|
كاش با باد ...
مصطفا حاجیزاده
هنوز
در فکر دريا بود باد.
جنگل
و کوهستان را از پاشنه در کرد
و بر
شهر وزيد.
هنوز
در فکر دريا بود.
کاش
يکی از آن هفتاد و سه برگ کاغذی بودم که باد با خود برد!
کاش
يکی از آن برگهای زرد پاييزی بودم که باد از شاخه کند!
بگو
به باد بماند،
کاغذی
به ميز چسبيده.
بگو
به باد برگردد،
يک
برگ به شاخه جا مانده.
بگو
به باد
میخواهم همسفرش باشم،
ابرها
را پارهپاره کنم،
پرندهها با منقارهای نوکتيزشان از سينهام عبور کنند.
ای
باد! بمان، برگرد، ببـَر!
هنوز
در فکر دريا بود باد.
جنگل
و کوهستان و شهر را از پاشنه در کرد
و بر
دشت وزيد.
هنوز در فکر دريا بود ...
é |