|
فروغانه
-
گهوارهی تكرار را ترك گفتم
-
هفت و بعد از آن
-
بوی و نشان فروغ
-
همين است كه هست
گهوارهی تكرار را ترك گفتم
مصطفا حاجیزاده
چهقدر
خوب است که يک جايی مثل فروغ داريم! اين جا فرق دارد. نه از آن فرقهای
«مثل هيچ کس نيست»، اتفاقاً تفاوت فروغ در اين است که _ بر عکس همه _
درست مثل خودمان است!
نمیخواستهام خيلی احساسی بنويسم، اما اگر اين طور که شروع شده ادامه
بدهم طبق قرار عمل نکردهام. پس جور ديگری پيش میروم.
فروغ
چهگونه آغاز کرده و چهگونه گذرانده؟ برای فکر کردن به اين سؤال اين
سفر دو ساله را مروری میکنم و چند نکتهی خاص و قابل تأمل پيدا
میکنم.
پيش از هر
چيز «دوستی» به خاطرم میآيد، چيزی که از همان ابتدا ارج ويژهای در
فروغ داشته. میخواستم اين گمشده را به «ياقوتی گرانبها» تشبيه کنم،
اما ديدم «تيله» قشنگتر است. تيله جمع کردن در اين روزگار هم از آن
کارهاست، اما به هر حال مرضیست که بعضیها به جان دارند و چارهشان هم
نمیشود. فروغ با اين نگاه ويژهاش مثل يک شيشه مربای خالیست که
همهگی میتوانيم تيلههايمان را بريزيم تويش. اين طوری هم اين که
تيلههايمان در کنار هم رنگ و برق ديگری میگيرند و هم اين که کمتر
نگران خطر گم شدنشان میشويم. چيزی مهمتر از اين هست؟
آرامش!
اين هم از آن گمشدههای اساسیست. فروغ آن طور ساکت و گوشهگير هم
نبوده، اما هرگز اجازه نداده چيزی آرامشاش را بر هم بزند. میدانم که
اصلاً کار آسانی نبوده. در اين زمين بخواهی بازی کنی، درست هم بازی
کنی، و آن وقت با کسی هم دعوايت نشود؟ اين جا اگر هيچ بازیکن
عصبانیای هم نداشته باشد، خود زمين آن قدر چاله چوله دارد که بازی
کردن را کوفتات کند! با همهی اين احوال فروغ هيچ وقت شلوغبازی در
نياورده، آرام کار خودش را کرده. چه خوب که اين طور بوده!
ديگر،
سادهگیِ دوستداشتنیِ فروغ است که دوستداشتنیست! اين خانه همه چيزش
معلوم است که چی به چیست. چيز اضافهای در کار نيست (انگار دارم پرت و
پلا میگويم، اما راستاش همين نکتههای کوچک هم برای مثل منی غنيمت
است. همين نکتهی سادهی «چيز اضافهای در کار نداشتن» برای خودش
کيميای کميابیست). سادهگی فروغ فقط به اينها نيست، ريشهدار است.
وقتی تکليفات با خودت روشن باشد و منطقات درست باشد و از طرفی هم
نخواهی که بیدليل چيزها را به هم بريزی، همين میشود ديگر: شفاف! يا
نه، همان ساده!
بد جوری افتادهام به تمجيد و تحسين! تازه هنوز هم گفتنیهايی مانده که
همهشان هم رنگ و بوی تعريف کردن میدهند. بله، هنوز هم میتوانم همين
طور ادامه بدهم، اما کافیست. برای من که هر کدام از سه ويژهگی به
تنهايی کفايت میکند تا از کاری خوشام بيايد. حالا همه را با هم در
فروغ داريم! همين است که فروغ فرق دارد، درست مثل خود خود ما!
é
هفت و بعد از آن
هدا صفا
یادم نیست چند سالام
بود که شمردن اعداد را خوبِ خوب یاد گرفتم.
یادم نیست چند سالام
بود که فهمیدم برای شمردن نیازی به انگشتان دست نیست. فهمیدم عددهای
خیلی بزرگ با انگشتان من اندازه گرفته نمیشوند، اما میشود شمردشان،
فهمیدشان.
اما یادم هست دوسالام
بود که فهمیدم دستهای من ده انگشت دارند. فهمیدم ده عدد در دستهای من
جا میگیرد که من عدد هفت را بیش از همه دوست دارم.
دستهایم را میگشودم و
تا هفت میشمردم و بعد سریع انگشتهایم را جمع میکردم. دلام
نمیخواست بعد از هفت عددی باشد و انگار با پنهان شدن دستهای من همه
عددهای بعد از هفت گم میشدند.
حالا میفهمم که اعداد
پس از هفت میتوانند خوب باشند، حالا که هفت شماره است در مجلهای
مینویسم که هنوز نیامده خانهی خودم میدانماش.
