سال دوم، شماره بيست و چهار خرداد 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

در اطراف نقطه‌ی صفر

وب‌لاگ: مفر هويتی

ايران برای همه‌ی ايرانيان

خاطرات ماندنی

از آسمان

تا هفده می‌شمارم

سوراخ فتيله‌های فلسفی

اسبان عاشق

سه شبانه‌ی تنهايی

پنج عاشقانه‌ی غريب

غروب، انتظار، و طلوع

 

 

تا هفده می‌شمارم

سميه مولاورديخانی

 

ماه من، سلام!

یادم می‌آید از مادر پرسیدم: "پس کی متولد می‌شم؟" و او گفت: "تا چند بلدی بشمری؟" من بهت‌زده و نگران گفتم: "تا بيست!" _ رياضي را با كتاب حساب مصور آموخته بودم، نقاشي را نيز هم.

گفت: "هفده بار که چشم‌هایت را ببندی و باز کنی، آن وقت، روز روز توست."

در گوشه‌ای از اتاق، پشت تخت و کمدها قایم شدم و چهارزانو نشستم. هفده مهره‌ی اسباب بازی‌ام را از روی لباس‌ام که پنهان کرده بودم به زمین ریختم. چشم‌هایم را بستم و باز کردم. این یک مهره، یعنی یک بار. دوباره چشم‌هایم را بستم و باز کردم، مهره‌ی بعدی را روی قبلی سوار کردم. هفده مهره روی هم. ساکت و بی‌حرکت ماندم! اما اتفاقی نیفتاد. شاکی و گریان، دوان دوان خود را در آغوش مادر انداختم.

-          مامانی! مگه این مهره‌ها هفده تا نیست؟

مادر دانه دانه شمرد و از هم جدا کرد. گفت: "چرا، هست." گفتم: "پس چرا ..."

مادر امان‌ام نداد. می‌دانست چه خواهم گفت. حرف‌ام را با حرف‌اش ادامه داد تا بیش از این مجبور نشود بهانه‌های بی‌جواب‌ام را پاسخی یابد.

-          منظورم این بود که هفده بار بخوابیم و بیدار شویم، بعد!

آخر مادر گفته بود همه‌ی سؤال‌هایت را آن وقت پاسخ خواهم گفت و تو می‌توانی یک آرزوی بزرگ بزرگ بکنی.

از آن روز ظهرها هم خود را زیر پتو قایم می‌کردم تا شاید خواب‌ام ببرد، تا در عوالم کودکانه‌ی خود زودتر به هفده برسم.

اما حالا نمی‌فهمم که چه‌گونه شانزده برگه از این ماه تقویم‌ام پاره می‌شود و من به هفده می‌رسم. بعضی سال‌ها یادم می‌رود که متولد شده‌ام. بعضی سال‌ها متولد می‌شوم و یادم می‌رود و بعضی سال‌ها اصلا یادم می‌رود که دوباره متولد شوم.

دوباره به کلاس اول می‌روم، الف، با!

به کلاس دوم، تصمیم کبرا!

به کلاس سوم و ...

این بار همچون کبرا تصمیم گرقته‌ام وقتی می‌آیی تو را بگیرم، به دست‌هایت دست‌بند بزنم و به زندان بیندازم‌ات. اما کاش می‌شد! کاش به خاطر این تصمیم، چوپان دروغ‌گو نشوم! کاش می‌شد، حیف که باید صرف‌نظر کرد از این تصمیم، یا این که چوپان ...

اصلا می‌دانی چی‌ست؟ باید این کار را همان وقت‌ها می‌کردم. همان وقت‌ها که هنوز هفت ساله نشده بودم تا پشت میز بنشینم. همان وقت که زیر میز خاله‌بازی می‌کردم، عطر اطلسی به هم‌سایه کناری‌ام هدیه می‌دادم و تو را هر روز هفده بار تا هفده می‌شمردم، همان موقع، قبل از این که به روی میزها خودم را، بچه‌گی‌ام را و بازی‌های کودکانه‌ام را ببازم. کاش می‌شد به جای هفده روز به جلو، هفده سال به عقب باز گردم. ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.