|
اسبان عاشق
غلامعباس مؤذن
آسمان سياه بود با خالهاي سفيد. مثل سگ گري كه ديروز، پشتِ اسطبل،
مُرد. ستارههايي كه در پوست آسمان فرو رفته بودند، به يك شكل مي
درخشيدند. چشماناش را از آسمان بيرون كشيد، بالشاش را چرخاند و بر
پهلوي راستاش غلتيد: "نامهي زندهگيمون رو از روز خلقت اينجوري
نوشتن! پف پف پف، الله اكبر! نچنچنچ ..."
دوباره چرخيد، رو در روي آسمان! سرش را برد و كف دستهايش گذاشت. به شب
خيره شد. شهابي به پايين آسمان سُر خورد. چسبيده بر كول «جبروت»، چهار
نعل ميآمد. پشت او غروب گُل گرفته بود. دلهره در جاناش افتاده بود!
به طرفاش دويد. جبروت، بر سُمهاي خود نشست و سرعتاش كاسته شد. سرش
را از پشت جبروت بالا آورد و لگام كشيد، شيههي جبروت، در صحرا پيچيد.
فرياد ميزد اما صدايش از گلو بيرون نميآمد! نگاهاش كرد: "آقايش1
چه ميگويد؟" به عقب چرخيد. دو نفر، با كلههايي شبيه گراز و سوار بر
الاغ، به طرف قليچ ميدويدند. دهنه را به پهلو كشيد، جبروت، شيهه زد و
سرش به پهلو پيچيد. به طرفاش كه آمد، دوباره نگاه كرد، از جبروت خبري
نبود! چشماناش را به آسمان برد. اژدهايي از آسمان سرش را بيرون كشيد و
مشتي آتش بر صحرا ريخت. آسمان سرخ شد! از ترس جان به لب شد، سينهخيز
خود را به لبهي بام رساند و پايين پريد.
«ياپاغي»2 تاريك بود. سگها عوعو ميكردند. «خنده جيغ»
شغالها، كه فصل جفتگيريشان بود، شب را آلوده ميكرد. لنگهي چوبي
در، با سر و صداي زيادي باز شد. خاتون، كه فانوس را جلوي صورت خود
گرفته بود، از اتاق بيرون آمد. التهابي مبهم و غريب نگذاشته بود
بخوابد. مختومقلي مثل ثاري كه اسير بلا شده باشد، سر را در خود فرو
كرده بود و بازواناش ميلرزيد. فانوس را به صورت او نزديك كرد، نور
ضعيفي بر شوياش نشست: "چه شده آقا، بازم كه بيداري!"
كرهي خورشيد، پايش را بر زمين زد. مختوم گفت: "طوري نيست، برو بخواب!"
هنگامي كه به طرف آغل ميرفت، گفت:
- فانِس3 رو بيار خاتون، زبان بسته، ايني4
بيقراري ميكنه.
صداي چپكهاي5 خاتون، كه روي زمين كشيده ميشد، مختوم را تا
اسطبل همراهي كرد. خورشيد گوشهايش را به جلو تيز كرد و چشماناش برقي
كشيد. ايني سرش را بالا انداخت و به آرامي از مادرش فاصله گرفت. خاتون
گفت:
- زبون بسته هوس شير كرده انگار ...
مرغ و خروسها توي حياط پرسه ميزدند، گربهي لاغر و نحيفي كه از رزق و
روزي خود قانع بود، زير ديوار گِلي لميده و از آفتاب نرمي كه كركهايش
را نوازش ميداد، لذت ميبرد. موش گنده و چله چاقي از سوراخ در حيا ت،
عبور كرد. گربه با ديدناش چرتاش پاره شد، آرام روي چهار دست و پايش
نشست، به سوي موش خيز برداشت. موش ترسيد، گيج شد، اما توانست از كمين
ناموفق گربه، استفاده كند و از لابهلاي سُمهاي خورشيد، كه دهنهاش در
مشتِ مختوم گره خورده بود و از اسطبل بيرون ميآمد، بگريزد. در حياط را
كه چهار تاق گشود، گربه خميازه كشيد و «قَش و قوس» كرد.
بسمالله گفت و بر زين نشست، هي زد به دل صحرا. باد بر يال خورشيد
آويزان بود و صداي طبل كهنهي زمين كه با هر ضربهي سُم او، گرپ گرپ
ميكرد. مختوم چشماناش را به تهِ صحرا دوخته بود و باد را كه با
صورتاش بازي ميكرد، احساس نميكرد. مسافتي به طول تصويرهايي كه در
ذهن مختوم ميگذشت، اشباح مرداني كه خود قرباني شقهاي از آدابهاي
خويش بودند، رفت و آمدهايي كه ستيزهايي را براي روحاش، به هديه آورده
بود! «سولگين» دختري نبود كه خدا اسماش را در سرنوشت قليچ نوشته باشد!
