سال دوم، شماره بيست و نهم شهريور 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

به شهاب - در جواب به يك نقد

بازتاب

اين‌جوری دل‌ام می‌خواد

از آسمان

حسنی و هری پاتر

وصل

اين شد كه می‌سرود

 

 

اين‌جوری دل‌ام می‌خواد - بخش اول از يك داستان

انسيه سياوش

(نويسندهء وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

از ماشين پياده شدم. برنگشتم كه نگاه‌ات را از پشت شيشه‌هاي دودي ماشين‌ات ببينم. تو هميشه تو همين كوچه‌ی متصل به خيابان نگه مي‌داشتي تا من برم خونه. وقتي مي‌رسيدم به كوچه‌مون تو هم مي‌پيچيدي تو خيابون و مي‌رفتي. عادت‌ات بود. كاري كه من ازش متنفر بودم و تو هم اينو مي‌دونستي.

اين بار از ماشين كه پياده شدم اون‌جوري كه هميشه دل‌ام مي‌خواست، كيف‌ام رو گرفتم. دسته‌ی كيف‌ام رو گرفتم و انداختم‌اش پشت‌ام. يك‌كتي راه رفتن رو دوست دارم و يادمه تو چه‌قدر از اين حركت من بدت مي‌اومد، اما حالا كه دونه‌هاي خوشبختي رو كه تو به گردن‌ام انداخته بودي كندم و همه‌ی اون مرواريدها رو به زمين ريختم، نشستم و جمع‌شون مي‌كنم، اما ديگه نمي‌خوام به هم وصل‌شون كنم دونه‌هاي تنهايي من و تو رو.

رسيدم به در خونه. اين موبايل لعنتي همين‌طور زنگ مي‌زنه. اصلا حوصله ندارم جواب بدم. انگار از وقتي از تو خيابون پيچيدم تو كوچه يه چيزي رو تو خيابون جا گذاشتم. تو كيف‌ام دنبال موبايل مي‌گردم، اما ديگه صداش قطع شده. در عوض دسته كليدم رو پيدا مي‌كنم. با عجله در رو باز مي‌كنم و از پله‌هاي چهار طبقه با سرعت تمام مي‌دوم بالا. دست‌امُ مي‌ذارم رو زنگ در. مي‌دونم مامان‌ام از چشمي حتما نگاه‌ام مي‌كنه و آن وقت شروع مي‌كنه به غر زدن كه چرا اين‌طوري در مي‌زنم و چرا من بزرگ نمي‌شم، اما خودش خوب مي‌دونه كه بزرگ شدم.

در كه باز مي‌شه سلام‌ام رو تو چشم‌هاي مامان‌ام مي‌بينم و بغل‌اش مي‌كنم. مي‌دونم كه خسته است و همه روز رو داشته تميز مي‌كرده. فوري تلفن خونه زنگ مي‌زنه، مي‌دونم تويي كفش‌هام رو همين‌طوري روي پادري رها مي‌كنم و مي‌دوم تو اتاق‌ام و مي‌شنوم كه مامان‌ام مي‌گه: "باز رسيد خونه و تلفن‌بازي شروع شد."

تو اتاق‌ام همه چيز به هم ريخته است. مي‌گردم و تلفن رو از زير ملافه‌ی تخت‌ام پيدا مي‌كنم. وقتي مي‌گم الو، فقط يك جمله مي‌گي: "رسيدي خونه؟ خوب، مراقب خودت باش. مي‌بوسم‌ات. فعلا خداحافظ." و حتا منتظر جواب من هم نمي‌شي و قطع مي‌كني. دل‌ام نمي‌خواد كه بگم اين كارت هم عصبي مي‌كنه منو. تلفن رو قطع مي‌كنم با همون روسري و مانتو و لباس‌هاي بيرون روي تخت ولو مي‌شم. مامان‌ام مي‌آد توي اتاق. توي كمدم دنبال يك چيزي مي‌گرده. بعد همين طور كه سرش توي كمده مي‌گه: "تو گرسنه نيستي؟ بيا نون پنير گوجه بخوريم، الان نفيسه هم مي‌آد. راستي، دخي كي مي‌خواي اين اتاق‌تون رو مرتب كنين؟ اون از كتاب‌هاي تو، اين هم از وسايل اون يكي ..." و همين طور كه غر مي‌زنه جعبه‌ی سوزن نخ رو بر مي‌داره و مي‌ره. مي‌دونه عاشق‌اش‌ام، مي‌دونه مي‌ميرم براي همين غر زدن‌هاش. فقط مي‌گم الان مي‌آم. دل‌ام بد جوري گرفته. نمي‌خواستم باهات دعوا كنم، اما وقتي شنيدم كه مي‌خواي بري، بد جوري دل‌ام گرفت. مي‌دوني هم به‌ات عادت كردم و دوست‌ات دارم هم عذابم مي‌دي و از خودت دورم مي‌كني. يك وقت‌هايي فكر مي‌كنم اون دوستي ما از اول اشتباه بوده، بعد فكر مي‌كنم و مي‌بينم وقتي نمي‌تونم مسأله رو حل كنم، مي‌گردم پي يك پاك‌كن تا صورت مسأله رو از بين ببرم، اما اين ذهن دفترچه‌ی رياضي دوران راه‌نمايي نيست كه هر وقت كفري مي‌شدم صفحه‌هاش را ببرم يا پاك كنم. تو تخت غلت مي‌زنم، به خودم مي‌گم: "حتا اگه ازم دور هم باشي، باز تو قلب مني." اما اگه بري مي‌شه اون پرنده كه تا مدت‌ها به خونه‌ش برنمي‌گرده تا فصل كوچ برسه. اون‌وقت وقتي برگرده با يك دنيا ديگه برمي‌گرده، با يك خيال و فكر ديگه و شايد من ديگه نفهمم‌اش و اون ديگه نمي‌بيندم.

