|
ابليس عاشق - بخش اول
مهران راد
اشاره: هماكنون كه من اين
كلمهها را به خواهش يك دوست بسيار عزيز جهت درج در نشريهی فروغ
مینويسم، سالهاست كه از كنجكاویهای مصرانهام دربارهی رد پای
ابليس در حوزهی تصوف میگذرد و در اين سالها بارها در جمعهای كوچكی
كه گهگاه شنوندهی حرفهايم بودهاند، با هيجانی كه ناخودآگاه از طرح
آن در دلام ايجاد میشود، سخن گفتهام. ماحصل اين گفتارها كه هر بار
با تبادل نظرهايی توأم بوده، به نظر میرسد ديگر سخن قابل ارزيابی و
ملاحظهای شده باشد.
پيش در آمد
شكافتن
پوستهی اشياء به خاطر كشف درون مايهایست كه خود را با سماجت از ما
پنهان كرده است. اين معنی در حوزههای مختلف تفكر كمابيش مصداق دارد.
در تصوف اما، اين درونكاوی چهرهای كاملا متفاوت به خود میگيرد. تصور
كنيد گنجی در زمين پنهان است. فيلسوف، دانشمند، هنرمند و متأله مثل
صوفی با اشتياق تمام مشغول كنار زدن پردههای خاك هستند تا گنج را
ببينند. در اين ميان هر كس احساس و عملكرد خود را دارد. مثلا فيلسوف
نگران است كه با كندن زمين به گنج آسيب برسد. هنرمند می پندارد آنچه
می يابد بیشبهه گنجیست كه قيمت آن را میداند. دانشمند و متأله
میترسند از اين كه قدر گنج بر آنها مكشوف نگردد. اما آنچه در همه
مشترك است، احساس بازنمايی آن چيزیست كه خود را در پشت پردههای
تودرتوی زمين پنهان كرده است. تفاوت صوفی همينجا آغاز میشود. كمد و
كاو او كه گاه به سلوك تعبير میشود، برای آشكار كردن حقيقت نيست، بلكه
به محض يافتن آن بايد به احتياط تمام آن را از ديگران پوشيده نگه دارد.
آن يار
كاز او گشت سردار بلند
جرماش
اين بود كه اسرار هويدا میكرد
زبان تصوف
متناسب با همين ويژهگی سرشار از سمبلهايیست كه آن را تبديل به
پردهدار حريم تصوف كرده است.
اين زبان
آنچنان كه شايستهی انعكاس حقيقت باشد، بیپرده و عريان نيست و با
سماجت تمام غيرخودیها را به درون راه نمیدهد. به اين ترتيب، حقيقتی
در كنه تصوف مفروض است كه صوفی تحت عنوان سرّ مأمور به پوشيدن آن است و
چنانچه گوشهای از آن را هم به بيان در آورد، آنقدر سمبليك و رازگونه
می گويد كه چيزی از آن معلوم نمیشود. در اين نوشته ارتباط داستان
ابليس با اين سرّ محل توجه است و فرضياتی در اين رابطه مطرح میشوند.
1
آيا رازی وجود دارد؟
جنيد:
" اين
سينهی تو حرم خاص خدای است تا توانی هيچ نامحرم را در حرم خاص راه
مده."
بايد
دانست كه مقولهی سر در مفهوم راز و حقايق يا حقيقت پشت پردهای كه
دانای آن مأمور به كتمان باشد، از ابتدای پيدا شدن صوفيان مطرح نبوده
است. واژهی سرّ در آن هنگام عمدتا به معنی درون و ضمير است، چنانكه
میگويند: "اين نور بر سرّ او بتابيد." يعنی حقيقتی به ضمير او راه
يافت. مثلا آنجا كه رابعه میگويد: "بار خدايا! اگر مرا فردای قيامت
به دوزخ فرستی، سرّی آشكار كنم كه دوزخ از من به هزار ساله راه
بگريزد." پر واضح است كه در پيشگاه خالق افشای سرّ مفهومی ندارد.
گردنكشی رابعه در واقع از اين باب است كه من آتشی بزرگتر از دوزخ در
هر گوشهی دل نهفته دارم و سخنیست از قبيل آنچه حافظ میگويد:
زين آتش
نهفته كه در سينهی من است
خورشيد
شعلهایست كه بر آسمان گرفت
در اينجا
آشكار كردن سرّ تعبيریست در رديف نشان دادن چيزی كه خودبهخود عريان و
بیپرده نيست. با اين مفهوم از سرّ، ما از همان ابتدا روبهرو هستيم،
مخصوصا اينكه میدانيم تصوف ما با امواج زهد و رجحان فقر بر غنی آغاز
شد و اين حركت تكاندهنده در حالی توجه روشنفكران عصر را به خود جلب
میكرد كه صوفيه نه تشكيلات منسجمی برای نشر تجربههای خود نه تمايلی
به تأليف كتاب و طبقهبندی دستآوردها داشتند. فقط گاه ما را با صحنهی
دلخراش نابود كردن كتابها و بیزاری از دفتر و مدرسه مواجه میكنند.
