سال دوم، شماره يك شهريور 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

سرود المپيك

جرائم سنگين، مجازات‌های سبك

واقعا بدون شرح

اگر تحمل لنگی داريد، ...

از «اگر عشق عشق باشد ...» تا ...

از آسمان

پای رفتن و هوای ماندن

قتل

تصويری از رخ شيشه‌ای

جمعه، شانزده مرداد

 

اگر تحمل لنگی داريد، از بدآموزی نترسيد!

نگاهی به «سربازهای جمعه»

نصرالله سررشته‌دار

 

يك بار آقاي محترمي چنين مضموني گفت كه در دامنه‌ی كارهاي استاد اگر بخواهي با پيمانه‌ي منطق پيش بيايي به جايي نمي‌رسي، اين‌جا حكايت مرام است و معرفت و دل و دل‌بازي. همان وقت اين حرف را خيلي گزاف دانستم، چون به هيچ وجه از مصداقي كه درباره‌اش حرف به ميان آمده بود دل خوشي نداشتم. بعدتر و حالا به آن گفتار و كارهاي استاد بيش‌تر انديشيدم. نه اين كه در سليقه‌ام تحولي پيش آيد، نه اين كه در معيارهاي شخصي‌ام براي ارزيابي اثري جايي براي ربط و رابطه باز كنم، اما اتفاقي افتاد و آن اين كه فهميدم برخي چه‌گونه از كارهاي استاد لذت مي‌برند و مشعوف مي‌شوند و شايد هم به تعبيري چرايي اين شعف را، اما هنوز يك جاي كار مي‌لنگد، حسابي هم!

راستي، تا يادم نرفته بگويم كه اين بسم‌الله وام‌دار نوشته‌ي آقاي طوسي‌ست بر فيلم مرسدسِ مسعود كيميايي. به كار بردن لفظ استادي را هم به حساب شاگردي و شيفته‌گي نگذاريد، حرمت بزرگ‌تري و سابقه را به‌جا آورده‌ام.

 

بالاخره سربازهای جمعه به اكران عمومي رسيد و در عين اين كه براي‌ام ديدن يا نديدن‌اش تفاوتي اساسي‌اي نداشت، مجالي پيش آمد تا ببينم‌اش. هيچ كه نباشد گفته‌اند كه تيتراژش ماجراها دارد با استادي كيارستمي! بماند كه ربط و سنخيت فضا و پرداخت روشن، رنگين و منظم تيتراژ را با كليت تاريك، سرد و آشوب درون فيلم به هيچ طريقي نفهميدم، الا همان رفاقتي كه كيارستمي براي كيميايي به خرج داده. حتما روايت اين را كه چه شد آن استاد براي اين استاد تيتراژ ساخته، شنيده‌ايد، نه؟ از آن فرمان «حركت كن» هم بي‌خيال مي‌گذرم. آخر، مي‌ترسم هنوز هيچ نگفته به خاطر «شيفته‌گي و خودشيفته‌گي» مايه‌ي جدل بي‌سرانجامي شوم. فقط مي‌ماند تا بگويم كه بي‌تعارف فيلم آن طور نبود كه مي‌پنداشتم خسته‌ام كند و تاب نداشته باشم تا آخرش را تحمل كنم. هر چند ملالي بر تو مي‌افتاد به خاطر حس تصنعي شاعرانه‌ي ميانه‌ي فيلم، اما باز هم مي‌گويم كه هر چند يك جاي كار حسابي مي‌لنگد، اما با فيلم بدي روبه‌رو نبودم. و اما يادداشت شايد سينمايي يك آدم غيرسينمايي، اما علاقه‌مند به آن، به بهانه‌ي سركشيدن به گوشه كناري از جوانب سربازهای جمعه.

 

روايت و داستان فيلم‌نامه همان‌جاست كه حسابي مي‌لنگد و ابدا اصول و منطق نمي‌شناسد. هواداران هم هوش‌مندانه تكليف خود را روشن كرده‌اند كه اين گونه به سراغ‌اش نرويم. در اين ميان قرار نيست كه به حرف كسي باشم، پس كمي درباره‌ي روايت و فصول داستان مي‌نويسم.

ابتدا سربازخانه، بعد فاصله‌گذاري مكاني و زماني در قطار مترو، بعد شهر و پايين شهر: مرگ و عزا و لباس سياه و غذاخوري و چهار دست غذاي اضافي، بعد فاصله‌گذاري مكاني و زماني دوباره در استوديو، بعد فصل بلند نقره با خاطرات و بازگشت به گذشته‌ها و شاعرانه‌گي‌ها و خشونت‌ها و همه‌ي مخلفات ديگرش، بعد هم كشتارگاه و تمام، البته با عبور از يك فصل كوتاه فاصله‌انداز ميان اين دو بخش آخري كه مثل كليپي با تصاويري مقطع و بدون ديالوگ تو را از اين فصل به بعدي مي‌برد.

