سال دوم، شماره بيست و شش مهر 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پرسش‌های روی مرز

يادت هست؟

خاطره‌های زمينی دلی بی‌تاب

هستی؟ باران آمد

گمان بزرگی و واقعيت كودكی

توديع

بی‌لحظه‌ای سكوت

جيك

پيمودن

در فكر رسيدن و رؤيای دست‌ها

 

 

توديع

بيژن باران

 

ماه، اي ماه آبي!

مرا زير حرير لطف خود استتار ده

تا خورشيد سبز تابستان را نبينم.

ام‌شب ياد او را از سرم پاك كن:

زبان و ذهن زيباي او

چشم، چشم مشكی او

گوش، گوش حساس او

قوی گردن، غرور او

شماي او

رايحه‌ی اندام او

تپش پرشور او

دماي پوست او

كف دست خيس، سخي، گرم او

آب‌شار شبق گيسوي او

عناب لبان، شيطانك زبان، پسته‌ی دهان او

لیمو، ليمو، سرسبد انار او

گردي زانوان او

چرخش تند او، منجر به محو او، در نبش كوچه‌ي اقاقياي او.

 

آه ماه انزلي!

دولا شود بر گل قالي

برگيرد پاره شعر مرا بر زمينه‌ی زمردين.

افراشته قامت پرگل‌اش، كنار شيشه، در آسمان با شكوفه‌هاي الماس ستاره‌گان

در پنجره گوش به فغان گرم حنجره‌ی زنجره

چشم بر خرگوش خواب در باغ،

لاك‌پشت سكون استخر،

پروانه‌ی سفيد سنجاق ياس.

 

آه راه به چاه برم، با كلاه به‌سر، بي سلاح، به اصطلاح ز اشتباه!

خواه جاه بر سپاه كاه، گاه و بی‌گاه، بی‌نگاه اما آگاه!

شبكه‌ی یاد مرا از او تهي، تارنما اشباح، تباه و بی‌رفاه!

دوار كلام گوياي او را در سرم ايست بده بی‌مزاح!

در غار پيچان ذهن من،

آتش‌فشان لحظه‌هاي شور

خاكستر باد!

چشمه‌ی فوران ياد او

خشك باد!

با يخ سوزان، ياخته‌هاي عصب

خازن خاطرات حضور داغ او را بسوزان با يخ!

خالي كن پیشانی‌ام، شقیقه‌ام

ز جذبه‌ی جادو و جنون

به وادي فراموشي مرا پناه.

باد سرد بر سرم بوز تا منجمد شود _ بی‌انتها، رها!

خورشيد خاطرات او  زير آوار بهمن نسيان.

مرا از او خالي كن تا شوم تنها.

به وضع قبل از ورودش برگردان سرم را _ از وجودش منها!

 

به زنبور سمج وزوزكنان كاسه‌ی سرم توجه نكن:

از عشق و شور خضوع كنم / به‌سوي تو رجوع كنم

سر تو موهات طلوع كنم / بوس رو لبات شروع كنم

 

آه ماه زابلي!

تاريكي بر من روا

نام او را از زبان‌ام بزدا،

كلام او را از كله‌ام بيرون كن،

رنگ پوست او را

با قوس و قزح پایان باران پاك كن

_ به باد بده _

ثانيه‌ها، ساعت‌ها، شب‌ها، و ماه‌ها

او را از من جدا.

 

داستان ستاره مي‌شود.

نوشته‌ی فعال در بازیگر شده.

روا دار بر من سلطه‌ی تام فراموشي، بي‌وزني، سياهي، تهي!

ماه مدور مسافر، ای منور ساحر!

ماه شناور درياي پر ماهي،

ماه سرد مضطرب كوير روشن شن و جوشن خار،

سايه‌ی كوته مسخ سمندر و رطيل، فوج سياه خفاش _ در انعکاس زلال زرد چشم جغد!

ماه بادبدك فراز درختان يشمي سر به دامن خود، کنار جو!

ماه بادكنك معلق پريده رنگ بر بام‌هاي شهر، خانه، سکو،

ماه ورم شمالی هرم سرسپيد دماوند

اخگران خاطره‌ي او را زير خاكستر خاموش كن!

آه ماه بندري!

بادبان بكش بر كشتي سندباد بحري

ببر مرا به كرانه‌هاي شيوخ

كه نساء تازه بالغ قاچاق، راحت‌الحلقوم نامند.

به سوي آب‌هاي محتاج تاج محل و کتیبه‌های مصور كاماسوترا،

به اهتزاز پرچم سرخ، کنار زوج کاج كاخ دروازه‌ی آسماني،

به عقيق هايكو، دسته عاج قمه‌هاي سامورايي،

گیشای مچ پا کلفت حوله پیچ، کنار جاکوزی و گلدان به ژاپنی،

پاکیزه با پیاله‌ی سوپ اسفناج، لقمه‌ی سوشی

بر میز پاکوتاه و ساکی _ زیر دیوار حصیر.

يخ‌ستان‌هاي قطب شمال، كوه‌هاي شناور يخين،

بگذار مرا در كوچه‌ي غربت دراز خاطرات، هاج و واج

در تردد ايستگاه‌هاي قطار، صف رديف فوج طياره.

بشكن چراغ محاط بر محوطه ياد او

مرا ببر به ديار دور يخين، ماوراي بحار و فضا

 

مرا از خاطره‌ي او خالي كن

با مهتاب _ گرده‌هاي گرم زرين نور

سرم به تاريكي تراوان!

تا خاطرات درخشان او به شبح فرّار

سپس به ظلمات محض استحاله يابند

- جوري كه ديدن نياز نباشد، لمس ديدن باشد.

مرا به وضع اول‌ام برسان

بزدا نام و نشان او ز طشت طلسم سرم.

از تمدن دورم كن!

به وحش اوليه‌ام برسان.

مرا از او تهي كن تا انتها تنها بمانم.

مرا به افق‌هاي تيره،

ارانوس دور، سرد، كند، بي‌نور، مهجور،

شب‌هاي منجمد تنبل بي‌سحر قطبي تبديل كن

آه ماه آبي! محاط بر ادوار زنده‌گي

مرا به نيمه‌ی تاريك خودت اسكان ده

شهاب شهوت آتش‌بار شور از سياره‌ی  سرم

و ستاره‌ی پرفروغ او را دور كن _

مرا از ذوب ارغوان ملتهب زمين

به صخره‌هاي خاكستري سرد مريخ بدل نما.

خانه‌ام خالي كن

از خيال او.

مارس از ونوس جدا.

مرا برسان به سردي عمق اقيانوس،

به انجماد فسيل ماهيان عصر دقيانوس.

پاك‌كن از پهنه‌ی پندارم حضور او.

خاطره‌ی او را گل سرخ پرپر بر آب نهر كن.

مرا زلال يادش را تيره‌گي نسيان جاي‌گزين كن.

گفتارم را مميزي كن، از نام او، دنياي او و من و ما

كردارم را امر و نهي واجب است از كشش به رسانه واسطه.

مرا آتش‌بازي تولد انقلاب باد

با عناصر شيميايي سفيد باريوم، سرخ سولفات، سبز فسفر

بي‌نور و بي‌صدا در سياهي خاك

مرا ميخ‌كوب سكوت مسري ثانيه تحويل سال كن.

به سكوت سرد لحظه‌ی آغاز پس ازختم زندگي برسان.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.