سال دوم، شماره چهار مرداد 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

آيا ايرانيان دورو هستند؟

آلوده‌گی مقدس و غير مقدس

من، تو و خودم!

رفتن در كوير

از آسمان

گِل گرفتن و چهل و هشت ستون

اين داستان واقعی نيست، اما دير يا زود اتفاق می‌افتد

عزيزم! گوشی را بگذار!

يك حرف از هزاران

 

اين داستان واقعی نيست، اما دير يا زود اتفاق می‌افتد

هدا صفا

 

مرداد 1395! من تو را دیدم. بعد از ... هه! فرقی هم می‌کند مگر؟

در را که باز کردم، صدای آشنایی پیچیده بود توی سالن دادگاه، صدایی آشنا ولی شکسته.

پس از گذشت این همه سال، پس از گذشتن همه‌ی شب‌های بدون صبح، پس از این همه روز و ماه و سال، پس از این همه فراموشی، پس از این همه خاموشی، حواس‌ام آن‌قدر جمع نبود که همان ابتدا بشناسم‌ات. اما آن‌قدر هم پرت نبودم که نفهمم پشت آن صدا چه کسی نشسته است. به خاطر همین بود که وقتی در را پشت سرم بستم، لختی به آن تکیه دادم تا خشکی پاهایم تمام شود و من بتوانم قدم از قدم بردارم.

مثل همیشه‌های دور سرت را بلند نکردی تا ببینی چه کسی وارد می‌شود. سرت پایین بود و داشتی با کسی که گویا قرار بود از او دفاع کنی حرف می‌زدی. گه‌گاهی هم چیزی می‌نوشتی. آرام نشستم کنار خانمی که موکل‌ام بود. مضطرب بود و تند تند حرف می‌زد. گوش نمی‌دادم، اما نگاه‌ات می‌کردم و فکر می‌کردم که موهای کنار شقیقه‌ات چه زود خاکستری شده‌اند.

نفهمیدم جلسه‌ی دادرسی چه‌گونه گذشت. مثل مجسمه‌ها بلند شدم و ایرادات معمول را وارد کردم و برگه‌ای روی میز قاضی گذاشتم و خواهان دعوای متقابل شدم.

در تمام آن مدت حواس‌ام بود که چشمان‌ام در چشمان‌ات گره نخورد. آخر می‌ترسیدم بفهمی. چیزی را که خودم وقتی در سالن را بستم، فهمیدم. دل همان دل است ... پس از گذشت این همه سال حتا!

جلسه که تمام شد، عصبانیت و فریادهای موکل‌ام را سراسیمه کنار زدم و به طرف‌ات آمدم. من که نمی‌دانستم تو هم مرا شناخته‌ای یا نه، بلند صدایت زدم. برگشتی. هنوز هم از چشم‌هایت نمی‌شود چیزی خواند. از بس هیچ ربطی به دل‌ات ندارند. گفتم: "فکر نمی‌کنم شانسی برای برد داشته باشید." و لب‌خند زدم. از همان لب‌خندهايی که تو را منزجر می‌کرد. حس پیروزی خوبی بود بعد این همه سال. گفتی: "چرا؟" کمی مکث کردی و گفتی: "من شما را می‌شناسم؟" بغض تمام وجودم را گرفت، همه‌ی نفرت و عصبانیت‌ام شد همین یک جمله که: "نمی‌دانم. چیزی هم از سال‌های دور مگر نگه داشته‌ای در ذهن‌ات؟"

و رفتم ...

تو پشت سرم آمدی. اول آرام، بعد دویدی و بلند صدایم زدی. باید جای دیگری می‌بود، باید همه‌ی آن شلوغی کنار می‌رفت، باید همه جا را سکوت می‌گرفت تا صدای تو که مرا به نام می‌خواند بپیچد در همه‌ی وجودم. جای دیگری نبود اما. دور و برم هم شلوغ بود. این شد که بار اول نشنیدم. بار دوم هم که شنیدم، برنگشتم. تو را دنبال خودم کشیدم بیرون محوطه. تو را این گونه می‌خواستم. همیشه این گونه می‌خواسته‌ام. بیرون از آدم‌ها، بیرون از محوطه‌ها، بیرون از مرزها، بیرون از نقش‌ها. هه! خوش‌خیالِ خام ...

