات
كردم
تا با
زمان بيانتهاي تو
به
تاراج روَم.
گفتي:
"نامم ليلياست."
و بي
هر
كلامي
فرهيختهتر نمودي
و
تسليمام شدي
تا با
حيات بيابتداي من
تطاول
شوي.
از
اينگونه مشغول،
جاودانه شديم
جاودانه شدني.
از نو
بگو
و
عشق،
مركبي
كهاو
راست
نه
مِهميزي وادار به تاخت
نه
مهاري از آن باز.
عشق،
جاريست
وقتي
بَرَش بنشينيم
و
ساكن
هنگام
كهازََش
بيفتيم.
و
دوست
داشتن،
حركتي
كهاو
را
مركبي
نيست
كه ما
خود پاي رفتنايم
هنگام
كه دوست ميداريم.
و
پرستش،
رفتني
كهاو
را
اتراقي حاجت نيست،
رفتني
همبر
و همدوش.
و يگانهگي،
ماندني كهاو
را
ميلي
به رفتن نيست
چه در
نفْس
ِ خود
همه
رفتن است.
é |