سال سوم، شماره بيست و چهار آبان 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

هدايای تولد

ايستاده بمير!

قانون صبر

ابليس عاشق - بخش دوم

هم اسيريم هم فقيريم هم ذليل!

شكوفه‌های احساس

كجايی؟

ريخت‌زار؟

معجزه‌گر

آفت‌بران

چكمه

 

 

ايستاده بمير!

شهاب مباشری

 

1

خردسال بودم كه انقلاب به سرانجام رسيد. فرهنگ واژه‌گان كودكانه‌ام پر بود از لغاتی مثل قيام، شهيد، ره‌بر، طاغوت، استكبار، فلسطين، مجاهد، مسلسل! و در روزهای ايدئولوژی‌زده‌گی، رونق سالن‌های سينما به خاطر بر پرده بودن فيلم‌های قابل نمايش و البته هم‌راستا با اهداف انقلابی جامعه بود: فيلم‌های مبارزه‌ی پارتيزان‌ها با نيروهای اشغال‌گر آلمان نازی، نبردهای چريكی گروه‌های آزادي‌بخش از گوشه و كنار دنيا و ...

همان روزها بود كه فيلمی ديدم در باره‌ی گروه‌های فعال برای آزادی الجزاير از سيطره‌ی فرانسوی‌ها. اسم‌اش اين بود: «ايستاده بمير!»

 

2

هنوز خيلی بزرگ‌تر نشده بودم. به ياد دارم كه انقلاب و مبارزه عليه استكبار جهانی شرق و غرب در ايران در مجموعه‌ی مبارزه‌‌ی مجاهدان افغان و آزادی‌بخشان فلسطين و سياه‌پوستان آفريقای جنوبی می‌گنجيد. برای من كه آن وقت با يك ذهنيت دو قطبی تربيت می‌شدم، الگوهای انقلابی همه‌ی اين گروه‌ها و دسته‌های انقلابی نه تنها دوست‌داشتنی، بلكه روحيه‌بخش بودند. خوب به خاطر دارم كه دو تا از اين آدم‌ها چه گوارا و ياسر عرفات بودند. چه كه سال‌ها قبل شهيد شده بود با آن ستاره‌ی سرخ‌اش و در اين وقت، سفر عرفات به ايران بود كه چه‌قدر مايه‌ی شعف در من شد!

آن قدر ايستاده‌گی اين‌ها در ذهن عاطفی‌ام اهميت پيدا كرده بود كه بعدها شعارهای خيانت ياسر عرفات را به مسلمانان _ وقتی كه در جنگ با عراق، طرفِ ايران را نگرفت _ نتوانستم باور كنم. همان طور كه دوستی چه گوارا را با وجود همه‌ی مرگ بر سوسياليست شنيدن‌ها در بحبوحه‌ی طرد گروه‌های چپ در اوايل دهه‌ی شصت نتوانستم ترك كنم.

و جالب اين كه خودم هم كودكی انقلابی بودم و با چه آرمان‌ها با بچه‌های مسجد بزرگ می‌شدم. اين كاريزمای ايستاده‌گی و مقاومت بود كه فراتر از فره‌مندی شخصيتی امام خمينی، نمی‌گذاشت فلسطين بدون عرفات در فرهنگ من معنی داشته باشد.

 

3

سال‌ها گذشت. بزرگ‌تر شدم. تب انقلاب انگار از تن خيلی‌ها فرو نشست. آخر، دوران جنگ سردی كه روحيه‌ی انقلابی را به خيلی از ملل می‌دميد، داشت سر می‌آمد. بزرگان فره‌مند يا ديگر در گذشته بودند يا ديگر دوره‌شان به‌سر آمده بود. بسياری به صلح می‌انديشيدند و در اين ميانه، عده‌ای كه به جز اين آرمان‌ها داشته نداشتند، در انزوايی غريب رو به انتحار آوردند.

ماندلا به دولت‌مندی آفريقای جنوبی رسيد، شوروی افغانستان را ترك كرد، رابين و عرفات با هم برنده‌ی جايزه‌ی صلح نوبل شدند، ايران بعد از درگذشت امام خمينی در گير سازنده‌گی (!) بود و ... . در اين ميانه گروه‌های تندرو _ كه نام بردن از آن‌ها دردی را دوا نمی‌كند _ حفظ ايده‌ی انقلاب را در ايجاد وحشت برای همه‌ی آن‌ها كه باشان نبودند، می‌جستند.

با اين همه، وقتی آمريكای تك قطب سياست جهانی، با ادعای آقايی دنيا، برای ماندن خود با اتكا به توهم توطئه همه جا دشمن برای خود تراشيد، و همين طور تب طالبان و ابومصعب زرقاوی و ... را دامن می‌زند، توده ره‌بران خود را در انقلابيونی تند و بنيادگرا نجست و نمی‌جويد، بلكه ره‌برانی اصلاح‌طلب كه تحولی بدون رعب و وحشت را پی می‌گيرند، مشروعيت داد و می‌دهد.

احترامی كه توده _ چه مسلمان چه غير آن، چه فلسطينی چه اهل ديگر سرزمين‌ها _ پيش مرگ عرفات به‌جا آورد، نشانی از همين ره‌بری‌ست، ره‌بری كه مرگ‌اش باز هم خاطره‌ی «ايستاده بمير» را در فرهنگ من زنده و دو باره معنی می‌كند.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.