خاموشی را فضيلت میدانند و سخنوری را از تمايلات پايانناپذير و مهلك
نفسانی در رديف ديگر اميال میآورند.
سفيان
ثوری گفت رضیاله عنه كه يك شب بر او (فضيل عياض) رفتم، جملهی شب آيات
و اخبار و آثار میگفتم. چون برخاستم، گفتم: "اينات مبارك شبی كه دوش
بود و اينات ستوده نشستی كه اين شب بود." فضيل گفت: "اينات شوم شبی
كه دوش بود و اينات نكوهيده نشستی كه نشست دوش بود." گفتم: "چرا چنين
گويی؟" گفت: "جملهی شب تو در بند آن بودی تا سخن نيكو از كجا گويی كه
مرا خوش آيد و من بستهی آن بودم تا جوابی نيكو از كجا پسند آيد. هر دو
به يكديگر و سخن يكديگر از خدا باز مانده بوديم. تنهايی را دان
بهتر!"
بديهیست
با چنين باوری هر كسی كه اهل كشف و شهودهای باطنی و تفكرهای دائمی باشد
و دريچهای برای بازتابش آن جستوجو نكند، ناگزير دورنمايی خواهد يافت
پر از تمثيلها و ژرفكاویها از سويی، و تنهايیها و غمها از سوی
ديگر. در نتيجه همواره سرّی خواهد داشت ورای ظاهر سرد و عبوس و خشنی كه
برای خود ساخته است. اين همان سرّیست كه عرفان ما از همان ابتدا [نه
تنها] آن را میشناخت بلكه با آن مفهوم پيدا میكرد.
با بالا
گرفتن كار صوفيان و اقبالی كه گروههای مختلف اجتماعی بهسوی ايشان
كردند، نظام خانقاه شكل و رونق گرفت. ديگر تصوف به ان مرحله از رشد خود
رسيده بود كه تعاليم پراكنده را به رشته در آورد. ناچار بزرگانی ظهور
كردند كه با دو باره معنی بخشيدن به يك دسته از واژهگان متداول در
ميان صوفيه دستگاه كلامی خاصی را برای توضيح انديشههای خود بنياد
نهادند. در نتيجهی اين كار، هر مفهومی بارها و بارها معنی میشد و هر
بار عميقتر و تازهتر جلوه میكرد. همهكس میبايست كوتاه و عميق چنان
سخن می گفتند كه بيش ترين گستره را با كمترين تناقض اشغال كند. در
تذكره الاوليا بارها و بارها صبر، رضا، فقر، همت، توفيق و از همه
بيشتر تصوف معنی شده است. وقتی از صوفیای در بغداد میخواهند كه
نكتهای بگويد، میپرسد در توكل چونيد. ايشان بر اساس آموزههای متصوفه
می كوشند كه توكل را با دو عنصر صبر در هنگام نداشتن و شكر در هنگام
داشتن تفسير كنند. صوفی كه میپنداری خود انتظار چنين پاسخی را داشته،
ايشان را به باد استهزاء میگيرد كه اين اين صفت را تا كنون در سگان
بلخ ديدهام كه صبورند و شاكر و توكل را اين گونه بازسازی میكند:
در نداشتن
شكر و در داشتن ايثار،
چندان كه
از حكايتهای دور و بر زندهگی جنيد برداشت میشود، سخن گفتن او برای
اهل زمانه مفهوم نبوده است و اين رویداد عجيبیست و گواه بر گفتار ما
كه اين دستگاه واژهگان نوظهوری كه صوفيان ساخته بودند، معارف
تودرتويی را به وجود میآورده كه دشوارياب بودهاند.
نقل است
كه جنيد چون در توحيد سخن گفتی هر بار به عبارتی ديگر آغاز كردی كه كس
را فهم بهآن نرسيدی.
روزی سخن
میگفت، يكی برخاست و گفت: "در سخن تو نمیرسم." گفت: "طاعت هفتاد ساله
زير پای نه!" گفت: "نهادم و نمیرسم." گفت: "سر زير پای آر، اگر نرسی
جرم از من دان."
به اين
ترتيب، مفهوم سرّ نيز از صورت سادهی آغازين چرخيد و محتوای جديدی به
خود گرفت. شعلهای كه در عرفان قرن سوم به واسطهی اين مفهوم تازه
دميدن گرفت. در قرون بعد، نخست شرح و تعريف شد و سرانجام فرو خفت، اما
آثارش تا همين امروز هم در عمق باورهای ايرانيان باقی مانده است.
ادامه دارد ...
é |