|
اين نيز بگذرد
مائده م.
بر بالای کوهي، زير پايش سرزميني،
پرغوغا پرآشوب، جايی جنگ، ظلم و پر ز خون
و يک پرتگاه در پيش رو، راهی که صعب و طولانیست
اما بيابان زير پرتگاه، اميدش آبادانیست ...
در ابتدای جاده ايستاده، جاده تا افق گسترده بود. اولين قدماش را با ترس
برداشت. نمیدانست اين جاده چهگونه با او تا خواهد کرد. قدمهايش را
به آرامی بر میداشت. حتا نمیدانست اين جاده به کجا خواهد رسيد. سر
گرداند. در سمتِ راست، دشت بود، و نه هيچ چيزِ ديگر! اما در سمتِ چپ،
... همسفر در سمتِ چپ با او میآمد.
مقصد را در چشماناش ديد، و جاده را روشنتر. دستاش را گرفت. با هم، با
علم قدم به جادهشان گذاشتند.
قدمهايش را با اطمينان بر میداشت، چون میدانست مقصد کجاست، چون جاده
برایاش روشن شده بود.
سنگهای زيادی در راهشان ديدند. آنها را با تلاش از سر راهشان برداشتند.
چون میخواستند از همين جاده به هدفشان برسند، با هم. هر روز خودش را
به هدف نزديکتر میديد ...
شب شده بود، و جاده تاريک بود. با احتياط به پيش میرفتند. صبح شد. سر
گرداند، در سمتِ راست دشت بود، و نه هيچ چيز ديگر! اما در سمتِ چپ، ...
همسفر ديگر با او نمیآمد ...
جاده تا افق گسترده بود.
با اطمينان جاده را ادامه داد.
او هدف را ديده بود، همان وقت که شب بود و تاريکی بود و هيچ نبود.
From The First
Time That Life Could Be Heard,
To The Last Sounds
Of Men On The Earth,
The Question Is
Always The Same:
"Where Are We Going?"
é |