|
ناز و نواز
ايليا ديانوش
چشم
در چشم
با
دست
قصه
ميخوانم
جسم
در جسم
با
سرانگشت
نكته
ميبينم
لب در
لب
با
لمس
ميشنوم
تپشي
در همهجاست
مورب
اندامات را كه خط ميبرم
زبان
در زبان
ميمالد
كه
دستانام در طوافات چالاك نياند
خجلاند و محتاط
و چه
جاي شرم
كه
نجابت آغاز عاشقي
از ما
گذشته است؟
و
زبان در زبان ميبالد
كزين
دريدهتر
نوازشي نيست
گوش
در گوش
ميخواند
كه
اينطور!
پس به
تكبر دست مييازي مرا
كاين
چنين سرد مينوازي مرا
و
سرانگشت در سرانگشت
ميتپد
ميتوفد
كه من
خود زبانهي آتشام
همه
خاموش ميگيرند
همهگي گوش ميگيرند
همهگان هوش ميگيرند
حالا
تن در تن
در
شنود ميشود
كه من
با سرانگشتان سوخته مينوازمات
از آن
زمان كه عشق را
با
دست برهنه از حريق وهن
بيرون
كشيدهام
و تن
در تن
قصه
ميبويد
داستان ميچشد
جانام برايات بگويد كه دستام به نوازشات برآمد و
اشكام به نيايشات در
گفتم
به خوشايشات اشك فرو نشانم اما
اشكام بيش درآمد و دردم
به نوازشات سر.
é |