|
آفتبران
سعيد اصلاحی
نشسته
بر نیمکتی سرد، خزیده در پالتویی گرم به خاطرهای نه چندان دور اما
گنگ میاندیشد. ناگهان رعدی آسمان را روشن میکند، پرندهای زیبا از
زیر حصار شکستهی آلاچیق تابستانی برخاسته و بر شاخهای از درخت
روبهرو مینشیند، گویا برای او نیز آنجا از پناهگاه ویرانهاش
امنتر است.
دو باره ندای پرسشگری نجوای درونی خود را آغاز میکند: چرا از خاطرات
خود درس نمیگیریم؟ چرا آنها را آن گونه که شایسته است برای یکدیگر
نگهداری و تحلیل نمیکنیم؟ ...
از جا برخاسته و به زیر باران ریز و مداوم پاییزی میرود، کنار حوض
میایستد، خم شده و از ورای لبهی خزه بستهی آن به تصویر لرزان و
مخدوش خود مینگرد: اما نه! این سخن که بگوییم از گذشته هیچ
نیاموختهایم تا حدی بدبینانه است، البته یک حقیقت این است که درک ما
از تاریخ تا به آن حد نبوده که قاطعانه بگوییم: "تاریخ معلم زندهگیست
..." نه، نیست!
صدای نالهای میشنود، هراسان به سمت صدا بر میگردد، جز سایه و سیاهی
چیزی نمیبیند. گویا فراموش کرده بود در زندهگی او سایهها نیز احساس
دارند.
آنسوتر، زیر بارش مداوم باران آمیخته به برف، میان دو گلدان شمعدانی
مینشیند، از پشت دانههای بلورین نشسته بر لنز عینکاش به برگهای زرد
و قهوهای باغچه خیره میشود، خیس و سرماخورده: آیا خاطرهها نیز
ترمیمشدنیاند؟ ... اگر آری، چهگونه؟
دقایقی به همان صورت میگذرد، سر تا پا خیس شده است. از جا بر میخیزد:
قلووب! حبابی میان دهها حباب دیگر تشکیل میشود و سرخی درخشان و
لرزانی با شیارهای کبود در عمق حوض پنهان میشود: آیا امر به خاطر
آوردن فقط برخاسته از نوعی ادای وظیفه یا اجباری ناشی از ترس یا احساسی
بر آمده از گناه و شادیست؟
درست
نمیداند.
سری از افسوس تکان میدهد: "از بس در پژواکهای درونی خود غرق بودم که
ندایی، نجوایی نشنیدم. چه کس میداند آن ماهی سرخ و کبود بر سطح آب چه
میخواست؟"
به
سوی باغچه میرود، عینک از صورت بر میدارد، دستی بر تنهی درخت
کودکیاش میکشد: یادآوری خاطرات میتواند تلاشی باشد که هدفاش صحیح
فهمیدن کاریست که کردهایم.
آری!
چرا که نه؟
سرپنجههای قدرتمندش را بر تنهی درخت میفشارد، درختی که در تابستان
بیست سال پیش به کمک پدربزرگ با دستان کوچک و ناتواناش در باغچهی
شیطنتها و آرزومندیهای کودکی کاشته بود. به درختان جوانتر و
کندههای پراکندهی میان آنها مینگرد، به درختی کهنسال و شاداب و
آرامگاهی در پای آن که پوشیده از برگهای رنگارنگ پاییزیست. آرام
نجوا میکند: وصیت خودش بود ...
بار
دیگر طنین صدای حزنزدهی مشهدی قربان را میشنود: "آقا! بارشان خیلی
کم شده، بیشترشان آفت زدهاند. ... تو اون سالهام که شما تازه به
دنیا اومده بودید همیطور شد، پدرتان هم اولش مثل شما لجبازی میکرد،
اما کاریست که شده، درختای باغ پشتیام همیجور شدهن! اگر نبریمشان
هزینهها بیشتر از فایدهایست که میدن! ... ناراحت نباشین! درختایی
بکاریم یکی از یکی بهتر!"
چشم
از باغ بر میدارد: "یکی از یکی بهتر!"
سری
از افسوس تکان میدهد، تبر را بر زمین گذاشته و به سمت کلبه میرود.
نخستین دانههای درشت برف پاییزی رقصکنان بر گونههایش مینشیند: نه!
فکری دیگر لازم است. بر این آفت، تبر کارساز نیست.
مشتهای محکمی در باغ را به صدا در میآورد و همهمههایی نامفهوم که او
را میخوانند: "آقا! بیفایدهس! تا بوده همی بوده، این درختا
نمکنشناسی کردن! پافشاری نکنید!"
لبخندی تلخ بر لباناش مینشیند، سری تکان میدهد و به راه خویش ادامه
میدهد. بر ایوان کاسهای پر از دانه میگذارد و بیاعتنا به همهمه و
فریادها به درون کلبه میرود.
