|
شب آخر
انسيه سياوش
(نويسندهء وبلاگ
زنی به نام سياوش)
امشب
آخرين شبيست كه كنارم خواهي بود،
چشمانات
را بشوي
گلهاي
خواب را از بسترم بچين
پيالهي
اشكات را پر كن
و
روح مرا
در جرعهاي بنوش!
آويختهام
به
لالههاي گوشام
لاله
عباسي پنج دريهاي خيالات را
از هشتي
اين ويرانه به اين حجلهي خيالي فرود آ!
امشب
آخرين شبيست كه كنارم خواهي بود،
حوضخانهي پر شمعدانيات، در افسون حسن يوسفيِ
چشمانام
جاي دادهاند در خود
پيچكهاي
ياس
از اين
رؤياي خفته گل خيال را خواهم چيد
امشب
آخرين شبيست كه خواهم، خواهي زيست!
é |