|
افسانهی پسرك گمشده
شهاب مباشری
اشارهی
اول
اين يك نقد
و نظر سينمايی نيست، بلكه فقط نوشتهایست كه به بهانهی ديدار مجدد يك
فيلم و يادآوری خاطرهی دو فيلم ديگر قلمی شده است. خود خواهيد ديد كه
غرضی كه دنبال میكنم چيست.
يك فيلم
افسانهای
سالها قبل
شنيده بودم كه كارگردانی ايتاليايی با ساختن فيلم «سينما پاراديزو»
ادای دينی تمام عيار به سينما كرده است. بعدترها شنيدم كه آن كار ساخته
و پرداختهی «جوزپه
تورناتوره» است و هنوز فيلم را نديده بودم. گذشت تا اين كه
به فاصلهی سالهايی و به جد و شوخی فرصتی پيش آمد تا فيلم مثالی
«مالنا» را ببينم. وقتی عنوانبندی فيلم پخش میشد، ذوقزده به
ميزبانام گفتم: "ئه! اين كه كار تورناتورهس!" و پس از آن به فاصلهی
نه چندان زيادی شاهكار «سينما پاراديزو» را كه گويی تو را به سير بهشت
دعوت میكند و عطشی هميشهگی به تنات میاندازد، ديدم. برایام سؤال
بود ديگر فيلمهای اين كارگردان كه دو اثرش را حسابی دوست داشتهام،
چيست. كنجكاوی خاصی نمیكردم در شلوغی هزار گرفتاری و مشغلهی ناگزير
زندهگی تا اين كه روزی حين كار يكی از رفقا گفت: "1900
رو ديدی؟"*
پرسيدم: "چی؟" و او كه شوق مرا نسبت به كارهای تورناتوره میدانست،
گفت: "يه فيلم ديگه از تورناتوره ..." نگذاشتم حرفاش تمام شود. سپردم
تا نسخهای از فيلم را برایام تهيه كند و از آن وقت تا حالا چندين بار
اين فيلم افسانهای را ديدهام.
حالا بگذاريد تا بگويم ماجرای اين فيلم افسانهای از چه قرار است:
كشتیای كه اقيانوس اطلس را به مقصد آمريكا میپيمايد، پسربچهی نوزادی
كه در كشتی رها میشود، بزرگ شدن بچه به دست يكی از كارگران
موتورخانهی كشتی، مرگ پدرخوانده و سرك كشيدن بچه به سالن درجهی يك و
در يك نگاه مجذوب پيانو شدن، نوازندهگیای بدوی و ذاتی و به تعبيری
كشف و تعالی يك نوازندهی پيانو، و ... . روايت فيلم به صورتی خاطراتی
و داستانی كه دوست نوازنده برای ديگران بازمیگويد به موازات در حال و
گذشته پيش میرود. نوازندهی پيانو فقط بر عرشهی كشتی زيسته و فارغ از
اوج و فرود داستان، حتا عشق زمينیاش به دخترك مسافری نمیتواند او را
از پلههای كشتی بگذراند تا پا بر خشكی بگذارد. او برای هميشه در كشتی
بزرگ ماندگار میشود و زمانی كه كشتی متروكه شده و فرسوده و بايد كه
غرق شود، كجا بايد در پی او بود؟
همهی اينها حكايت مختصریست از فيلم شكوهمند بی سر و صدايی كه به دو
دليل مستقل هياهويی مثل «تايتانيك»
و «نوازندهی
پيانو» بر پا نمیكند. اين دو فيلم اخير را كه ساختهی «جيمز
كامرون» و «رومن
پولانسكی» هستند و هيچ كه نباشد نظر مساعد داوران اسكار را
در زمانهی خود مجذوب كردند، چرا در كنار «افسانهی
1900» قرار دادم؟ خوب، اين فيلم با هر يك از آن دو به لحاظ
ظواهر داستان و چند و چون پرداخت شباهتهايی دارد. فضاسازی درون كشتی
اقيانوسپيما و نمايش مناسبات اجتماعی مسافران و زمينهی عاطفیای كه
برای نقش اصلی داستان پيش میآيد، مايههای مشترك اين فيلم با
«تايتانيك» است. و از ديگر سو، به خاطر شخصيت نوازندهی پيانو و تنهايیهايش
مقايسهی ميان اين فيلم با «نوازندهی پيانو» كاری نابهجا و دور از
ذهن نخواهد بود.
