|
دُرد سرخگون
ايليا ديانوش
براي او كه به تولدي شب را شكست
گفتم به
چشم پُرسو: «انگار خسته باشي
گويي كه
هيچ شامي پلكي نبسته باشي،
با خنجرت
گشودند آيا كه غرق خوني
يا دُردِ
سرخگون را جامي شكسته باشي؟
در عمق
اين سياهي كز سرخي تو رسواست
باشد كه
فاتح اين رگهاي بسته باشي
برقيست
در نگاهات، دانم رخ سيه را
با تيغ هر
نگاهي يك بار خسته باشي
حول مدار
چشمات هر كورسوي نوريست
گويي كه
چرخشاش را تنها تو هسته باشي
هر مستي
نگاهي همسان نرگسي هست
اما تو
نرگساني دسته به دسته باشي
ماييم و
صد نحوست كز خبط ما بخيزد
دانم كه
اين خطا را ختمي خجسته باشي
برقي نجست
كو را روشن هميبيابيم
اما تو
بيخموشي انگار جسته باشي
شبمرگيِ
افق را بي فوت خيره گشتي
شايد در
انتظار صبحي نشسته باشي
بادا كه
تا هميشه همگون بالِ پرواز
پلكت گشوده باشد كاينگونه رسته باشي.»
é |