|
وصل
بيژن باران
تو
مرا به نقطهی ثانی
در
هندسهی جهانی
وصل
کنی.
با تو
فاصلههای
ابهام آب شوند.
رؤیا
و یاد
بخشی
ز خواب شوند.
کلام
مغناطیس محدبات
همزمانی
حادث،
ارسال
سازگاری وحدت،
و
عصای
اعجاز شوند
_
تا
رنگینکمان
شادی به
شهر
پدید آورده،
پرستوها به آذین آن با روبان پرواز، درفش ابر
به
اهتزاز.
موج
سکر اطلسی و لیمو در اوج تا کیان کاج.
کجایی
ای انگیزهی بهتری؟
ای
میثاق مهربانی و ایمنی!
در
سفره ماهی و نور زیر صلیب پنجره مالامال ماه
در
لچک
دود آبی کندر و اسفند
_
از منقل ذغال سرخ و سیاه!
در
تقاطع شراع بینهایت تالار آیینه!
ای
شیطنت پرده و نسیم در ظلمات تحریک
گرگ و
میش خنک سحر سحری،
تلاطم
تور نور بر سقف اتاق تنهایی عدل ظهر،
گرمای
خواب خورشید زیر چادر معطر اقاقیا.
غمزهی
غروب در معراج تنهای غراب
باختر
شنگرفی شوق و شتاب.
در
آتش و لرزم
_
بینیاز
از فردا
از
گذشته جدا
در کنون، پابرجا.
é |