قصد بازگفتن قصه را ندارم، اما اين فصل‌بندي را به اين خاطر آوردم تا بتوانم حديث را پي بگيرم. در تمام فصول شخصيت‌هايي مطرح مي‌شوند و تلاش مي‌شود تا سر و ساماني به حضورشان داده شود، اما بسياري از آن‌ها ابتر رها مي‌شوند و نهايت كاركردشان در حد اين است كه چند تا شخصيت اصلي را مثلا به‌تر بشناسانند يا در خدمت فضاسازي باشند. آدم‌هايي مثل پدر، زن صيغه‌اي، خواهر زنداني، استاد، كفترباز و پيش‌كارش، اما آن‌چه در عمل رخ مي‌دهد، تراكم نماهايي بلاتكليف است كه تا حدي مستقل از كليت ماجرايند و يك‌دستي مابقي نماها را نيز بر هم مي‌ريزند. يك جورهايي كار شلوغ مي‌شود، اما چيزي به خصايل آدم‌هاي اصلي يا سياهي فضايي كه در فيلم موج مي‌زند، نمي‌افزايد. بعد اين كه حضور دو تا از آدم‌هاي اصلي خيلي نچسب است. سرباز و گروه‌باني كه نقش‌شان را پولاد كيميايي و بهزاد جوان‌بخش بازي مي‌كنند. گذشته از اين كه نماهاي معرفي خانواده‌گي گروه‌بان خارج از فصل‌بندي بالاست و در بخشي مي‌آيد كه كاملا حشو مي‌شود، آيا بودن او چيزي شيرفهم كردن اين نيست كه هنوز دود از كنده بلند مي‌شود؟ آيا اين شخصيت جوري يادآوري منش و مرام نسل پدر نيست كه حالا در لباس نظم مردانه‌گي مي‌كند؟ و راستي، چه جالب كه مواجهه‌ي او با سربازي كه در انفرادي‌ست، روزنامه‌خوان است (روزنامه‌ي شرق هم مي‌خواند)، از سياست خوش‌دل نيست، و اتفاقا تنها كسي‌ست كه چاقو مي‌خورد، حسابي آدم را به ياد ربط پدر و پسري _ يا فرزندي _ مي‌اندازد كه قبلا هم ديده‌ايم: رد پاي گرگ _ كه چه به دل مي‌نشست يا تجارت _ كه آخر شعارزده‌گي و درمانده‌گي خلاقيت بود.

از چند و چون شخصيت اسطوره‌اي استاد فلسفه و نماهاي با پس‌زمينه‌ي شنيداري اشعار شاملوي بزرگ هم به‌تر است درگذرم كه هيچ چيزي فراتر از يك بده بستان روشن‌فكرانه عايدم نشد. و اتفاقا همين خطابه‌هاي ادبي بود كه باعث طولاني شدن زياده از تناسب فصل نقره شده كه حتا با وجود كمال شعر و نوستالژي صدا و تصويرسازي از شاملو سبب‌ساز ملالي رخوت‌ناك در ميانه‌ي فيلم بود.

راستي، در روايت وراي فصل‌بندي و چيدمان نقاط محوري و لحظات فراز و فرود، همان طور كه به آن پرداختم كيفيت آدم‌ها و شخصيت‌ها در ميان است. و بخشي از اين كيفيت انساني به حرف دهان آن‌ها بر مي‌گردد كه قسمتي از بار معرفي و پرداخت را بر دوش مي‌كشد. واقعا براي‌ام جاي سؤال است در پرداخت واقع‌گرا و غيراستيليزه‌ي كيميايي، چرا آدم‌ها وقتي حرف مي‌زنند، شعار مي‌دهند و بيانيه صادر مي‌كنند. آن‌قدر اين موضوع مسبوق به سابقه است و در همين فيلم مكرر كه نيازي به شاهد آوردن نيست. اين حرف را كه مي‌زنم، ارجاع‌ام ندهيد به ديالوگ‌هاي علي حاتمي عزيز در همه‌ي فيلم‌هاي ماندگارش كه اصلا گونه‌ي كار او حكايت ديگري‌ست (او اتفاقا واقعيت را به ميل و تأويل خود باز مي‌ساخت و كاملا هم استيليزه).

