|
بيست و چهار ساعت
بيژن باران
خواب
و بیداری با هم:
کاش
در گذر طلوع صبح تو قرار داشتم،
تا
بوسهی تو شیر گرم تازهنوش میشد.
کاش
کنار میز ناهار در نسیم حرف تو نشسته،
تا
کلام دلنشینات مستی مرا مستدام میکرد.
_
کارد به گوشت سیخ کباب و پیاز، چنگال بسازه سرخ راز گوجه، آزغنچهی ناز
باز دهان گاز _
کاش
در گذر غروب تو قرار داشتم،
تا در
التهاب شعلهی ارغوانی پنجره
کاسهی سر خورشید بین دو صورت ما گیر میکرد.
کاش
در شیار شب تو بودم
_ با
سپاس رایحهی یاس، خلاص زیر داس ماه،
تا
ایمن خواب با تو گواه الواح بهشت من میشد.
نیمرخ ترا در ترنم غزل حافظ سَحَر بینم
شنگرفی شدت شیدایی و شوق دو باره ...
é |