|
اين شد كه میسرود
ايليا ديانوش
اگر عشق،
عشق باشد، زمان حرف احمقانهايست.
فروغ
ـ
الو، عزيزم!
پريشيدهي مهربانِ من!
صداي
مرا داري؟
دارد
صدايم تو را؟
دارد
صدايم تو را صدا؟
آري،
دارد صدايم تو را صدا ميزند،
گوش
دار:
پريشيده از من!
پريشيده از ديگران،
از
دورانِ ديگران،
از
ديگرانِ دوران!
ديگر
چه فرق ميكند،
من
ديگر
آن دوران
و
ديگر اين دوري را
به سر
خواهم رساند.
گوشي
را نگهدار،
حرفام را گوش دار.
امروز
اگر تكههايي كور سو را
از
گلابيِ كالِ يك لامپِ چهل گاز ميزنم،
دلام
آبكندِ سيلان عشق توست
و سرم
بادخانِ توفانِ انديشهات.
قسم
به شاهِ چراغ كه به خوشبختيِ تو چهل چراغ برافروزم.
خط و
نشان بكش اما
دلشكن مباش!
خط و
نشان تو چليپاي سرنوشت من است
و
گرچه در اين سرنوشت
راه
تُنده نيست و سربالاست
سر
بالا
خواهم گرفت و
تكِ
بالايش را بيدريغ
بال
خواهم زد.
ديوار
صوت از سرعت من نخواهد شكست آري،
اما
چند كيلومتري در ساعت
ميان
دو عقربه با عشق
زمان
را بيامان
تحميق
خواهم كرد.
اورنگ
تو در قلب من
مستأجل نيست
و
شبديز
دورانِ ديگران است،
اما
من و تو
دَوَرانِ ديگر داريم.
باشد،
خويشكامام بخوان اما
ژاژخايم مدان.
اگر
بالا ميپرم
تو هم
بالا بيا
از
اين كبودهي بيبر
كه
حالا فقط
سفيدار است و بلند.
و تو
هم كه روسپيدي و كوتاه گوشي را داري
و تو
هم كه ساكتي و بلند گوش ميداري
و
سكوت هم كه از پيش ِ رضاست
رضا
هم كه خويش با شاهِ چراغ،
پس با
يك لامپ دويست
شروع ميكنيم.
é |