با اين وصف و نظر، معلوم است كه چه مي‌خواهم بگويم: در روايت سربازهای جمعه با زدودن و خلاصه كردن خيلي از بخش‌ها و حتا كنار نهادن برخي آدم‌ها كه بودن‌شان كاملا تحميلي‌ست، به داستاني جمع و جورتر، پيراسته و در نتيجه فيلمي كم‌تر آشوب‌ناك مي‌رسيديم و مجالي مهيا مي‌شد تا آدم‌هايي كه در قصه حضوري به‌جا دارند، اما خوب به آن‌ها پرداخته نشده و مثل آصف، مهرداد قصاب و تا حدي رضا در سطح مانده‌اند، عميق‌تر شوند.

 

فكر كنم همين‌قدر كافي‌ست و تنها اشاره‌اي كافي‌ست كه بگويم:

بعضي بازي‌ها خيلي خوب و بعضي ديگر خيلي سست و بي‌رمق بود و همين سبب يك حس دوگانه مي‌شد كه لذت بردن از برخي نماها را نيمه مي‌گذارد.

فيلم‌برداري كلاري كه مثل هميشه با قاب‌بندي‌هايي كه دارد، براي تكان دادن دل آدمي كافي‌ست. البته بماند كه تلاش كارگردان و طراح صحنه براي اين كه دقت‌شان را در رعايت جزئيات صحنه و تصوير به چشم بكشند، چشم را مي‌آزرد و با آن بدويت و خشونت سايه افكنده بر فيلم نمي‌خواند (بي آن كه قصد افاضه‌ي فضل داشته باشم مثال مي‌آورم از تصويرگري فيلم غريب انجل هارت (Angel Heart) آلن پاركر. ديده‌ايدش؟).

موسيقي معمولا دوست‌داشتني پيمان يزدانيان كه اين بار در برخي نماها خيلي سر و صدا به پا مي‌كرد و ...، بگذريم!

باند صداي فيلم هم كه با آن بوق‌هاي متواتر احمقانه و ريتم يك‌نواختي كه از اول تا آخر ايجاد مي‌كرد، هنوز نمي‌گذارد از ياد ببريم كه صنعت سينماي ما خيلي خيلي نحيف است و ناگزيريم نهايتا به معناي درون‌اش اتكا و اعتنا كنيم كه نمي‌كنيم (باز به ياد نمونه‌ي متأخر بيگانه‌اي افتادم: بيل را بكش كه تعامل غريب صنعت و هنر را در سينما نشان مي‌دهد و آن وقت كه بي‌منطقي روايت _ در عين بازي‌هاي فرمي، اقتباس‌ها و اداي دين‌هاي تصويري و شنيداري، فصل‌بندي‌ها و پرداخت‌هاي استيليزه _ با استمداد از توانايي‌هاي فني مي‌شود يك كار تمام عيار ديدني).

 

با همه‌ي اين حرف‌ها، تكه‌ها و دعواها، و آن لنگي اساسي، نمي‌دانم چه‌طور است كه سربازهای جمعه نه تنها به نظرم بد نيامد كه در برخي جاها هم دوست‌اش داشتم. شايد به اين خاطر است كه هر چند براي من كيميايي حرف‌اش تمام شده و بايد همين طور ارجاعات‌اش را به تيزي، حمام، كباب‌پزان، پشنگه‌هاي خون بر در و ديوار تاب بياورم، اما هنوز نماهايي را كارگرداني مي‌كند كه ماندني‌اند: آن شمعي را كه در آخر فيلم «ضيافت» روشن شد به ياد مي‌آوريد؟ يا آن عكس دسته‌جمعي بر تختي در دربند، اوايل فيلم «رد پاي گرگ» بود، نه؟ و در سربازهای جمعه: زن خياباني‌اي با آن تضاد قرمز و آبي لباس‌هايش كه دور تاكسي سربازان مي‌چرخيد يا آن‌جا كه سربازان بعد از زد و خورد از كشتارگاه مي‌گريزند (باز هم ياد فيلم ديگري افتادم، «سگ‌كشي» و نماي گريز زن تنها از كارگاه ساختماني كه چه تدوين غريب احمقانه‌اي با آن اسكناس‌هاس هزاري سبزش داشت و صداي همه‌ي هواداران آن استاد را هم درآورد) و بدآموزي‌هاي تزريقي نقره!

خلاصه اين كه اگر خيلي لنگ لنگ زدن روايت توي ذوق‌تان نمي‌زند، گوش‌تان را مدت‌هاست به شنيدن شعار از دهان اين و آن عادت داده‌ايد، حوصله‌تان را آن تصنع و بي‌حالي كش‌دار مثلا شاعرانه سر نمي‌برد و از بدآموزي‌هاي اعتيادآور نمي‌ترسيد، امكان دارد از ديدن سربازهای جمعه بدتان نيايد! امتحان كنيد

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.