مامان صدام مي‌كنه. آخه صداي زنگ مي‌آد. مي‌دونم نفيسه است. هميشه دير مي‌رسه، هميشه عجله داره و هميشه گرسنه است. بلند مي‌شم از اتاق مي‌آم بيرون. مي‌دوم تا دم آيفون. اين سالن دراز مثل سالن بسكتبال مي‌مونه. يه قدري هم اسكيت مي‌شه بازي كرد. با كف جوراب‌ام ليز مي‌خورم تا دم در، اما نمي‌دوني همين سالن وقتي صداي زنگ‌هاي تلفن تو مياد چه كوتاه مي‌شه. مي‌شه يك سان كه با پرش سه‌گام مي‌شه رسيد به حلقه‌ی وصل‌اش. گوشي رو بر مي‌دارم: "كيه؟"

-          من‌ام. در و باز كن! زود باش!

مثل هميشه اذيت‌اش مي‌كنم:

-          آشغال نداريم.

-          ديوونه، در و وا كن! دارم مي‌ميرم، زود باش!

مي‌فهمم كه براي چي عجله داره. كاش تو زنده‌گي‌م مثل اون بودم. از لحظه لحظه‌ش شاد مي‌شدم و غصه مي‌خوردم و بعد باز زنده‌گي از نو. اون يك زن آينده است با ايده هاي نو.

خونه‌ی ما يك خونه‌ی كوچيكه تو يك آپارتمان، دو تا اتاق داره با يك سالن. از در كه وارد مي‌شي فقط يك سالن درازو مي‌بيني.

بر مي‌گردم تو اتاق، باز با بازي و ليز خوردن روي سراميك‌ها. صداي مامان‌ام رو مي‌شنوم از آشپزخونه كه مي‌گه: "پس چرا در ورودي رو باز نكردي؟" داد مي‌زنم: "مي‌خوام لباس‌ام رو عوض كنم مامي."

مي‌رم تو اتاق لباس‌هامو در مي‌آرم. مي‌رم جلوي آينه وا ميستم. همين طوري زل مي‌زنم تو آينه به خودم. چه‌قدر دل‌ام مي‌خواست يك بار همين طوري بغل‌ام مي‌كردي. موهام رو شونه مي‌كنم. شيشه‌ی عطري رو كه تو برام خريده بودي،  روي خودم وارونه مي‌كنم و همون طوري مي‌دوم تو آشپزخونه.

نفيسه مي‌گه: "اين چه ريختيه ديوونه؟" مامان‌ام مي‌گه: "خدايا! اين بچه‌هاي من يكي از يكي ديوونه‌ترن! دختر اين چه ريختيه برا خودت ساختي؟ برو لباس بپوش! الان خاله اينا مي‌آن ..." مي‌خوام برم حموم. نفيسه چشمك مي‌زنه: "بستني مي‌خوري؟"

-          نه! مامي، برام لقمه درست كن. قربون‌ات برم!

در حالي كه داره پنجره‌ی آشپزخونه رو باز مي‌كنه كه حال و هواي حياط را ببينه، مي‌ره طرف كتري و قوري كه رو گازه و براي ما و خودش چايي مي‌ريزه و مي‌گه: "تو ام‌روز چته؟"

اين آشپزخونه مثل يك اتاق مي‌مونه با اون نور زردش و كابينت‌هاي ليمويي. حالا هم كه با اين لوستر سبدي زرد رنگ كه اين هنرمند خونه‌ی ما ساخته، ديگه همه چيز مثل دل من به بودن و نبودن‌ها روشنه!

مامان برام چاي مي‌ريزه، لقمه مي‌گيره و بر مي‌گرده و در حالي كه من تو دست و پاش وول مي‌خورم، مي‌گه: "اين‌قدر خودتو لوس نكن! خرما تو يخ‌چاله. بيار با چايي بخوريم، توت تموم شده." مامان‌ام همون‌قدر تو محبت كردن مهربون و جديه كه وقت غصه و ناراحتي، اما مي‌دونم كه بند بند وجودش سرشار از عشق و ساده‌گي‌ست، چيزي كه تو دنياي ما گم شده.

