|
در فكر رسيدن و رؤيای دستها
پژمان طرفهنژاد
گذشته از
دير و نيامده
من اسير
پنجرهام
تا بيايد،
باز شود و بپراكند،
اما دستی
كه كورسوی اميد را در دل باغچه به هيجان آرد، تنها
مرا به رؤيای آينده
پيوند زده است.
و چه دير
و چه تلخ
میآيد
شايد بيايد.
***
كار
میكنم و چه دلخوش
دروغ
میگويم
مثل تو مثل همه
و در همهمهها بشارتی بايد باشد
كه
زندهگی نان خشك پيرزنیست گوژ _ كه تمام هستیاش كنار چهارراهها قسمت
میشود و من به فكر دستی كه
كورسويی
_ آيا
بكارد يا نه _
میگذرانم.
***
اسير تن
اسير تعفن
رهگذران دعا میخوانند و درهای آسمان باز و بسته میشوند،
بياييد سر
سفرهی حاج فلانی هم دستههای گل تزئين نشده هست!
***
در دوردست
شيههی اسبی كه سواری میطلبد
شايد
سوارش افتاده
اما هر كه زودتر برسد
يادت باشد ...
é |