به
بهانهی روز جهانی کودک!
برای
همهی بچهها،
و برای
من و تو،
که زود
بزرگ شدیم.
زنگ میزند و میگوید: "روزت مبارک کوچولو!"
میخندم: "روز تو هم مبارک! میآیی اینجا؟"
میآید، با یک بغل چیپس و پفک و نوشابه و آدامس و شکلات. در جواب نگاه
پرسشگرم میگوید: "یک روز بیدغدغه و به تلافی همهی بچهگیهای
نکرده!"
بستهها را از دستاش میگیرم. با من به آشپزخانه میآید. دستی به موهای
خیسام میکشد و میخواهد که بروم خشکشان کنم تا سرما نخورم: "من
چای را آماده میکنم." چشمک میزنم: "بچه که نیستم زود سرما بخورم.
این هم یکی از آرزوهای بچهگی ما که به آن نرسیدیم و بزرگ شدیم. یادت
هست؟"
یادش بود. ترس مادرهايمان از مریض شدن که نمیگذاشت باد در موهایمان بپیچد
و خشکاش کند.
با من به اتاق میآید. مینشینم روبهروی آینه. در قوطی کرم را که باز
میکنم، میآید و دستاش را حلقه میکند دور شانهام. میگوید: "کرم
هم که میزنی!" مینالم: "پوستام به طرز وحشتناکی خشک شده است.
مجبورم." با انگشتاش کمی کرم از توی قوطی بر میدارد و میکشد به
پشت دستاش. دو باره بر میدارد و میکشد روی صورتاش. این بار
بیشتر بر می دارد و تمام صورتاش را با کرم نقاشی میکند. میخندد و
با چهار انگشتاش کرم بر می دارد و میکشد روی آینه، دیوار، پشت لباس
من ... فریاد میکشم: "دیوانه!" میخندد: "یادت هست؟"
یادم بود . روزی که کرم را کشف کردیم، روزی که چشم مادرانمان را دور
دیدیم، تمام خانه را سفید کردیم.
"چرا هیچی بهمان نگفتند؟ " سرش را کج میکند و گوشاش را میکشد و به
نشانهی درد یکی از چشماناش را میبندد و میگوید: "به تو نگفتند."
دستهایش را که خوب خوب میشوید، آلبومی را از توی کیفاش در میآورد. به
عادت بچهگی پاهایش را دراز میکند و آلبوم را میگذارد روی پاهایش و
خودش را روی زمین کمی جابهجا میکند که یعنی بیا کنارم بنشین. آلبوم
را ورق میزنیم. در تلاش برای به یاد آوردن اسم بچههای مهد کودک و
دبستان به عکس سه نفرهای میرسیم. دست میکشم روی صورت دخترکی که
بین من و او ایستاده.
"یادت هست؟"
یادش بود. فرشتهی موطلایی، همسایهی دیوار به دیوار ما! بمبها از آسمان
ریختند توی خانهشان و او از ایوان پرت شد و مرد.
"بعد از آن رفتیم به یک روستا یادت هست؟"
یادم بود. برناج، روستایی پشت کوه بیستون! میگفتند هواپیماها آنجا
نمیآیند. تا نزدیک کوه میآمدند و دور میزدند. صبحها کنار برکه
میرفتیم. به مرغابیهایی خیره میشدیم که خیس از برکه بیرون
میآمدند. بالهایشان را تکان میدادند و قطرات آب به هوا پخش میشد.
فکر میکردیم که میرقصند. به سمت ده که راه میافتادند، دنبالشان
میدویدیم. شبها زیر نور چراغ نفتی نقاشی میکردیم.
"دیوار صوتی را یادت هست؟"
یادش بود. روزی که هواپیمایی دیوار صوتی را شکست و ما دنبال خرده شیشههایش
تا بالای کوه هم رفتیم.
آلبوم را ورق زدیم. من و او کنار خانم کاظمیان، معلم کلاس اول. دو دست روی
صورت خانم کاظمیان کشیده میشود. به هم نگاه میکنیم.
یادمان بود. روزی که آمد و یادمان داد چهگونه بنویسیم: "آبادان آباد باد!"
سارا را توی عکس بعدی نشاناش میدهم. دخترکی که اتاقاش پر از عروسک بود و
ما همیشه با احتیاط، حسرت عروسکهایش را میخوردیم. آخر، شنیده بودیم
بابای سارا غم نان ندارد که اتاق دخترش پر از عروسک است. خندیدم.