به ماشین که نزدیک شدم، قدم‌هایم را کند کردم. زودتر از من رسیدی. جلوی در ماشین ایستادی و گفتی: "این‌جا چه کار می‌کنی؟" نگاه‌ات کردم. چشمان‌ات مخلوطی از حیرت و عصبانیت و درد بود. درد؟ جدا چشمان تو درد داشت؟ دردِ دوباره دیدن‌ام بود یا درد هرگز نداشتن‌ام؟ گفتم: "مثل خودت دنبال یک لقمه نون." با کلید روی بازویت زدم و گفتم: "می‌خوام برم." غفلتا دست‌ام را گرفتی و گفتی: "باید ببینم‌ات." خندیدم و گفتم: "برا کار دیگه؟" بلندتر گفتی: "باید ببینم‌ات." وحشیانه دست‌ام را بیرون کشیدم. می‌خواستم بگویم نه. می‌خواستم بگویم از این تصادف احمقانه هم متاسف‌ام. می‌خواستم بگویم من تمام این سال‌ها نبودن‌ات را دست و پا زده‌ام، حالا نمی‌شود که بی‌خبر دوباره پیدایت شود. آن هم درست وقتی که من دارم می‌روم. دارم از این شهر، این کشور، این همه خاطره می‌روم. می‌خواستم سرم را رو به آسمان بگیرم و بلند بگویم که این همه عذاب سهم من از زنده‌گی نبود، نیست. اما به جای همه‌ی این حرف‌ها گفتم: "فردا عصر، کافه‌ی جلوی دانش‌گاه!"

 

تمام شب را گریستم. تمام شب را برای این همه زخم، برای این همه درد که هنوز در من هست. برای این همه تلخی، این همه بی‌هوده‌گی، این همه خالی، برای آدمی که من نیست، برای آدمی که تو نیست، برای دنیایی که دنیای ما نیست، گریستم.

فکر نمی‌کردم برگردم به این حال. من تمام این راه را افتان و خیزان رفته بودم. برای این‌که ثابت کنم تو نیستی، که می‌توانی نباشی، برای این‌که یادم برود من از چه ارتفاع حقیری سقوط کردم و این سقوط چه‌قدر درد داشت، که یادم برود من کودکانه دل به چه کسی بسته بودم، کسی که نگاه ثابت‌اش به زنده‌گی هرگز تغییر نکرد، کسی که به تمامی و تلخی به‌ام آموخت در زنده‌گی انسان‌ها آخرین چیزی که ممکن است مهم شود، عشق است.

تمام شب خاطرات همه‌ی این سال‌ها و آن اندک روزهای خوش روی سرم آوار می‌شد. انگار که می‌خواست جای همه‌ی تصاویر و نوشته‌هایی را که متعلق به تو بود و شبی بی‌خبر از من در آتش سوخت، پر کند.

 

عصر روز بعد _ اگر چه دیر _ آمد. راه منزل تا کافه مثل همیشه شلوغ بود. مثل همیشه وقت داشتم که فکر کنم. توی همان ماشین قدیمی، توی همان خیابان‌های قدیمی، توی همان شهر هنوز بزرگ و تمام این سال‌ها انگار که با من کشیده می‌شدند توی خیابان‌ها و حرکت ماشین‌ها را کندتر از همیشه می‌کردند. قبل از این‌که از ماشین پیاده شوم، نگاهی به صورت کسی انداختم که تو قرار بود او را ببینی، بعد از این همه سال ... هیچ نشانی از دخترک هفده سال پیش نبود. دخترکی با موها و چشمان سیاه که صادقانه تو را عاشق بود. جای دخترک زنی نشسته بود که رنگ طلایی موهایش سعی داشت به زور سفیدی‌ها را بپوشاند. زنی که پوست‌اش زیر همه‌ی کرم‌ها و پودرها هنوز به تیره‌گی می‌زد. زنی که چشمان‌اش به جای آن همه شور، آن همه زنده‌گی، نفرتی عمیق را تداعی می‌کرد.

وارد کافه که شدم، رفتم و پشت همان میز همیشه‌گی نشستم.