عشق، هر چهقدر كه بوي كيميا را بدهد و يا اين كه از خود، جوهر شجاعت و
از جان گذشتن بتراود، اما از پس سنتهايي كه نشأت گرفته از زندهگيست
بر نميآيد. شايد بتواند طي زماني طولاني، به مدت گذري كه ساخته
شدهاند، آنها را تحت تأثير قرار دهد، اما همين تغيير، نياز به قرباني
دارد. قزاقهاي تاجيك، با برپايي آلاچيقهايشان در صحرا، قلب قليچ را
ربوده بودند! قليچ، رو در روي «آناالله» ايستاد. چشم در چشم او دوخته و
گفته بود: "ايرانيام. مثل شما زندهگي ميكنم. مگه رنگ من با شما فرقي
داره؟ براي ستاندن دخترتان آمدم. آمدم تا اون رو خواستگاري كنم. جبروت،
دارايي منه، با اون مسابقه ميدم. روزيام از «يكهتازي» ميگذره.
البته يه تكه زمين هم دارم. زميني كه پشتامه، واسه روزگار پيريم
نگهش داشتم."
- خون ما ميان قوم ما بايد جريان داشته باشه. تو از ما نيستي. سولگين
بميره بهتره تا اين كه واسهي مرد غريبه بچه بزاد!
سولگين، به قليچ گفت: "من حتماً ميميرم، تو هم بمير! اگه عاشق من
هستي. شايد تونستيم يه جاي ديگه مثل اينجا، به هم برسيم."
- اما شايد جايي ديگه، اون وقت اين احساس رو نسبت به تو نداشته باشم.
مردن آسونه، اما ميترسم عشق تو ديگه به سراغام نياد. بذار اونا برن،
تو پيش من بمون، ايران، بزرگه. ميريم يه جاي ديگه. قول ميدم آبها كه
ازآسياب افتاد، تو رو ببرم عشقآباد.
- ازم نخواه كه به رسوممون پشت پا بزنم. اونهام به نوبهي خود، با
عشق ساخته شدن. همينها يه جورايي باعث شدند تا زنده بمونيم!
- از تهديدي كه پدرت به من كرده، واهمه ندارم. فقط تو راضي باشي، برام
كافيه.
«چاپار قويما»6 از زمين سر برآورد. مختوم، به خورشيد اشاره
كرد، شيهه كشيد و سرعتاش كاسته شد. بر بلندي ايستاد. آستين بر پيشاني
نيمه خشكاش كشيد. به اسطبل، نگاهي انداخت و به طرفاش يورتمه رفت.
-
سلام خان مراد!
سرش را برگرداند. بر گردهي جبروت زد.
-
سلام مختوم! خوب شد آمدي.
-
ها، چهطور شده مگه؟
-
برات ميگم حالا، بشين گلويي تازه كن.
لِگام را بر تيرك چوبي، دو بار پيچاند. خورشيد سر جنباند. جبروت شيهكي
كشيد و سينهاش خِسخِس كرد. مختوم از نرده گذشت، كف دستاش چند بار بر
گونههاي جبروت به آرامي بالا و پايين رفت.
- چهطوره وضعاش؟
-
خواستم باهات صحبت كنم ...
جبروت، انگاري بوي آشنايي را حس كرده باشد، سرش را چند بار بالا و
پايين آورد و پرههاي دماغاش تكان خورد.
-
بهتر نشده هنوز؟
-
راستاش، چي بگم آنا مختوم؟
به چشمهاي جبروت زُل زد.
-
چشمهاش دِك ميزنه!7
-
از يه درد كهنهس، سينه پهلو كرده، درد كمي نيس واسه اسبي كه بيسواره!
-
خواستي يه چيزي بگي، بگو! گوشام باهاته ...
-
قزاقها اينجا بودند. پيِ اسب كنسروي ميگشتند. گفتم به خاطر خودش هم
كه شده ...
«قزاقها»، ظهور دوبارهي اين كلمه، جريان خون را در مختوم، تند كرد.
ياد سولِگين و قليچ، همراه با نسيم صحرا، سردي مرموزي را زير پوست
مختوم موجب شد. خاك، مانند لرزش قلب جوان نو رسيدهاي، پاك و يكدست،
با تندر ضعيفي همآغوش شد و در آن طرف درهي چاپار قويما، قوت گرفت.
چشمان مختوم سايههايي پراكنده از «قارااوي»هاي8 قزاق را
پيش خود ديد، و سوراخ خنجري كه بي صدا سينهي قليچ را بريده بود!
زندهگي فصلي، همه چيزش فصليست. اين قانونيست كه اين گونه زندهگي
براي خود بر روابط و منش انسانهاي پيراموناش به مرور مينويسد و به
مرور نيز جايگزين ميكند.
-
منظورت جبروته؟
-
ناراحت نشو! اگه خودت بخواي، اين زبون بسته خودش هم خلاص ميشه از
تحقيري كه روزگار بهش كرده ...
-
اما جبروت، تنها خاطرهي خوشيه كه از اون برام مانده. راس ميگي،
مريضه، اما خوبيش به اينه كه بازم هس!
-
نگو كه راضي ميشي بابت يه خاطرهي خوش، به يكي ديگه آزار برسوني!
