و
باران اين هديهي تقديسشدهي خدا
فرود آمد و پاك بود و پاك گردانيد!
باز
باران آمد ...
من ولي در خواب بودم،
من خواب باران را ديدم
و در خواب ميان دو هجاي هستي گير كردم
و دريافتم كه سهراب هم عاشق بود، مثل همهي اين قطرههاي باران ...
و بيدار شدم، و قطرههاي باران را ديدم كه روي صورتام ميريختند
من زير باران خوابيدم،
من زير باران رفتم
و نوري ديدم
نوري نه از اين دنيا
نوري روشن ...
من بيدار شدم،
باران ميآمد، اما نميدانستم كجايم ...