"یادت هست؟"
یادش بود. روزی که با چشم گریان به خانهی ما آمد و از مادر من چند تکه نان
خواست و به من گفت: "فکر کنم ما هم باید غم نان داشته باشیم. چون
پدرم یادش رفته امروز نان بگیرد."
خبر کشته شدن برادر سارا را که آوردند، آن قدر بچه بود که نفهمد چرا
نمیشود تولد گرفت. چرا نمیشود رقصید. چرا نمیشود باز هم عروسک
داشت. سارایی که قهر کرد، پدر سارایی که پیر شد و ما که دیگر آنها
را ندیدیم ...
آلبوم چند صفحه جلوتر میرود. خیره میشوم به عکس خانوادهگیشان.
"این آخرین عکسی بود که با پدر گرفتیم."
در یک روز شلوغ، توی یک بیمارستان شلوغ، کنار بیمارانی که منتظر رسیدن نوبت
عملشان بودند، پدرش روی آخرین تخت بیمارستان مرد!
پدرش که مرد، آن قدر بزرگ شده بود تا یاد بگیرد گریه نکند. یاد بگیرد
بیتابیهای مادرش را تاب آورد. بفهمد چرا خانه را فروختند و رفتند
پایین شهر. بفهمد چرا باید در یک اتاق کوچک، بیصدا بزرگ شود و در
مدرسه سرش را بالا بگیرد و یاد همه بدهد که بچه یتیم محتاج ترحم
نیست. آخر دوازده سالاش بود.
"نگاه کن!"
آخرین عکسی را که من و او با هم گرفتیم، از توی آلبوم در میآورم. نگاه دو
دختری میکنم که قد کشیدهاند. مانتوی مشکی گشادی پوشیدهاند و توی
حیاط آخرین مدرسه مشترک دست در گردن هم انداختهاند. دو دختر که هنوز
هم بیدغدغه میخندند.
آلبوم را که میبندد، کاغذی روی زمین میافتد. برش میدارم و بازش میکنم و
بلند میخوانم: "سلام! اینجا تهران است، صدای من! الان که دارم این
نامه را برایات مینویسم گوشهی حیاط دبیرستانی نشستهام که تنها
نشستن در آن ممنوع است. اجتماع بیشتر از سه نفر هم ممنوع است.
اجتماع دو نفره هم ممنوع است. اصلا همه چیز ممنوع است! میدانی،
تهران شهر شلوغیست! آن قدر که از خانه تا مدرسه را نشود پیاده رفت.
اینجا همهی بچهها خوب درس میخوانند. هفتهی پیش کیف همه را
گشتند، چون خبرچین کلاس ما گفته بود یکی نوار غیرمجاز به مدرسه آورده
است. ما هر هفته کلاس اخلاق داریم، بعدش هم کلاس تست کنکور. الان من
از کلاس اخلاق در رفتهام. نه این که بیاخلاق باشمها! نه این که
بیادب باشمها! حوصلهام سر کلاس سر میرود. دلام هم یک دفعه
برایات تنگ شد. گفتم بیایم برایات نامه بنویسم ... باید بروم.
ناظممان دارد میآید ..."
میگوید: "روزی هزار بار میخواندماش. راستی، چه شد؟ ناظمتان فهمید؟"
بلند نفس میکشم: "آره! نامه را گرفت. خواند.به مادرم زنگ زد. تا مادرم به
مدرسه نیامد، قسم نخورد، خواهش نکرد، عکس تو را نشان نداد، قانع نشد
که نامه را برای تو مینویسم. آخرش هم گفت مدرسه جای این کارها نیست.
از مادرم هم خواست به او حق بدهد. میگفت چون دخترش سر کلاس اخلاق
نمیرود و گوشهی حیاط چیز مینویسد، باید هم بهاش شک کرد."
دستی به پشتام میکشد. "بیخیال! بیا ببین چهقدر فیلم آوردم که باید
ببینیمشان. همهی کارتونهایی که دوست داشتیم ببینیم."
کارتون چهارم، تلفناش زنگ میزند. از قربان صدقه رفتنهایش میفهمم که
برادرزادهاش است. گوشی را که قطع میکند، میگوید: "پاشو! این وروجک
با پدرش از اصفهان برگشته. میخواهد بیاید خانهی من. بقیهی روز
جهانی کودک در خانهی من به همراه ستارک!"