حالا هفت دوست داشتنی من
با دوسالهگی «فروغ» یکی شده است.
فروغ اما، در همین
دوسالهگیاش میداند اعداد بزرگ چهگونه فهمیده میشوند. میداند برای
فهمیدن معنای بزرگ نیازی به اعداد نیست. میداند برای بزرگ بودن باید
نگاهی بزرگ، هدفی بزرگ و توانی عظیم داشت.
فروغ همهی اینها را
میداند و اینک در آستانهی سال سوم سلامی تازه را آواز میکند. نگاه
به آسمان بلندی میکند که قد کشیدن به سمتاش را میخواهد و مشتاق
دستان مهربانیست که همراهیاش کنند.
دلام میخواهد بمانم و
هفت سالهگی فروغ را هم ببینم. این بار اما، انگشتهایم را جمع نمیکنم
تا عددی پس از هفت نباشد برایاش.
دلام می خواهد برای
فروغ در آستانهی سال سوم خوب ماندن را آرزو کنم.
خوب بودن و خوب ماندن را بخواهید برایمان!
é
بوی و نشان فروغ
بخشی از نامهی
جواد طواف
اشاره: اين نامهی جواد خطاب
به شهاب مباشری نوشته شده است. شهاب خود بر اين باور است كه اين نوشته
حاكی از لطف فراوان جواد به اوست و همچنين اين كه تمام كسانی كه از
روز نخست تا حالا در كنار هم در بال و پر دادن فروغ _ از توليد مطلب
برایاش تا همراهیاش به عنوان خواننده _ سهيم بودهاند، بیترديد
شايستهی سپاس گفتناند.
سلام رفيق! ... به اول ايان ماه نزديك ميشويم، حواسات كه هست؟ حتما
هست، دو سال ميشود كه «فروغ» پا گرفت و حالا ديگر بزرگ و بالغ شده
است. تعداد كساني كه در اين مدت در فروغ نوشتهاند، چند نفر شده است؟
ياد اولين ديدارمان در اسفند 81 افتادم، يادت ميآيد؟ با چند نفر از
نويسندههاي فروغ آمده بوديد در ميتينگ وبلاگنويسان. نخنديها، ولي
من در اولين نگاه به قيافهات، به ياد چپهاي قديم افتادم! هنوز من
عينك سياسي بر چشمام بود. [...] راستاش، من آن موقع چند شمارهاي از
فروغ را سرسري خوانده بودم، ولي بعد از ديدارت تا چند شماره باز هم
خواندم ... يادت ميآيد؟ آن روز از اينكه ميخواهي در ظاهر فروغ
تغييراتي ايجاد كني، صحبت كردي. هنوز همه چيز شكل ابتداييای داشت،
بقيهی نشريات الكترونيكي هم همين طور بودند، فروغ به شكل محسوسي بوي
تو، شهاب مباشري، را ميداد، و در تو هم در آن شمارهها حضور نامرئي
مريم ديده ميشد _ كسي كه ما نميشناسيماش، ولي عطر و بويش در
نوشتههاي تو جانمان را صفا ميداد. هنوز هم نوشتههايت بوي او را
ميدهد، ميدانستي؟ و هنوز هم فروغ، چه تو بنويسي چه ننويسي، طعم گس
شهاب مباشري را ميدهد! ... اصولا كساني كه در فروغ مينويسند، به نوعي
نشاني از تو دارند. شايد انرژيهايي كه هر كس دارد، افرادي با سطح
انرژي خودش را جذب ميكند. اوايل بيشترتان شيرازي بوديد، و حالا
بيشتر دوستاني كه علاقهمنديهاي مشتركي داريد.
مدتي
از فروغ غافل شده بودم، تا اين كه باز نوشتههاي دوستي، آيدا، من را به
سوي فروغ كشاند. و حالا هر دو هفته يك بار، صبحهاي يكشنبه، منتظر
فروغي تازه هستم. ميدانم انتشار يك دو هفتهنامهی الكترونيكي به طور
مرتب و بدون وقفه در طي دو سال كار آساني نيست و جز با عشق و پشتكار
نميتوان به چنين نتيجهاي رسيد. از اين بابت به تو و ساير دوستانات
تبريك ميگويم.
همچنين كار ديگرتان انتشار لو موند ديپلماتيك در قالب فروغ كاغذي
[... كه] توانستيد به خوبي از پساش بر بياييد. و تازه اهل هياهو و
تبليغات و جنجال هم نبوديد. و چهقدر اين خوب است كه بر خيلي وسوسهها
غلبه ميكنيد! ...
با
تمام چيزهايي كه گفتم، يك نكتهاي هست و آن اين كه فروغ فرزند شهاب
مباشريست. به نظر ميرسد حتا برخي نوشتههاي دوستان نزديكاش هم حاصل
گفتوگوهاي دوستانه، مثلا در يك كافيشاپ يا گفتوگوهاي شبانه، هستند.