نه خیلی دیر، آمدی و روبه‌رویم نشستی. خیره نگاه‌ات کردم و متعجب از دل‌ام که چرا دیگر نمی‌لرزد، دست‌ام را به طرف‌ات آوردم. نگاهی به اطراف انداختی و با تردید با من دست دادی. ترسوی همیشه! زنده‌گی‌ات تباه همین مراقبت‌ها شد و آدم نشدی.

برای خودمان قهوه سفارش دادم و سیگاری آتش زدم. تمسخرآمیز گفتی: "تو هنوز عادت سیگار کشیدنُ ترک نکردی؟" بی‌تفاوت گفتم: "تو هم عادت مزخرف ایراد گرفتنُ." پکی به سیگارم زدم و دودش را حواله‌ی صورت‌ات کردم و گفتم: "چرا می‌خواستی منُ ببینی؟"

و تو شروع کردی. حرف می‌زدی و من محو تماشای تو فکر می‌کردم که تو هم از گذر زمان در امان نمانده‌ای، که موهای کنار شقیقه‌ات به خاکستری می‌زند. از کار می‌گفتی، که خوب است و راضی هستی. از زنده‌گی می‌گفتی که اگر چه کامل نیست، ولی بد هم نیست. می‌گفتی که در تمام این سال‌ها از من بی‌خبر نبودی، اما انتظار آن گونه دیدن‌ام را هم نداشتی.

- زن‌ات! از زن‌ات بگو ...

- ...

- يالا! از زن‌ات بگو! دوست دارم بدونم.

و تو گفتی. که زن‌ات آدم خوبی‌ست، که پدرزن‌ات خیلی کمک‌ات می‌کند، که یک بچه داری، اما همه چیز خسته‌کننده شده. پری‌شب با زن‌ات دعوا کردی و او هم رفته، که دیگر حوصله‌ی این یک‌نواختی را نداری، که دل‌ات تنگ شده برای‌ام ...

تو می‌گفتی و من فکر می‌کردم که هفده سال پیش، در یک بعدازظهر داغی شبیه به امروز، تو مرا به این‌جا آوردی و روبه‌روی خودت نشاندی. من تازه حکم دادگاه را به خاطر فعالیت‌هایم در دانش‌گاه گرفته بودم. می‌خواستم برای‌ات بگویم که روزهای بازداشت خیلی هم سخت نبود. می‌خواستم بگویم که می‌توانیم تقاضای رسیده‌گی مجدد به پرونده‌ها را بدهیم. می‌خواستم بگویم که در بازداشت حرف‌های خوبی پشت سرت نبود، اما تو مثل همیشه زودتر از من شروع کردی. گفتی که از بچه‌ها جدا شدی، گفتی که کاری به چیزی نداری، گفتی که بچه‌ها اشتباه کردند آن روز تحصن گذاشتند. گفتی که چه‌قدر خوب شد نبودی در تحصن، گفتی که خبر دست‌گیری مرا از فلانی شنیدی. گفتی که در جریان همه‌ی مسائل هستی و همه‌ی این کارها پوچ و بی‌هوده است و به آینده‌ی شغلی همه‌ی ما لطمه می‌زند. گفتی که یک پیش‌نهاد خوب برای کار داری و می‌خواهی قبول کنی. آن وقت دست‌ام را گرفتی و گفتی که خیال ازدواج داری. گفتی که من و تو وصله‌ی تن هم نیستیم. گفتی که من در تعاریف تو جا نمی‌شوم. گفتی که من دختر کولی سرگردانی هستم. گفتی که تو نیاز به یک دختر موقر و متین داری که زنده‌گی‌ات را جمع و جور کند. گفتی که محکومیت من کار دست تو می‌دهد. دست‌ام را گرفته بودی و تند تند حرف می‌زدی. دست‌ام را آرام از دست‌ات بیرون کشیدم و مات نگاه‌ات کردم. همان دستی که الان روی میز است. همان دستی که باید کوبیده می‌شد توی صورت‌ات و نشد. دست‌ام و نگاه‌ام را بستم و رفتم.

... و رفتم.

