|
گمان
بزرگی و واقعيت كودكی
مصطفا مقدم
گمان
برديم بزرگ شديم آن هنگام كه كُرك بر صورتمان
نشست،
به
خيال اين بوديم كه كودك نيستيم وقتي در خانههاي
بزرگ مسكن گزيديم
و پولهايمان
واقعي شدند،
فكر
كرديم از انديشههاي كودكانه رها شدهايم
وقتي سوار بر ماشينهايمان
شديم،
ولي
...
وقتي
خوب نگاه كرديم
تنها
پولهامان
واقعي شده بودند!
هنوز دعواي ماشينهامان
را ميكرديم
و چون
كودكان بر سر اسباب بازيهامان در جدلايم
هنوز
كودكايم
و كودكانه ميانديشيم
...
é |