سال دوم، شماره بيست و چهار خرداد 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

در اطراف نقطه‌ی صفر

وب‌لاگ: مفر هويتی

ايران برای همه‌ی ايرانيان

خاطرات ماندنی

از آسمان

تا هفده می‌شمارم

سوراخ فتيله‌های فلسفی

اسبان عاشق

سه شبانه‌ی تنهايی

پنج عاشقانه‌ی غريب

غروب، انتظار، و طلوع

 

 

 نوشته‌ها‌ی مصطفا در سال دوم:

 اومدن و موندن

 

از آسمان:

- دود و مه

- آغوش من

 

دود و مه

حسن كلاهی

 

دود و مِه

روي راه‌هاي نرفته‌ام، كه

پرت عشق مي‌شوم:

قيصر پاشنه‌ي‌ كفش‌اش را بالا مي‌كشد،

و من

حلقه مي‌كنم دود سيگارم را،

در هواي كافي‌شاپ‌هاي گران،

ولي من بايد فيلسوف شوم.

 

آغوش من

مصطفا مقدم

 

خسته از هزار راه رفته و هزار راه نرفته گوشه‌اي افتاد، آهي کشيد و گفت: "من هيچ وقت نمي‌رسم."

چشم‌اش به مورچه‌اي افتاد که دانه‌اي گندم را به زحمت به دنبال خود مي‌کشيد. اشک در چشمان‌اش حلقه زد. گفت: "حتا اين مورچه هم بالاخره خواهد رسيد، شايد دست خالي، ولي خواهد رسيد." سر به آسمان کرد و فرياد زد: "مگر نمي‌گويي از همه بيش‌تر دوست‌ام داري؟ مورچه را به خانه مي‌رساني و مرا سرگردان رها مي‌کني؟"

صدايي گفت: "دوباره نگاه کن!"

صدا از درون قلب‌اش بود، نه! نزديک‌تر! نگاهي کرد، در آغوش خدا بود ...

گريان و خوش‌حال و ترسان پرسيد: "آن زماني که به هر راهي مي‌رفتم تا تو را بيابم کجا پنهان بودي؟"

- تو را در آغوش داشتم.

- پس اين همه راه ...

- راهي در کار نيست! آن‌ها که مي‌گويند راه يکي‌ست، بر محمل دروغ نشسته‌اند و آن‌ها که مي‌گويند راه بي‌شمار است بر محمل خيال! همه‌ی شما در آغوش من‌ايد ... چشم‌تان را باز کنيد! مرا خواهيد ديد."

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.