بعد این همه سال هنوز هم دارم می‌روم. از همه‌ی آن روزهای دردآور، روزهایی که ما کودکانه فکر می‌کردیم می‌شود تن نداد به بی‌هوده‌گی، به یک‌نواختی، به فرسایش تدریجی. روزهایی که باید لحظات خوش جوانی و بی‌خیالی می‌شد و نشد ...

نمی‌دانم تو کجای شکایت‌هایت از همه چیز بودی که بلند گفتم: "همه چیز بازی مسخره‌ای بود و من این را از همان ابتدا می‌دانستم. چیزی که برای‌ام مسخره نبود احساس‌ام نسبت به تو بود. تنها چیزی که دیده نشد. نگاه تو هنوز همان نگاه حساب‌گر قدیمی‌ست، نگاه دو دو تا چهار تا! نگاهی که همه‌ی رنگ‌های ساده‌ی خوب را به آتش کشید. نگاهی که نگذاشت کمی هم به دل‌ات بها دهی. نگاهی که نگران لحظه به لحظه‌ی زنده‌گی آینده بود و به خاطر همین صمیمی‌ترین دوست‌هایش را فروخت. ... تا برای آینده‌اش پس‌انداز کافی داشته باشد. زخمی که خنجر تو برای بچه‌ها داشت، خیلی طول کشید تا خوب شود. اما زخمی که تو به من زدی، آمد که بماند و ماند! خوب ماند. من پشت چشم‌هایم دیگر چیزی برای کسی ندارم. می‌دانی؟ خوب که فکر می‌کنم می‌بینم نقش من و تو از همان اول مشخص بود. من باید این‌جا می‌ایستادم و تو آن‌جا. همان جایی که هستم، همان جایی که هستی! من فقط ابلهانه فکر می‌کردم می‌شود تقدیری را که خیلی قوی‌تر از من و توست، تغییر داد. من تمام این سال‌ها برای متفاوت بودن بهای گزافی پرداختم. به خاطر همین است که حالا دارم پوسیده‌گی تو را می‌بینم. این دیدن حال‌ام را هیچ خوش نمی‌کند. این دیدن فقط درد دارد برای‌ام. اما خوب! نشان‌ام می‌دهد که اشتباه نرفتم. نشان‌ام می‌دهد که بهای بی‌هوده‌ای برای دل‌ام نپرداختم، بهایی که کم‌ترین‌اش این جدایی طاقت‌سوز بود. حیف که تو فرصت زیستن را این قدر ارزان فروختی. حالا هم برو. نمی‌خواهم که باشی. تمام این سال‌ها، تمام این شب‌ها، شب‌هایی که خسته از یک روز طاقت‌فرسا، پناه می‌آوردم به این گوشه‌ی تاریک، نبودن‌ات را بلند بلند تمرین کرده‌ام. حالا انصاف نیست درست وقتی که من توان بیرون رفتن از این همه تاریکی را پیدا کرده‌ام، دوباره پیدایت شود. برو! جایی کسی هست که منتظر توست. برای یک بار هم که شده این را بفهم."

و رفتم ...

 

حالا که دارم همه‌ی این‌ها را می‌نویسم، خنده‌ام گرفته است. دنیا چه‌قدر می‌توانست پوچ نباشد و شد. این‌ها را به عنوان آخرین لایحه‌ی دفاع می‌نویسم. برای دادگاهی که آمدن‌اش را مؤمن‌ام هنوز! می‌دانی جان دل‌ام، توی این دنیای به این بزرگی جایی باید باشد که این نگاه ثابت تو را به زنده‌گی محکوم کند! نگاهی که تو را گم کرد در حساب لحظه لحظه زنده‌گی، نگاهی که تو و امثال تو را مجبور به خلاصه شدن در تعاریف همیشه‌گی کرد!

جایی باید باشد که بدون ترس، قصه‌ی همه‌ی این سال‌های رفته را گفت و کسانی را که با جوانی ما بازی کردند، محکوم کرد. کسانی که ترس را به تو و نفرت را به من هدیه کردند، کسانی که تو و من و همه‌ی آن‌هایی را که صادقانه به یک‌دیگر مؤمن بودند، از هم گرفتند ...

جایی باید باشد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.