|
از
آسمان:
-
هيچ جهنمی وجود ندارد
-
برای چشمهايت
هيچ جهنمي وجود ندارد
اميرعطا محمودی
شب را در جاده گذراندم.
هوا سرد بود و من فقط يک پتو داشتم. سقف ماشين را کشيدم. متوجه نشدم که
چه مسافتی را طی کردهام. ميخواستم دور شوم، دور و دورتر. نميدانستم
چه میگويند. نمیدانستم داستانهايی که بر سر زبانهاست چهگونه شکل
گرفته.
کلبهای در تاريکی ديدم.
به نظرم رسيد که مرا به خود فرا ميخواند ...
"بيا! لمسام کن. من قلب
دارم. در را به روی من بگشا! از پلههايم بالا برو و به پنجرههايم
نگاه کن! ديوارهايم همهگی چوبیاند. میتوانم به خوبی آرزوهايت باشم.
بگذار داخل شوم. میخواهم در آغوشات بگيرم. ميتوانم خودم را در
آتشات بيندازم. بدان اگر تو پشيمان هستی، هيچ گناهی تا ابد زشت
نمیماند."
باد سردی میوزيد. از
ماشين پياده شدم. تا دوردستها ستاره بود. به سمتاش رفتم.
"کبريتی را در تاريکی
روشن کن! تاريکی فرياد ميکشد: نه، نه! من عاشقات هستم. ما با هم
نيرومنديم. تو هميشه به آنچه گفتهام ايمان داشتهاي."
کبريتی بر زمين میافتد. صدای پاهايم در راهروی چوبی
میپيچد. در باز ميشود. سکوت خواهد شکست. لهيب شعلههای آتش مرا وا
ميدارد که به ياد بياورم: "هيچ جهنمی وجود ندارد."
برای چشمهايت
مصطفا مقدم
همیشه
عاشق دیدناش
بودم.
گفتم:
"هر
چه در خود مینگرم نشانی از خوبی در خود نمییابم.
به چه چیز من عشق میورزی؟"
خندید
و هیچ نگفت.
گفتم:
"کولهبارمان
خالی، دلهامان
سیاه،
بیشرمیمان
زیاد و
...
واقعا
به چه چیز
ما
دل
خوش کردهای؟"
هنوز
محو زیبایی چشمهایش بودم.
باز
خندید و هیچ نگفت.
گفتم:
"واقعا
چیزی ندارم
..."
گفت:
"به
خاطر همین چشمهایت!
چون عاشق زیباییاند
..."
é |