|
تكافتاده تنی
علی حسينآبادی
در
دوردست
آرميدهای!
در
قبايی از خزه.
بیهنگام،
در
آبشاران آغشته به گـِل!
پاييز
فرا میرسد،
میگريي؟
گريه
كن!
گريهی گرداب گرم،
گزند
گزار عمر.
چه بر
سر ما گذشت
در
كنار چارتاق
روزنهای خاموش؟
جهان
را سر باز ايستادن نيست
اين
گونه
بر
خراب آبادانياش مست
و از
او به جا مانده
آوار
پيكرههای خاموش.
و اين
منام،
تكافتاده تنی
بیچارچوب.
لختهای ــ خونی،
مجال
قطرهای
با اصطكاك دو جسم.
در
دوردست آرميده
در
ردايی
از
زرنيخ و كافور.
و سفر
از سر میگيرد
با شولايی از آبشاران بیهنگام.
é |