نفيسه همين طور راجع به كفش‌هايي كه تو صفويه ديده داره سخن‌راني مي‌كنه. مامان هم مي‌دونه كه فقط داره اين‌ها رو مي‌گه تا پول بگيره: "خوب عزيز! بگو قيمت‌اش چنده ..."

مامان و نفيسه حرف مي‌زنن، اما من برهنه تو خونه مي‌گردم. دل‌ام مي‌خواست همين بدن برهنه، همين روح برهنه، همين نفس‌هاي بسته با تو، كنار تو مي‌بود، اما خوب، تو نخواستي! تو مي‌خواي پرواز كني. روح اسير كه عشق نمي‌مونه براش.

مي‌رم تو حمام. ام‌روز روز گريه و آوازمه، اما آروم و بي‌صدا. صداي نفيسه رو مي‌شنوم كه هم‌راه آهنگ همين طور داره مي‌خونه بلند بلند. تو هم اين عادتو داشتي. هيچ وقت نمي‌شنيدي خواننده چي مي‌خونه، يعني فقط همين كه حرص منو در بياري كافي بود. اون وقت كلي مي‌خنديدي. و بعد مي‌زدي پشت‌ام و مي‌گفتي: "سخت نگير جوجو!" اما من جوجو نبودم. من يه مرغ حنايي شده بودم و تو يك خروس لاري. تو مي‌جنگيدي، اما در نهايت بي‌نظمي. با هر اون چيزي كه آزارت مي‌داد‌، حالا اين آزار من بودم، نه، اين شهر بود ... مي‌خواستي رها بشي، مي‌خواستي بري و برسي به آرزوهات، اما نمي‌دونستي كه اين رؤيا كوچولو كه تو تو دل من كاشتي همين طوري پيچيده به ديواره‌هاي دل‌ام.

دل‌ام تنگه برات. سرم رو زير دوش همين طور نگه مي‌دارم. اشك مي‌آد، بغض هم اومده، اما نمي‌تونم گريه كنم، هق‌هق كنم. من اينجا بايد ساكت باشم، بايد صبور باشم، بايد اميدوار باشم.

آب رو كامل باز مي‌كنم. مي‌زنم زير آواز. دل‌ام مي‌خواد صداي آب باشه صداي تو باشه و همون طور گرم باهام حرف بزني كه هميشه وقتي داشتي چاي درست مي‌كردي از كارهاي روزانه‌ات مي‌گفتي، كه وقتي غصه داشتي نصف شب زنگ مي‌زدي و تا صبح باهام حرف مي‌زدي. بعد من با تمام نخوابيدن‌هام شاد و سرمست از صداي تو از خواب پا مي‌شدم و مي‌رفتم سر كار. تو همه‌ی روح منو تصاحب كرده بودي. خودت خوب اينو مي‌دونستي.

نمي‌دونم يك‌باره چي شد كه خواستي سرنوشت‌ات رو اون طرف آب محك بزني! چي شد كه اين‌جا برات كم شد؟

همه‌ی كف‌ها رفت توي چشم‌ام ... خدا لعنت‌ات كنه پسر! فكر و خيال‌ات مي‌خواد كورم كنه ... كر كه شدم، كور هم بشم وبال گردن خودت‌ام.

يك‌هو بغض‌ام مي‌تركه. ديگه اين گريه نيست كه مي‌آد. خودتي كه از چشمام مي‌خواي بباري. آخه تو دونه‌هاي آب كه دوست داشتي و عاشق بارون هم كه بودي، پس فقط يك ابر مي‌خواستي، يه ابري كه دل‌اش كه تنگ شده تو رو گريه كنه، تو رو بباره.

"موبايل‌ات زنگ مي‌زنه. كي از حموم مي‌آي بيرون؟ مي‌خواي پوست‌ات ور بياد؟ دِ بيا بيرون ديگه ..." بغض‌ام رو قورت مي‌دم. كله‌ام رو از لاي در مي‌آرم بيرون: "نفيسه، جواب بده. هر كي بود بگو خوابه ..." مي‌آد جلوي در، مي‌گه: "خودشه. بازم بگم خوابي؟"

-          آره، بگو خواب‌ام ... بچه پر رو! حوصله‌ش رو ندارم!"

مي‌زنه زير خنده: "خوب، باشه. خودم باهاش حرف مي‌زنم."

مي‌رم تو حمام. باز مي‌زنم زير گريه. يادته يه بار وقتي كسي خونه نبود و من هم حمام بودم، تلفن رو با خودم بردم تو حمام؟ وقتي زنگ زدي، پرسيدی كجام، گفتم حمام‌ام. از خنده غش كردي. گفتي: "ديوونه ..." مي‌دونستي برا همين ديوونه گفتن‌ات هم مي‌ميرم. حمام جاي تلفن‌بازيه.

آره، حمام جاي گريه كردن، جاي خلوت كردن، جاي مرور كردنه ...

 

ادامه دارد

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.