سال دوم، شماره بيست و يك تير 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

ماجرای ناتمام آقايان و برده‌گان

دين‌داری و فضای مجازی

از آسمان

اين نيز بگذرد

خانه‌ی قديمی

رخ شيشه‌ای

عاشقانه‌های گداخته، هفت شعر

 

 

عاشقانه‌های گداخته، هفت شعر

ايليا ديانوش

 

سايه به سايه

مهرجويان روان شدم از پي‌ات

بي هيچ سايه‌اي كه پي بگيرم از تو

جز خويش

و بي هيچ سايه‌اي كه بيايد با من

جز هيچ.

 

نه اين‌كه خورشيد

در آسمان نبود،

خورشيد

بود،

اما سايه‌اي

جز تو نداشت.

 

در اثناي با تو بودن

در اثناي با تو بودن

چيزيم نمانده است

كه در شرم حضور پررنگ تو رنگ نباخته باشد.

 

اي خوش اين با تو بودن و آن بي تو بودني

كه همه‌چيزش به رنگ تو آمده بود

تا پذيراي حضور دلپذير تو باشد.

 

كنون كه حضورت در همه چيز

ـ پر و تازه ـ رنگ دوانده است،

بگذار

با لذتي مخصوص

چونان گرسنه جانوري كه با رؤيت شكار

آب از دهان‌اش سرازير مي‌شود،

ـ با چشماني كه از نگاه مست تو مست است ـ

زير لب بغرم:

"تو

در چنگ مني!"

 

خشت اول

شب‌چراغ ساليان‌ام!

ظلام ِ تام را مشق مي‌كردم همه شام

هنگام كه تو را نداشتم.

 

اما نخستين مشقي كه با تو نگاشتم

خشت اولِ از تو آكنده بودن‌ام بود كه گذاشتم.

 

و از تو آكنده بودن

يعني شامي را شكستن و

عالمي را تابنده بودن.

 

با من دريده باش

پرنده پر مي‌كشد از سر كوه و

نگاه يكي‌ست.

اسب

شيهه سر مي‌دهد از دل دشت و

صدا يكي‌ست.

 

حتا گاهي

ديدن‌ات را كه

شنيدن‌ات را كه

جان پر مي‌دهم و

فرياد سر،

نگاه همان نگاه است و

صدا همان صدا.

 

تو مرا مي‌شناسي

با من سخني آغاز كن

با من

دريده باش.

 

بيرون از اتاقك تن

از بام و

تا شام هم

ـ هر ساعت از روز

كه با هم از اتاقكِ تن

بيرون مي‌زديم ـ

در معيت خنكاي نسيم سحري مي‌گذشت

و نواي خنياگري كه نغمه سر مي‌داد

ـ آي نسيم سحري! ـ

در هر كوچه و هر خياباني

به گوش مي‌رسيد،

از بام

و تا شام هم.

 

اي خوش آن ايام و اين ايام هم.

 

طنين رعد عشق

همه را

ـ يك‌تنه ـ

ايستاديم و گفتيم:

ما دو تن‌ايم.

 

پس ابر دلتنگ باراني شديم

ـ لبريز ـ

هم را به آغوش كشيديم،

و طنين رعد عشق را

ـ مهيب ـ

در سينه‌هامان شنيديم.

 

آذرخشي آسماني

ـ پرفروغ ـ

اين هم‌آغوشي را تابيده و

به رگباري ناگهاني

ـ سيل‌آسا ـ

باريده بود.

 

پس همه را

ـ يك‌دله ـ

ايستاديم و گفتيم:

ما يك تن‌ايم.

 

رخصت ورود

سروده بودم براي‌ات،

گذران دلخواه شب

وقتي‌ست كه ماه‌اش تو باشي و

در برِ من.

 

سر داده بودم براي‌ات،

شبي را چنين

به هيچ صبحي

مجال رسيدن نخواهم داد.

 

آري، آري، آري!

اين همان شب است و آن صبح،

همين صبحي كه محتاطانه از پس ديوار بلند شبِ دلخواه من،

سرك مي‌كشد.

 

اما به صبح

رخصت ورود خواهم داد

كه خورشيدش تويي و

در بر من.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.