سال دوم، شماره بيست و شش مهر 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پرسش‌های روی مرز

يادت هست؟

خاطره‌های زمينی دلی بی‌تاب

هستی؟ باران آمد

گمان بزرگی و واقعيت كودكی

توديع

بی‌لحظه‌ای سكوت

جيك

پيمودن

در فكر رسيدن و رؤيای دست‌ها

 

خاطره‌های زمينی دلی بی‌تاب

فاطمه فروزان

 

1

شنيدم که همه‌ي انسان‌ها، پرنده‌هايي هستند که به چيدن دانه‌هاي زميني قناعت کرده‌اند. ام‌روز قصد کردم آداب پرواز را به ياد آورم. چيدن دانه‌هاي زميني، کاري نيست که مرا مشغول کند. اگر اين بار نپريدم، مپندار که بال‌هايم بسته است و خسته، حفاظ تنگ پوستين بدن‌ام رخصت نمي‌دهد.

 

بهمن ماه 79

 

2

چرا هنوز در کوچه‌باغ‌هاي زمين اسيرم؟ چرا هنوز مشغول چيدن‌ام؟ چرا دانه‌هاي زميني تمامي ندارند؟

«آدم»! ما را به گناه تو از بهشت راندند ورنه من بال پرواز داشتم و شوق پريدن.

«خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري»

 

30 فروردين ماه 80

 

3

آه، هنوز مشغول چيدن‌ام؟ هاي! فرشته‌ي بي‌طرف‌ام، کجائي تا پرده بر داري از رازي که من‌ام؟ بگو، فرياد کن، که چه‌گونه مي‌زيم، هنوز مشغول چيدن‌ام؟ دانه‌هاي زميني؟ نه، خود نيک مي‌دانم، دانه‌هاي زميني بهانه است و وظيفه‌ي چيدن شعار. «آدم»! احساس گناه نکن که حتا اگر سيب را نخورده بوديد و رانده نشده بوديد و بال پرواز نيز داشتيد و ما را ارث مي‌داديد، من باز نيز در «کنج و ژرفاي خزه‌بسته‌اي» از اين خاک مشغول چيدن بودم، با بندهايي که به قطوري هزاران هزار ابديت مرا به اين خاک پيوند مي‌داد.

 

آداب پرواز را من سال‌هاست که از خاطر برده‌ام و تو، هر قدر تلاش کردي، اي خالق مهربان‌ام، هر قدر به من محبت کردي تا شايد به ياد آرم، نتوانستم و اکنون پس از آن شبي که من، حقيرتر از هر لکه‌ي ننگي! بر گوشه‌اي تاريک از زمين تو، هم‌راه با چرخش آن، تاب خوردم، با نور ماه‌ات که از پشت ابرهايي به ضخامت قطرات باران بر من تابيد، با من سخن گفتي و به يادم آوردي:

 

"هاي! مخلوق‌ام! چرا دور افتادي؟ نمي‌داني که ميان اين همه موجود و مخلوق، من، تو را خواستم تا بنده‌اي باشي که مرا بخواني؟ پس مرا بخوان، با صدايت: بلند، با دل‌ات: خاموش. مرا به ياد آر همان گونه که خودت مي‌گفتي در ميان آدميان نه در ميان فرشته‌گان. بر روي زمين و در کنارت نه در آسمان. چرا حال، گاه سخن گفتن‌ات با من، به آسمان و ماه و ابر مي‌نگري؟ من در کنارت هستم، به من بنگر. آسمان بهانه‌ست."

 

دل‌ام براي سخن‌هاي شبانه‌ام با تو تنگ شده بود. آن شب باز هم تو ميزبان بودي، باز هم تو مقدمات را فراهم کردي، سکوت، تنهايي، تابي آماده و مقداري وقت که براي سخن گفتن‌مان لازم بود. به ياد آوردم که تو چه مهربان، شبي که در انتظار بودم، براي‌ام شهابي فرستادي که در بلندي و درخشنده‌گي يک‌تا بود و چه‌گونه به من گفتي: "بر خيز و بنگر به آن چه در انتظارش مدت مديدي به آسمان تيره خيره شده بودي و از آن سرمست شو." و من سرمست توجه تو شدم که در اين دنياي غريب با هزاران آدمي و هزاران هزار خواسته‌ي نامحدود، تقاضايم را بدون بيان اجابت کردي و من چرا اين روزها غافل شدم؟ هنوز مست آن سخن گفتن‌ام.

 

10 مرداد 83

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.