در حالی که ترانهای قدیمی و به یاد مانده از آوای خوش و همیشهگی پدر
و مادری از دست رفته را زیر لب زمزمه میکند، کفش و پالتو از تن در
میآورد، به کنار پنجرهی تمامقد اتاق مطالعه میرود. پردهها را کنار
زده و محو تماشای منظرهی زیبا و تحسینبرانگیز باغ در اولین بارش برف
پاییزی میشود. گویی به تابلویی خیرهکننده و وهمانگیز مینگرد و شاید
هم این خود اوست که در چارچوب یک حصار ثبتشده، در محضر واقعیتی لبریز
از خیال ایستاده است!
ضربان آرام قلباش و خون گرم و جاری در سلولهای مغزش، آرامشی ناگفتنی
به او داده است. میاندیشد: در فرایندی چنین که مملو از به هم
آمیختهگیهای ناشی از نادانی و داناییست، بهتر است تمایل به فهمیدن
از تمایل به تنبیه کردن ارجح باشد.
"آری، این گونه بهتر است!"
به
سوی شومینهی گرم و کتابهای بعضا خاکگرفتهی کتابخانهی آبادی
میرود: "چه شد که دل مشغولیهای حقیر و همهمههای خرافی، درهای همیشه
باز باغ تابستانی پدربزرگ را بر رهگذران و حتا اهالی این سرزمین بست و
سنتهای حسنهی آن را خانهنشین مرزهای خصوصی کرد؟ چرا درهای بستهی هر
باغ این آبادی بر رهگذران نیازمند آموختن از اندیشههای دیگران باز
نباشد؟ چرا تأمل و تفکر زندانی شده در کنج ویرانهها، بر همهمهها و
تبرزنی شبهای آفتبران ارجح نباشد؟ چرا اینجا بار دیگر همان
کتابخانهی پربار آبادی نباشد؟"
به سمت پنجرهی بخار گرفته بر میگردد. دیگر به سختی میشود چیزی دید،
چشماناش را میبندد و به همهمهی تبرهای بر دست گرفتهی اهالی گوش
میسپارد، به نجواهای دلشکستهگی، دلسوزی و غیرت آبادی! ناگهان به
سوی در میرود. پابرهنه و مصمم از ایوان میگذرد. برای لحظهای صدای
پرواز پرندهای ترس خورده متوقفاش میکند. دانههای درشت برف که آرام
و باطمأنینه چرخزنان بر زمین فرود میآیند، موجب حیرتاش میشوند: چه
سماجتی! چه کینهای در این رسم و شب آفتبران آبادی نهفته است!
پا بر پهنهی نازک و سپید برف میگذارد، سرما همچون تیغی برنده بر کف
برهنهی پاهایش فرو میرود. از کنار حوض میگذرد، با انگشتانی سرخ و
کبود به اعماقی گرم میاندیشد، به رهایی از پیلههایی سرد.
لحظاتی بعد، پسر خردسال و بازیگوش کل اسماعیل زغالفروش، چشم از روزنه
بر میدارد و فریاد میزند: "آقا آمد! آقا آمد!"
دستگیرهی درهای سنگین و قدیمی باغ را میگیرد و به سوی خود میكشد،
اما انگشتان یخزدهاش توان لازم را ندارند. بار دیگر سعی میکند،
نمیشود! از آنسو دستانی بر پهنهی در قرار میگیرند و آن را هل
میدهند، به سختی لنگهای از آن را کاملا باز میکند. سلامی کرده و راه
آمده را بر میگردد. چشمان متعجب و پرسشگر اهالی گامهای برهنهاش را
مشایعت میکنند. کنار حوض میایستد: "بفرمایید! خوش آمدید! فقط
تبرهايتان را همینجا دم در باقی بگذارید! امشب همهگی میهمان
مناید."
و پیش
از آن که کسی حرفی بزند، بلندتر و مهربانانه میگوید: "مش قربان! فردا
شب همه میهمان شماییم!"
-
آقا! قدمتان روی چشم، ما هر چه داریم ...
- کل
اسماعیل! پسرت را بفرست زنان و دختران آبادی را هم خبر کند، آنها هم
باید باشند.
اهالی متعجب به یکدیگر مینگرند! به چشمان ذوقزده و درخشان پسرک
مینگرد، رو به اهالی: "چرا ایستادهاید؟ بسمالله!"
و برف همچنان میبارد.
مهربانانه همهگی را به داخل کلبه دعوت میکند. مرغکی کز کرده در کنج
داربست آلاچیق به او خیره شده است. از خود میپرسد: "آیا بر این
همهمههای خرافی، این شبهای ظلمانی پر از پچپچههای ویرانی پیروز
خواهیم شد؟"
کاسهی پر از گندم را از ایوان برداشته و بر نیمکت زیر آلاچیق
میگذارد، مشتی از آن را بر حوض میپاشد. انگشتاناش یخ زدهاند ...،
میخندد! از پلهها میگذرد، بر ایوان لنگه کفشی وارونه را جفت میکند.
لحظهای میایستد، گرمای خاصی در وجود خود احساس میکند. بر میگردد:
در باغ همچنان باز است ...
é |