سال دوم، شماره پانزده شهريور 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

اسطوره و واقعيت اجتماعی

در مرگ عاطفه

دو نوشته: ياد تويی كه هرگز نيافتم‌ات

بيا

از آسمان

آبی سياه

ناز و نواز

شعر عاشقانه

 

 

 

از آسمان

 

- زنده‌گی

- خورشيد و دو كلمه

 

 

زنده‌گی

مائده م.

 

زنده‌گی لذت بردن است، و نيز لذت رساندن به آنانی که شايسته‌ی لذت بردن می‌دانی. زنده‌گی لذت بردن است، حتا از رنج‌هايی که فرداها را از برابرِ چشمان‌ات می‌زدايند، حتا از زخم‌هايی که هرگز التيام نخواهند يافت. زنده‌گی سپاس‌گزار بودن از رنج‌ها و زخم‌هاست، که آينده را از برابرِ چشمان‌ات می‌زدايند و اکنون را برای‌ات معنا می‌کنند. زنده‌گی لحظه‌ای‌ست که از آن لذت می‌بری و جاودان می‌شود، به اندازه‌ی تمامِ ابديت، به اندازه‌ی تمامِ زنده‌گی!

 

 

خورشيد و دو كلمه

مصطفا مقدم

 

فقط دو كلمه بود ...

"پدرش مرد!" اما همين دو كلمه، هم‌چون پتك به سرم خورد، وقتي به او زنگ زدم و تسليت گفتم. فقط يك  كلمه گفت …

"ممنون ..."

اما همين يك  كلمه، درد را در دل‌ام دو چندان كرد.

همه‌ی آن روز را به اين فكر كردم كه اگر اين اتفاق براي من مي‌افتاد، باز هم زنده‌گي ادامه داشت؟ و آيا من باز هم در قطار زنده‌گي مي‌ماندم؟

 

خورشيد همانند هزار غروب ديگر دوباره غروب مي‌كرد. از گل‌دسته‌ی مسجد صداي «يا زينب ...» به گوش مي‌رسيد. يادم به كربلا افتاد و طلوع خورشيد آخرين روز اقامت‌ام در كربلا. قرار بود بعد از اقامه‌ی نماز صبح راهي شويم و همه‌ی آن شب بي‌تاب طلوع بودم كه اي كاش اين بار خورشيد طلوع نكند، اما ...

 

روزها هر چند سخت

اوقات هر چند تلخ

خورشيد غروب خواهد كرد

شب‌ها اگر چه دراز پردرد

خورشيد طلوع خواهد كرد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.