|
خاطرات ماندنی
يك نگاه به جشنوارهی
وبلاگ
شهاب مباشری
نوزدهم تا بيست و يكم خرداد، در جای خوش
آب و هوايی در شميران،
جشنوارهی جوانان، وبلاگ و جامعهی اطلاعاتی به ميزبانی
سازمان
ملی جوانان و
پرشين بلاگ برگزار شد كه در بخشی از آن نمايشگاه مجلات الكترونيكی
نيز برپا گرديد. در اين نوشته نيز بيشتر برای من آنچه در اين بخش از
نمايشگاه گذشت ملاك قلم زدن قرار گرفته است. جايی كه خود فروغ هم در
كنار هجده نشريه و پایگاه اطلاعرسانی ديگر پذيرای بازديدكنندهگانی
بود كه اين بار بساط ديدار در دنيای واقعی پهن میكردند.
اين جشنواره فارغ از همهی حرف و
حديثها دربارهی كم و كيف برگزاریاش، اعم از اتهام قصد گام برداشتن
به سوی دولتی كردن وبنگاری و زير چتر نظارت متمركز بردن اين امر، چند
و چون بخش مسابقه كه فقط شاعرانه بود، زمانبندی اجرای مراسم افتتاحيه
و اختتاميه، اطلاعرسانی عمومی و مكان دور از دست برپايی جشنواره، ربط
و دخل مجلهی الكترونيكی با وبلاگ و همين طور محدوديت ماجرای كلان
جامعهی اطلاعاتی به نمايشگاه نشريات الكترونيكی و چند كارگاه
دربارهی وبلاگنويسی، به نظر من همين كه بستری بود تا جوانان ورای
پردههای هويت مجازیشان در دنيای شبكه، شبكهوندی را با شهروندی
توأمان تجربه كنند بسيار امتياز بالايی كسب كرد. حتا به تعبيری میتوان
مدعی شد كه نشريات الكترونيكی و وبلاگنويسان در اين كه در دنيای
واقعی و بر بسترهای ارتباطی ديگر، مثل ارتباط كلامی يا نشر كاغذی،
چهگونه میتوانند سر پا بايستند، خود را محكی زدند. به نظرم همين قدر
و به همين فشردهگی كه از رسميات جشنواره صحبت كردهام كافیست و
مناسبتر است كه بروم سر يكی چند كلمه از رفاقتها و دوستیها گفتن.
كسان
مختلفی را در اين چند روزه ديدم، دوستان و آشنايان قديم و نزديك، زياد
ديده و كمتر نيز و حتا آشنايان قديمی كه تازه
ديدمشان و ...
پندار
و بعد
هفتم كه اتفاقا هر دو پایگاههايی هستند كه دورهی روزآمدی معينی
ندارند، همسايهی ديوار به ديوار غرفهی فروغ بودند و بر و بچههای
كافه
پارس هم روبهرويمان جا گرفته بودند كه هم قهوهنوشمان كردند هم
از ديدار مهمانان نامدارشان كه بازیگران محبوب برنامههای تلويزيونی
بودند محظوظ. اين از رسم ادب هم سايهگی به جا آوردن در اول راه.
حالا نوبت همخانههاست. نرگس بابايی و
دوستاناش از انجمن ادبی فروغ فرخزاد،
آيدا و دوست عزيزش سری به ما زدند.
مهدی هم روزی را كامل با ما گذراند و روز آخر
محيا هم
به همراه دوستاناش در گشت و گذارش غرفهی فروغ را شلوغ كرد. از ديگر
بر و بچههای نويسنده و نزديك به فروغ، ديدن بزرگوارانی مثل محمود
اروجزاده (دنيای
كامپيوتر و ارتباطات)،
بهزاد دوران، مسرت اميرابراهيمی، شهرام سروری (مدير مركز راهنمايی
علامهی حلی)، محمد ايوبی (مجلهی
خزه)
مايهی افتخار و مباهاتمان بود و مايهی شادمانیمان هم همصحبتی و
ديدار دوستان و آشنايانی مثل دستاندركاران پایگاهها و نويسندهگان
وبلاگهای
يادداشتهای يك شهروند اينترنت،
وحی شبانه،
فراموشخانه،
اهورا،
در مسير جادهای موهوم،
كليمانجارو،
ماهورداد،
يك گل سرخ،
عمو
حميد،
شراگيم،
فرياد،
شبكه
معين،
خانوم وكيل،
آلپر،
ارداويراف،
مهندس سعيد،
عاقلانه و بسياری ديگر كه به خاطر كاهلی حافظه و تعدد نامهای همه
عزيز، به خاطر نمیآورمشان (اينجا يك شكلك خجالتزدهگی لازم است).
البته علی عسكری كه ديگر وبلاگاش را ادامه نمیدهد ماههاست و در
خزه
مینويسد، و بر و بچههای
كلاغ
هم ديدنشان جای خود را داشت. صميميت همهی بر و بچههای
كاپوچينو،
از
بودن و سرودن،
هفتسنگ،
شاتوت،
شرقيان،
تكاپو
و ... را نيز نبايد از قلم انداخت.
در اين ميانه دوستی تازهای با
مرد تسبيح به دستِ ريشبلندِ جوانِ بامطالعهیِ عزيز ِ مهربان كه
به هم زدم، خود حكايت ديگریست. از او هديهای گرفتم كه ماجرای «راه
رفتن مرد مرده» است، وقتی سر جايم نبودم! داستان ما دو تا ادامه خواهد
داشت حالا حالاها!
آنهايی كه دور و بر بودند، حتما
میگويند، اصل ماجرا جا افتاده است. و اگر بخش از رفاقتها گفتن ِ اين
نوشته به همين جا ختم شود، بیترديد ناتمام است كه ...
ليلا!
é |