سال دوم، شماره پانزده شهريور 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

اسطوره و واقعيت اجتماعی

در مرگ عاطفه

دو نوشته: ياد تويی كه هرگز نيافتم‌ات

بيا

از آسمان

آبی سياه

ناز و نواز

شعر عاشقانه

 

 

دو نوشته: ياد تويی كه هرگز نيافتم‌ات

انسيه سياوش

(نويسندهء وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

ياد من و ياد تو

شاید وقتی برای دل خودم می‌نویسم جایی برای تو دیگر نیست یا تو را بر باد فراموشی ره‌سپار دیار خاطره‌هایم می‌کنم. هر از چند گاهی به یادت نغمه‌ی عاشقانه‌ای سر می‌دهم، اما این نغمه از آن تو نیست. از آنِ آن دلِ شکسته و پر از غم خویشتنی‌ست که بر یاد و خاطره‌های اندوه‌ناک خویشی می‌گرید که در خویش‌اش نهان کرده است. خویشی که در من است و نیست، در تو هست و نیست، با تو هم‌راه است و می‌گریزد، اما از تو به تو پناه می‌آورد ...

کاش دل شکسته‌ی مرا بندزن ملکوتی‌ای بود که با صوت داوودی‌اش هزاران پاره پاره‌ی این دل رهیده و افسون شده را در کنار می‌آوردم و با کاشی‌های آبی‌رنگ گنبد لاجوردی آسمانیان در کنار هم رنگین‌تر رنگ دل را می‌سرشتم!

ای در تو گریخته ...

از هوای بارانی و سهم‌گین طوفانی، مرا به خاطر آور، حتا با تنفسی در خاطره‌های من ...

آن لحظه که من از تو رهیدم از خود گذشتم و دیگر آن دیار را نیافتم. من بودم و تو، اما هر دو از هم جدا شدیم. من عاشقی شدم در هوای تو و تو بارانی شدی در چشم‌های من ... پلک‌هایم را بر هم می‌گذارم و تو از چشمان‌ام روان می‌شوی و بر دامن‌ام فرو می‌افتی ... آن لحظه که دیگر در کنارم نیستی، مرا با پلک بر هم زدنی در یک هوای ابری به یاد آور!

 

تويی كه هرگز نيافتم‌ات

تنها تو را می‌بینم از چارچوب پنجره چوبی‌ام هنگامی که گل‌های قرمز شمعدانی را نوازش می‌کنی و باران چشم‌هایت آن‌ها را بارانی می‌کند.

تنها ترا می‌بینم هنگامی که آن چشمان سیاه‌ات را و آن مژگان نم‌ناک را به سوی آسمان حرکت می‌دهی تا هم‌راه حرکت ابرها، روح‌ات را به پرواز در آوری. پروازی که تنفس‌های عاشقانه‌ی تو را به آسمانی خواهد برد که چشم دلی در آن منتظر تنفس عطر توست.

تنها تو را می‌بینم که در میان جنگل مه‌آلود با آن پیراهن سفیدت هم‌راه با شکوفه‌ی گیلاس بر آسمان بی‌طاقت و بی‌خود از روح عاشق‌ات پا بر آن آسمان سبزی می‌گذاری که در آن فضای ابری و مه‌آلود تنها جریان عشقی را ببویی که راه را بر تنفس‌های عاشقانه‌ات سد کرده است.

تنها تو را می‌بینم که چون نگاه‌ات پرواز می‌کند، روح من در رؤیای نگاه تو غرق می‌شود.

تو با نگاه‌ات هم‌سفر روح سرگشته‌ات می‌شوی و من با نگاه تو روح عاشق‌ام را هم‌راه می‌کنم، اما در دیار عشق به ملکوت روح من جان می‌بازد.

من در تو خود را می‌بینم. من تو را نگاه قلب پرتپشی می‌بینم که خویشتن‌اش را در روحی غرق کرده است که دریایی‌ست از وجود بی‌عظمت تو ...

من تنها تو را می‌بینم، تویی که هرگز نیافتم‌ات ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.