|
از
آسمان:
-
دود و مه
-
آغوش من
دود و مه
حسن كلاهی
دود و مِه
روي
راههاي نرفتهام، كه
پرت
عشق ميشوم:
قيصر
پاشنهي كفشاش را بالا ميكشد،
و من
حلقه
ميكنم دود سيگارم را،
در هواي
كافيشاپهاي گران،
ولي من بايد فيلسوف شوم.
آغوش من
مصطفا مقدم
خسته از هزار راه رفته و هزار راه نرفته گوشهاي افتاد،
آهي کشيد و گفت: "من هيچ وقت نميرسم."
چشماش به مورچهاي افتاد که دانهاي گندم را به زحمت
به دنبال خود ميکشيد. اشک در چشماناش حلقه زد. گفت: "حتا اين مورچه
هم بالاخره خواهد رسيد، شايد دست خالي، ولي خواهد رسيد." سر به آسمان
کرد و فرياد زد: "مگر نميگويي از همه بيشتر دوستام داري؟ مورچه را
به خانه ميرساني و مرا سرگردان رها ميکني؟"
صدايي گفت: "دوباره نگاه کن!"
صدا از درون قلباش بود، نه! نزديکتر! نگاهي کرد، در
آغوش خدا بود ...
گريان و خوشحال و ترسان پرسيد: "آن زماني که به هر
راهي ميرفتم تا تو را بيابم کجا پنهان بودي؟"
- تو را در آغوش داشتم.
- پس اين همه راه ...
- راهي در کار نيست! آنها که ميگويند راه يکيست، بر محمل دروغ
نشستهاند و آنها که ميگويند راه بيشمار است بر محمل خيال! همهی
شما در آغوش منايد ... چشمتان را باز کنيد! مرا خواهيد ديد."
é |