به خانهاش که میرسیم، ستاره کوچولو به طرفمان میدود و خودش را
میاندازد توی بغل عمهاش و تند تند از جشنوارهی اصفهان تعریف
میکند.
کلید را که توی در میچرخاند، سرش را بر میگرداند و میگوید: "یادت هست
چهقدر دلمان میخواست یک روز به این جشنواره برویم؟"
یادم بود. با پدر ستاره سلام و احوالپرسی میکنم و از اصفهان میپرسم.
میگوید که خوب بوده و جای من خالی و همان طور که حرف میزنیم، وارد
خانه میشویم. ستاره با عمهاش به آشپزخانه میرود و من خیره میشوم
به عکسهایی که روی میز عسلی گوشهی اتاق چیده شدهاند. بیشتر،
عکسهای ستاره است با پدر و مادرش، عمهاش، و مادربزرگاش.
"همیشه میگوید ستاره مرا یاد بچهگی نداشتهام میاندازد." برادرش
میخندد: "بیربط نمیگوید. هر بچهای ما را یاد آن دوران نداشته
میاندازد"
- به خاطر همین است که شما نمیگذارید آب در دل ستاره تکان بخورد؟
مینشیند روی مبل و میگوید: "دلام میخواهد تمام دوران کودکیاش پر از
شادی باشد، پر از خنده. دلام میخواهد دنیایی باشد که در آن بچهها
بیدغدغهی همه چیز بچهگیشان را بکنند. بیدغدغهی نان، خانه، جنگ،
بیدغدغهی ..." ستاره میدود توی اتاق. "من و عمه میرویم پارک. بعد
هم میرویم موزه." بلند میشوم: "من هم میآیم."
توی پارک، ستاره را بغل میکند و میچرخاند. روی تاب مینشینم. سرم را عقب
میبرم. پاهایم را میکشم و تاب میخورم. با ستاره الاکلنگ بازی
میکند. مینشینم روی زمین و دست میکشم روی چمنهای خیس و نگاهشان
میکنم. به جای شلوغی میرویم که پر از بچه است. بچهها روی دیوار
نقاشی میکنند. آن طرفتر خانمی نشسته است که صورت بچهها را گریم
میکند. میروم و روبهرویش مینشینم. با تعجب نگاهام میکند. بعد
سرش را تکان میدهد و میخندد و مرا شکل موش میکند.
شب، بعد از یک شام مفصل، ستاره که دراز کشیده روی صندلی عقب ماشین میگوید:
"از بچهگیت تعریف کن عمه. شما این روز را چه کار میکردید؟"
سنگینی نگاهاش را روی شانهام حس میکنم، اما به بهانهی رانندهگی
نگاهاش نمیکنم. میگوید: "بچهگی ما که این جوری نبود عمه جان!
بچهگی ما ..."
به کمک صدای مستاصلاش میروم. "بچهگی ما پر از مرغابی بود!" ستاره از روی
صندلی میپرد: "مرغابی؟"
- آره، مرغابی!
و تعریف میکنم برایاش .روزی را که من و او توی دشت دنبال مرغابیها
میدویدیم. فریاد میکشیدیم و میخندیدیم. میگویم که مرغابیها
چهطور خودشان را خشک میکردند. میگویم قطرات آب که به صورتمان
میخورد، چهطور هیجانزده جیغ میکشیدیم. دستهایش را تکیه داده به
صندلیهای جلو و گذاشته زیر چانهاش. چشمهایش را دوخته به چشمهای
من در آینه. تماماش را تعریف میکنم. تماماش را به جز هواپیماهایی
که به آن روستای سبز هم رسیدند، به جز بمبهایی که پرهای مرغابیها
را توی هوا پخش کردند، به جز بچههایی که زود بزرگ شدند! قطعهی کوچک
و رنگی خاطرات کودکی من بزرگ و بزرگتر شد و تمام روزهای سیاه و سفید
را پوشاند.
ستارهی خواب را به خانه رساندیم. توی ماشین نشستیم. نگاهام کرد و گفت:
"هی! به ما هم خوش میگذشتها! یادت هست که توی آن همه پر میدویدیم
و میخندیدیم؟ یادت هست پریدیم توی برکهای که از پر سفید شده بود؟
عروسکهامان را یادت هست؟ خاله بازی، آب بازی، قایم باشک، هفتسنگ
...، یادت هست؟"
یادم بود.