و به نوعي دلمشغوليهاي او را انعكاس ميدهند. البته اين حضور پررنگ
شايد عامل بقاي اين نشريه باشد.
[...] يك مجله بايد فراتر از يك وبلاگ گروهي باشد. حس ميكنم فروغ
هنوز نتوانسته، بهرغم استمرار انتشارش، نسبت به اوايل انتشارش خيلي
فراتر برود. من حتا گاهي آن نوشتههاي اوليه را خيلي دوست[تر] ميدارم.
راستاش، امروز وقتي نوشتههاي شهاب مباشري زمستان 81 را ميخواندم،
گريهام گرفت.
به هر حال، دوست عزيز، بايد به تو و همهی دوستانات دست مريزاد بگويم.
"دمتون گرم!" كه در اين روزگار اين شمع را روشن نگاه داشتيد، روزگاري
كه خيلي چيزها رنگ ابتذال گرفتهاند. و خوشحالام كه فروغ هيچ گاه
مبتذل نبوده، و خوشحالام كه هميشه دغدغه و دردي بوده ...
روزگار غريبيست! ما همه مسؤولايم، در سرزميني كه جناياتي مثل جنايت
پاكدشت اتفاق ميافتد و [...] هنجارهاي اجتماعي به سرعت در حال
دگرگونياند و جامعهمان روز به روز بيهنجارتر و بياتكا به ارزشها
ميشود، روشن نگاه داشتن چراغ يك نشريهی ادبي و فرهنگي كاريست بس
ارزشمند.
موفق
و مؤيد باشيد!
é
همين است كه
هست
شهاب مباشری
چهقدر
دوست داشتهام چه كارها كه بكنم برای اين عزيز، اما ...
يك خط
ناتمام در شروع هم خود حكايتیست، نه؟ بگذاريد كمی همين يك خط را وا
كاوم. دو بار لفظ «چه» آمده كه حكايت از كميتهای نامعلومی در خود
دارند. چهطور میشود به درجهای و معياری برای تعيين اين مقادير رسيد؟
راستی، اصلا حرف از كدام «عزيز» است؟
حلقهی
دوستیهامان در گردش چرخ روزگار آسيب كم نديده است. خيلی از همراهان
قديمی هر يك به گوشهای از اين دنيای گل و گشاد رفتهاند و كمتر از
بودِشان هم حتا خرده خبری داريم. همانها هم كه هنوز موقعيت
جغرافيايیمان يكیست، آنقدر درگير كم و بيش روزانههای بیمعطلی در
گذر هستيم كه بیبهانه به اين هوس نمیافتيم تا مختصات حضورمان را بر
هم بنشانيم. بايد حتما بهانهای بجوييم تا با هم باشيم، ببينيم همديگر
را، و نفسی بكشيم در اين وانفسا!
اين
«عزيز» همان بهانهای بوده كه میبايست.
خوب، حالا
دستهجمعی ماندگار شديم، بعد؟ باقی ماندهی حلقهمان دوباره جمع و جور
شد، اما بلای عادی شدن، بلای خسته شدن، و هزار و يك درد ديگر را چه؟
تند رفتم،
نه؟ قصدم باز گفتن دوستداشتنیها بود نه رسيدن به خستهگیها و
بريدهگیها! گويی همين چند خط هم مستثنای كل حكايتی كه واقع است،
نيست. اينجا هم خيلی خيلی همينطوری _ انگار كه قرار بوده از اول
همينطور باشد _ از بيشينهی طلب رسيدم به كمينهی ماندن و بس!
اصلا همين
است كه هست!
بهتر است
كمی دست نگه دارم. باز هم تأكيد میكنم میخواستم موج موج شوق بيافرينم
در اين چند خط نه اين كه نرم نرم محو شوم. خوب است كسی را بيابم و
دقايقی همصحبتیاش اين تلخدهانیام را فرو نشاند تا هنوز اسم آن
«عزيز» را بر زبان نياوردهام.
و اما
...
«فروغ»
همان «عزيز» است. «فروغ» را آنقدر بالا بلند میخواستم كه وقت نگاه
كردن به قامتاش گردنام بشكند و او مغرور سر خم نكند. حالا كه هفتصد
روز بيشتر گذشته است از زاده شدناش، «فروغ» بالا بلند است، ولی فروتن
چندان كه هوای مرا داشته باشد و ببيند گردنام خميده و خسته است از
تقلاهايی كه ...
«فروغ»
دامناش گسترده است تا بر باليناش آرام آرام تك به تك حرفهای مصدر
آسودن را هجی كنم و بعد برخيزم و باز دوست داشته باشم كه كارها برایاش
بكنم، حتا اگر هميشه همين باشد كه هست!
é |