و چه میشود كه آن دو فيلم پر سر و صدا میشوند و اين يكی نه؟ و چه
میشود كه تب عالمگير آن دو دير يا زود فرو نشست و عيارشان معلوم شد و
اثر اين يكی همين طور در جان آدم دم به دم بيشتر رخنه میكند؟
«تايتانيك» فيلم پر زرق و برقی بود كه میخواست جلوههای فنیای را كه
دلمشغولی هميشهگی كارگردان هاليوودیاش بوده به رخ تماشاگر بكشد. از
طرفی چون بستر زمانی و موقعيت مكانی اتفاق واقعیای كه مبنای كار است،
اجازهی خيالپردازیهايی از نوع مجموعههای «پاياندهنده» را
نمیداده، خوب ناگزير بايد چاشنی حوادث را يك ماجرای عاطفی داغ و
هوسبرانگيز قرار داد. اينجا ديگر مجالی برای فلسفهبافیهای روزآمد
نيست و همه چيز دست به دامن يك داستان عشقی نخنما و مقابلهی سطحی
فقرا و اغنيا میشود.
«نوازندهی
پيانو» هم به رغم حضور كارگردان خوشذوقی كه «محلهی چينیها» را در
سابقهی كارهايش دارد، خيلی زود به خاطر لو دادن انگيزهاش در صدور
بيانيهای صهيونيستی و افراط در نمايش صريح مظالم رفته بر يهوديان، به
بيننده میفهماند كه دارد فقط يك فيلم سينمايی را تماشا میكند.
طبيعیست كه ديگر بيننده در تراكم و فشردهگی صحنههای خشونتآميز و
فلاكتبار زندهگی آوارهگان يهودی مجالی نمیيابد چندان به نوازندهگی
اول شخص فيلم توجهی كند. همين داستان را میتوان از منظر يكی ديگر از
بازماندهگان آن فجايع روايت كرد.
با اين تعابير چه سرراست میتوان به اين نتيجه رسيد كه برای باز گفتن
آن داستان و صدور آن بيانيه، میشد فيلمهايی ساخت كه اسمشان نه
«تايتانيك» بود نه «نوازندهی پيانو». به هر حال و وضع، اين دو فيلم
دقيقا به خاطر همان كه گفته شد، چنان هياهويی بر پا كردند كه مجامعی
مثل اسكار هم مرعوب شده و سيل جوايز را به سمت آن دو جاری كردند. وقتی
كه به مشاهدهی «تايتانيك» مینشينی بايد احترام قدرت و جبروت هاليوود
و صنعت سينمای آمريكا را به جا آوری، تا خود نيز محترم شمرده شوی. و
وقتی هم «نوازندهی پيانو» را نگاه میكنی بايد بدانی كه هميشه هم طرح
تئوری توطئه نابهجا نبوده است (نه اين كه پولانسكی يهودی تبار چرا
فيلمی در دفاع از قوماش میسازد، بلكه از آن رو كه آمريكای مدعی نظم
نوين جهانی كه صهيونيسم بازوی راستاش است، همهجانبه به پشتيبانی از
آن برمیخيزد، در حالی كه شخص كارگردان فيلم را به خاطر يك پروندهی
حقوقی به خاكاش راه نمیدهد. گذشته از اين، مردان سياست پيشتر
نمونهی بسيار متعالیتر و تأثيرگذارتر «فهرست شيندلر» را در چنته
داشتهاند و اين خود نشان میدهد كه ايشان نه گوهر هنری كه تكرار
شعارهايشان برایشان حائز اهميت است).
