سال سوم، شماره شش دی 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: لام!

آيينه‌هاي تو به تو هر كدوم‌اش آفتاب باشه

ابليس عاشق - بخش سوم

دو شعر: پا - نگاه‌ات

روزنه‌ی معصوم اعتماد

گيسوانی گم شد

هفت شعر: استعاذه

آب پرتقال

حالا برو پشت آن ديوار

 

 نوشته‌ی قبلی علی‌رضا:

 تك‌افتاده تنی

 ريخت‌زار؟

 ميراث

 

 شعری از علی‌رضا در همين شماره:

 گيسوانی گم شد

 

حالا برو پشت آن ديوار

علی‌رضا حسين‌آبادی

 

اين زخم كه می‌گويم، اين زخم لعنتی، سال‌هاست كه با من است.

مگر مي‌شود توي اين همه حجم شلوغ و ازدحام و سردرگمی دود و خيابان و صدا، حواس كسي فقط به يك چيز معطوف شود. فقط يك چيز؟ شايد يك چيز .

مي‌گفت: "وقتي كه باران از آسمان مي‌آد، شهر محو مي‌شود، ديوارها و خيابان‌ها از برت پا پس مي‌كشند و فقط تو مي‌ماني و بوي خاك و پاييز." پاييز؟ يا شايد بهار ...

آن وقت تمامی دربه‌دری روزگار مال تو می‌شود .به خصوص که زير باران بدون اين که به مقصدی فکر کنی در خيابان تنگ غروب پرسه بزنی و به دنبال تصاوير مخدوش كج و معوج ذهن‌ات باشي و هزار بار آن‌ها را تکرار کنی و تازه متوجه بشوی که از يک کوچه و خيابان چندين بار عبور کرده‌ای.

حالا می‌ماند قصه‌ی تو و پرسه زدن‌های خيابانی. اضطراب از به هم ريخته‌گی و ... ناگهان همه چيز تمام شود. لعنتی مثل بال پروانه می‌ماند، ترد و شکننده.

 

دوباره دم‌دماي شب در خيابان كه چراغ‌ها تازه روشن شده بودند، راه مي‌افتادند و تا مسيري كه او بايد سوار تاكسي مي‌شد، از هم جدا مي شدند. باز هم صبح زود در اتاق را باز مي‌كرد و چشم به در مي‌دوخت تا بيايد ...

مي‌گفت: "قاب در / آويزان به ديوار / در آستانه‌ي حضور متبرك تو / به انتظار نشسته است."

بعد كه وارد مي‌شد، با احتياط سلام مي‌كرد و همه چيز فقط در نگاه‌ها خلاصه مي‌شد. قبل از اين كه به كاري بپردازند حسابي هم‌ديگر را مي‌كاويدند، بعد لب‌خندي مي‌زدند و هر يك مشغول كار خود مي‌شدند.

پيش‌ترها گفته بود كه تمامي ذهن‌ام مشغول‌اش است. شايد وقتي كه سكوت، سكوت؟ اصلا نبود. مگر مي‌شود حتا در سكوت هم، وهم خيال‌اش فضا را پر نكند؟ ديگر سكوت هم كارساز نبود. خواب هم از دست ديدن‌اش روي آسايش به خود نديد. بيچاره خواب!

... تا مي‌آمد. صدا، صداي قدم‌هايش، آي چه آهنگين بود! خنده‌هايش ... آهسته كه سلام مي‌كرد و پشت سيم‌هاي تلفن مي‌گفت: "من برام مشكلي پيش آمده، امكان داره فردا دير بيام سر كار، گفتم در جريان باشی."

مي‌گفت: "باشه، نگران نباش! مي‌بينم‌ات." بعد که فردا می‌شد ... مگر مي‌شد؟ روزها بود که فردا دير به دير می‌رسيد. و پنج‌شنبه و جمعه‌ی لعنتی، که اصلا فردا نبود! نمی‌دانم سال بود، قرن بود، چی بود! سال و قرن کجا؟ زمان نبود، درد بی‌درمان بود و سيگار!

مي‌گفت: "هيچ وقت نبود كه يك پنج‌شنبه يا جمعه كه هم‌ديگر را نمي‌ديدند، تلفن لعنتي را بر دارد و پشت سيم با صداي آرام‌اش احوال‌اش را بپرسد.

می‌گفت: "تمام اين مدت حسرت يك تماس پنج‌شنبه‌ای داشت از پا درش مي‌آورد."

بعد، اوايل، نيمه‌هاي شب از خواب بر مي‌خواست، آشفته كه مي‌شد مورب مي‌شدند تمامي خط‌هاي جهان. انگار دربه‌دري‌هاي تمام جهان مال او بود. آه و چارديواري، امان‌اش را مي‌بريدند. مگر مي‌شود فقط به سيگار قانع بود؟ شايد حسرت يك خواب ابدي، چيزي مثل آرامش ابدي فقط نجات‌اش مي‌داد.