ميخواي؟
نگاهاش كرده بود. حرفي نزده بود. نيش بر «گُرداله»ي خورشيد زده بود.9
از راهي كه آمده بود دوباره برگشته بود. خان مراد كه پلكي زده بود،
سايهاي را ديده بود: "چه مَخواست بگه! چه تَر ِ سْت بگه؟" زبان دلاش
را مردماني كه از آنجا عبور كرده بودند، با خود برده بودند. بوي كلامي
كه دروناش بود، مانند بوي پشكل گوسپندان، بر بار و بنديل عشيره مانده
بود. با صداي زنگولك بزغالهي «راهبر»، با هر بار پريدناش از
اندازههاي كوه و دشت، به صدا درآمده بود.
از چشمان مراد كه محو شد، صداي تاختناش به گوش جبروت رسيد كه از چاپار
قويما دور شد. چيزي از دروناش كنده شد. اولين بار ميشد كه چنين
احساسي را تجربه كرده بود. قليچ كه رفته بود، جبروت ديگر اسب هميشهگي
نبود. تكهاي از او آسيب ديده بود. اسب صحرا بايد بتازد! تاختن تنها
هنريست كه ميآموزد. كار هر اسبي نيست. سوارش كه نباشد، انگيزهاش
براي تاختن از بين ميرود. موجودي ميشود افسرده، سر نخ زندهگي از
دستاش در ميرود، گيج ميشود. بارها از او ياد كرده بود، دلتنگاش
شده بود، هوايش را كرده بود، سينهاش او را فشرده بود. خفه شده بود و
دوباره نفساش آرام بازگشته بود. براي او سالها گذشته تا اين شب فرا
رسيده بود. دوستداشتني بود. صداهايي از بيرون آمده كه اسبهاي ديگر را
ترسانده بود.
اما جبروت جان گرفته بود. صداها دوستداشتني بودند! شبي كه احساس خوبي
را با خود آورده بود. اسبهايي كه در اسطبل بودند، جبروت را تا آن شب
اينگونه نديده بودند. شيههي سختي كشيد. دو دستاش را بر زمين كوبيد،
بر پاهايش ايستاد و چشماناش را دريد. اهل اسطبل ترسيدند، اما تيركهاي
محاصره، رميدنشان را فروكش كرد. ساكت شدند.
جبروت ميدان مسابقه را به ياد آورد. هياهوي تماشاچيان را نميشنيد. به
سوارش فكر ميكرد. گويي جزئي از اوست. آخرين وداعاش را با قليچ به ياد
آورد. غروب بود كه به صحراي قاراقوم10 زدند و زير ماه
تاختند. هر چه ميتاخت شوق بيشتر ميشد. گويي كه آخرين بار است،
ميتازد! ميان ماسههاي ساحل دويد، اما خسته نشد. جنگلها را دويد، اما
خسته نشد. ماه بالاي سرشان ميآمد. دمدماي صبح بود كه به عشقآباد
رسيد. ميخواست تا آخرين ديدارش را با او كرده باشد. سولگين را
ميپرستيد. با خود انديشيد: "چرا رهايش كرد؟" از احساسي كه بين آنها
وجود داشت، حتا مختوم هم خبر نداشت. التهابي در دلاش شعله ميكشيد كه
تا آن زمان اتفاق نيفتاده بود. از بلنداي تپه، با چشماناش از او
خداحافظي كرد. آرزو كرد كه كاش ميتوانست راز احساسي را كه بين چشمان
قليچ و آن دختر زندهگي ميكرد، بفهمد. ستارهها را از شيار ديوار
چوبي اسطبل ديد. صداي شغالها آنقدر بالا گرفت كه جبروت را از خيال
خوش گذشته بيرون كشيد. نسيم خنكي به پيشانياش خورد، بي تاب شد. بوي
قليچ به مشاماش خورده بود.
صبح دميده بود، اما آسمان از گرگ و ميش بيرون نيامده بود. خان مراد،
براي سركشي، به اسطبل آمد. جبروت را نديد! از سكوت اسبهاي ديگر، وحشت
كرد. چشماش به سوراخي افتاد كه به اندازهی عبور يك اسب، تهِ اسطبل
كنده شده بود. با عجله بيرون آمد. اسطبل را دور زد، پايين تپه را نگاه
كرد، لباناش لرزيد. «افق» او را گرفته بود. رگبارهايي پراكنده هوا را
خنك ميكرد. دور تا دور صحرا را نگريست. در دوردستها، جايي كه آسمان
به زمين تكيه داده بود، جادهاي نوراني را ديد كه از ميان ابرهاي تند
آسمان، به سوي دشتهاي سبز قاراقوم، سرازير ميشد.
1- آقا،
به برادر بزرگ ميگويند
2-
ياپاغي، نام طايفهايست در تركمن صحرا
3-
فانِس، همان فانوس
4- ايني،
كره اسب
5-
چـِپــِك، دمپايي
6-
چاپارقويما، نام دشت پهناوريست در تركمن صحرا
7 - دِك،
حركت سريع، لرزش بدون اراده
8 -
قارااوي- كوچ نشين
9 –
گورداله، دو پهلو، كليه
10 – قاراقوم، صحراي بزرگي كه ايران را به تاجيكستان متصل ميكند
é |