|
سوراخ فتيلههای فلسفی
علی بردبار
اين
بابا، پترس رو كي يادش هست؟
يه
روز پترس آويزون رفيقاش بود و چون آويزون رفيقاش بود نتونست به دعوت
اون واسهی رفع و رجوع چند تا سوراخ فتيلهی فلسفي نه بگه.
پترس
و رفيقاش رفتن تو يه زير زمين و دو تا چوب دست گرفتن و مشكلات بعد از
دو ساعت تقريباً حل حل شد.

اين
طوري بود كه پترس اون روز نتونست پيتزا سانتي بخوره و با رفيقاش تهِ
دو تا دلستر رو بالا بيارن.
دقيقاً بعد از توپ آخري بود كه رفيق پترس گفت: "ديگه بريم فلافل
بخوريم."
و پترس فكر شارونِ هشت و دو رو از كلهاش بيرون كرد. اون دُور رو رفيق
پترس برد چون كه فقط يه هشت داشت و يه سوراخ!
é |