از اطناب دربارهی دو فيلمی كه كليتشان را دوست ندارم، میگذرم تا كمی
هم به فيلم افسانهای مورد علاقهام بپردازم. در «افسانهی 1900 » كشتی
تنها يك موقعيت مكانی نيست. كشتی، اقيانوس و امواج و استقلال آنها از
خشكیای كه مأوای پيشفرض آدميان است، خود حاكی از حكايت زندهگی
دگرگون يك نفر است. ديگر اينجا زمينهی عاطفیای كه به لطف تمام بين
نوازنده و دخترك مسافر شكل میگيرد، چندان آب و تاب داده نمیشود، كه
همه چيز را ناچار شوی در يك ماجرای عشقی كوچه خيابانی كه میتواند
دستمايهی پاورقیهای نشريات زرد باشد، چلانده كنی. از طرفی اينجا
موسيقی، و نه فقط پيانو، زمينهی تمام فراز و نشيبهای داستان است، چه
در زمان حال چه در خاطرات روزهای قديم. گويی موسيقی يادآور به درون نظر
انداختن و امكانی برای بازانديشی در خلقيات خويشتن است. در «افسانهی
1900»
بی آن كه از كشتی و نواختن پيانو در عنوانبندی اسمی به ميان آيد، با
فيلمی روبهروييم كه ماجرايش معنايی ندارد بدون كشتی و موسيقی به شكل
ديگری بازگفته شود.
راستی، میدانيد چرا اسم فيلم «افسانهی 1900» است؟ خوب، اگر فيلم را
ديده باشيد، نيازی به واگويهی من نيست و اگر هم كه نه، بهتر است
نگويم چيزی و كنجكاوتان كنم تا از همين كشف هم موقع ديدن فيلم حظ
ببريد.
غرض
اصلی: يك ترانه
اين همه گفتم تا به اينجا برسم كه ترغيبتان كنم به دقت در موسيقی متن
بینظير فيلم كه شاهكار استادانهی ديگری از «انيو
موريكونه» است و همچنين ترانهی پايانی فيلم كه كاریست از
«راجر
واترز» به نام «پسران
گمشده». و همين قدر كه به ياد آورم «ديوار» محصول انديشهی
«واترز» است، برای نشان دادن نگاه نهفتهی ورای شعری كه عصارهی
«افسانهی 1900» میباشد، كافیست.
خوب است تا تلاش من را برای ترجمهی شعر ترانهی «پسران گمشده» در
ادامه بخوانيد (قطعا به دعواهای اصلی مطرح در امر ترجمهی شعر واقف
هستيد و از اين رو به بازنويسی آن سروده در زبان مقصد توسط من قناعت
میكنيد):
بيا و
همين حالا مرا بگير
كه
نرفتهام
تو را
اينجا تنها جا نمیگذارم
در اين
آرامش مردهی زير امواج
هنوز میشنوم صدای آن پسران گمشده را
نمیتوانستی حرف بزنی
كه
ترسيده بودی
از
دوباره جا ماندن
كلاهات را در دست گرفتی و به باد سپردی
و بعد
از پلهها بازگشتی به آن عرشهی فولادی
و در
خيابان مات**
در ماه ژوئيه
وقتی
كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيدم
كودك
را نگه داشتم
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
و در
خيابان مات در ماه ژوئيه
وقتی
كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيد***
كودك
را نگه داشت
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
نور كم
میشود
پسران
میپراكنند
آخرين
نوشتهها بر خاك میافتند بی سر و صدا
و در
سكوت قبر
هنوز
میشنوم صدای آن پسران گمشده را
ما
آنجا رهاشان كرديم
وقتی
كه كوچك بودند
مردان
را تا زمانی كه غرب پيروز شد، بردند
و حالا
هيچ بهجا نمانده، جز وقتی برای اتلاف
پدر!
تو هيچ وقت ما را به ماهیگيری نبردی و ديگر هم نخواهی برد
و در
خيابان مات در ماه ژوئيه
وقتی
كه آن جيغ مرغان دريايی را شنيد
كودك
را نگه داشت
كودك درون مرد را
آن كودك را كه جا میگذاريم پشت سر
من ديگر
حرفی ندارم. تمام!
* نام اصلی فيلم
The Legend of 1900
يا همان «افسانهی 1900» است.
**
Mott Street
*** در زبان اصلی ضمير سوم شخص فاعلی اين
بند
she
است. چه خوب كه اين بند را با توجه به
جنسيت فاعل بخوانيد.
é |