مي‌گفت: "پاك چارچوب كار از دست‌ام در رفته. آشفته‌گي مثل خوره تمام ذهن وجودم را گرفته. آخه، اين لعنتي چه گره كوريه كه هر كي رو بگيره به چارميخ و صلابه مي‌كشوندش؟" در اين گير و دار، صاف هر چه بودني بود، نبود. و هر چه نبودني، بود مي‌شد.

مي‌گفت: "به خدا فقط اوست كه كمر به زوال مردي بسته است كه شيفته‌ي يك اتفاق بود، يك اتفاق ساده، شايد لب‌خندي، تبسمي و نگاهی ..."

مي‌گفت: "خدا لعنت كند كسي كه تلفن را خلق كرده." تا صداي گوشی تلفن‌اش بلند مي‌شد، درون‌اش مثل ديگ جوش مي‌آمد." فرقي نمي‌كرد صداي كيست با اين اخلاق لعنتي‌ش! همه را وادار مي‌كرد كه به‌اش زنگ بزنند. اين درون پر از آشوب هميشه‌گي به توفان بدل مي‌شد.

سرم گيج مي‌رفت گاهي تا انتهاي صحبت‌هايش را با آن صداي گه‌سگي پشت سيم‌ها مي‌ايستادم. بعد رنگ و روم عوض مي‌شد. از اتاق سريع مي‌زدم بيرون و بر مي‌گشتم، دنبال بهانه بودم و خود لعنتي‌ش متوجه مي‌شد كه آشوب و توفان در درون من به پا كرده ...

مي‌گفت: "به خدا دست خودم نيست! توي اين شهر كثافت‌زده من شهرستاني يك نفر را پيدا كردم كه آرمان‌هاي دخترانه‌ي ذهني‌م رو كامل مي‌كرد و اون لعنتي پا پس مي‌كشيد."

مي‌گفت: "طی اين چند سال فقط دو بار، فقط دو بار، با اون لباس و هيبت غيراداري ديدم‌اش. هر دو بار هم بحث خسته‌گي از من و فرار بود."

مي‌گفت: "كافه نادري خيلي شلوغ بود. ساعت شش بود كه رسيديم تا ساعت هفت سر ميز فقط مضطرب نگاه‌ام مي‌كرد. از كافه كه خارج شديم، گفت نمي‌تونه ادامه بده. «نمي‌تونم ...»!"

مي‌گفت: "زن‌ات؟ لعنتي، زن‌ات! متوجه بشه؟"

مي‌گفت: "لال شدم. لال لال! و فقط نگاه‌اش كردم، نگاه‌اش كردم تا دور شد و افتادم."

تا صبح دو پاكت سيگار تمام شد و سه بطري آب، آب خالي، سيگار، دود، تيك تيك ساعت. ساعت و تيك تيك! بايد باشيد تا باشيد، بايد مي‌بوديد تا مي‌بوديد!

مي‌گفت: "خيلي خسته‌ام، خيلي ... دارم به انتها مي‌رسم، به آخر. به يك هيچستان واژه! به بي‌واژه‌گي مطلق! هيچ وقت چنين خسته و پريشان نبودم." ام‌شب، شب فقط تاريك نبود، خلاء بود. كي مي‌گويد بالاتر از سياهي رنگي نيست؟ مگر مي‌شود؟ رنگ خلاء پس چيست؟ همين که من هستم.

هم اکنون نيز بازی ادامه دارد، اما طاقت‌فرسا و جان‌کاه. فکر می‌کنم بايد با قاعده‌ی همين بازی به مسلخ بروم و همه چيز تمام شود. برای هميشه، برای ابد!

می‌گفت: "روزی گفته است چرا آن قدر به‌اش وابسته شدم. «چرا؟ آخه چرا؟» بعد من فقط سکوت کردم. سکوت!" و او نمی‌دانست ... و دريغا كه نمی‌دانست!

می‌گفت: "حالا بعد از گذشت اين همه كش‌مكش ديوارها و حصارهای زيادی كشيده شده و من هنوز از پس پشت اين ديوارها گاهی سركی مي‌كشم. و هر شب شب‌ها با رؤيا و كابوس صبح می‌شود. بالاخره كابوس هم روزي پاي اميد را به درون گور مي‌كشد. مي‌دانم بيچاره اميد! جهان چه كوچك و دردناك است، دردی عميق و انسانی! کاش به جای این همه حصار و ديوار پنجره‌ای بود، حتا پنجره‌ای ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.