سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 

جيغ نارنجی!

شادی بيان

 

دختر مغروريست. 26 سال دارد. حسابي سر و زبان دار است. در جواب هيچ متلکي حرف کم نميآورد. حقوق خوانده است. خوب بلد است حق‌اش را از ديگران بگيرد. از رئيس هم همين طور. در بعضي چيزها حسابي خودش را قبول دارد. مثلا اگر حرف سر آشپزي باشد هزار و يک مدل غذاي فرنگي و ايراني بلد است، آن هم با دستور پخت دقيق. وقتي از خريد لباس و کيف و کفش ميگوييم، کلي صاحبنظر است. تبحرش در چانه زدن با مغازهداران است. مانتويي را که من بيست هزار تومان بالايش پول دادهام، ادعا ميکند با سيزدههزار تومان ميتوانسته است براي‌ام بخرد. لوازم آرايش را خوب ميشناسد. کافيست يک نظر از کنار کسي رد شود تا اظهار فضلي هم در باره‌ي رنگ سايه و جنس ريمل و نوع کرم پودرش کند. وقتي رئيس پيشنهاد داد که اگر کسي بخواهد، ميتواند اضافهکاري بماند، يکي از اولين کساني بود که پذيرفت. معتقد است دخترها تا جوان‌اند بايد کار کنند. به تيپ ظاهر توجه خاصي دارد. آخرين باري که در مهماني يکي از همکارها ديدم‌اش حسابي به خودش رسيده بود. يک کت و شلوار نارنجي جيغ پوشيده بود، با يک آرايش نارنجي جيغتر. به نظر من خيلي ماه شده بود، هر چند بقيه ميگفتند زيادي جيغ است! صداي بلند و رسايي دارد. بقيه را نميدانم، ولي من يکي ناچارم گاهي صدايم را از صدايش بلندتر کنم تا بتوانم از شر بعضي سيخونکهايش جان سالم به‌در ببرم. بعضي روزها که ويرش ميگيرد از هشت صبح تا سه بعدازظهر که به خانه ميرويم يکسره در باب زيبايي و خوشاندامي و پوست سفيدش داد سخن ميدهد. سرسخت و عجيب است. در عين حال، مهربان و دوست داشتني! يک پسر کوچولوي شيطان دارد و معتقد است که يک بچه براي زنده‌گي کافيست. در هيچ زمينهاي خصوصا همين بچه(!) نظر کسي جز خودش را نميپذيرد. بدجوري مدافع حقوق زنهاست، يکي از آن دوآتيشههاي بدقلق!

چند ماه پيش يک دفعه بدجوري به‌هم ريخت. ساکت و معصوم شده بود. به پاي بقيه کمتر ميپيچيد. از خودش هم چيزي نميگفت. عجيب بود! به محض اين که حرفهاي ما به مسائلي مثل بارداري و بچهداري ميرسيد، از پشت سر ميديدم‌اش که يک دفعه سرخ و سفيد ميشود. با خودم گفتم غلط نکنم دومي در راه است. يک روز صبح که داشتم از سر کوچه ميآمدم سمت اداره، يک مرد سن بالاي کچل سر راه‌ام را گرفت و يککاره گفت مرا ميخواهد. من هم به دروغ گفتم دير آمده است. خر من از پل گذشته است. وارد اداره که شدم شروع کردم داستان مرد کچل را براي همکارها تعريف کردن که: "مردک کودن جاي پدربزرگ من بود! کچل بيتربيت!"  يکي از بچهها گفت: "منع نکن دختر! سرت مي‌آيد!" من هم نه گذاشتم نه برداشتم رفتم بالاي سر آن همکار و کنار گوش‌اش گفتم: "درست مثل تو که هميشه ميگفتي بچه يکي کافيست. ديدي منع کردي و سرت آمد!" ترفندم کارگر افتاد و صورت‌اش قصه را لو داد. مدتي دنبال يک دکتر روانشناس گشت. اتفاقا براي‌اش از استاد خواهرم يک وقت گرفتم، ولي پشت گوش انداخت و نرفت. چند هفته بعد هم آمد کنار ميزم و گفت: "فکر ميکردم خبري بوده است، ولي خدا رو شکر اشتباه بود." جان خودش! فکر کرد دروغ‌اش را باور کردهام. خوب ميدانستم چه بلايي سر بچه آورده است.

اصلا نفهميدم چرا بچه را انداخت. و بعد چرا اين مسأله را انکار کرد. به گمان‌ام شوهرش قضيه را نميدانست. زياد از شوهرش حرف نميزد. بارها خواسته بودم عکس عروسياش را براي‌ام بياورد. هر بار قول ميداد و هيچ وقت عمل نميکرد. تنها چيزي که در باره‌ی شوهرش گفته بود يک قصه‌ی خيلي عجيب بود که از وقتي شنيده بودم خيلي به نظرم زن بيشرمي ميآمد. ميگفت به شوهرش گفته است بابت هر شبي که کنارش ميخوابد يک تراول بيست تومني مي‌خواهد. شوخي نکرده بود. خيلي جدي گفته بود. شوهرش هم جواب داده بود: "شرمنده! اگر ميخواستم تراول تقديم کنم، زن نميگرفتم. اتفاقا آن طوري تنوع‌ام هم بيشتر بود." خلاصه يعني اين که زن گرفتهايم که خرجمان کم شود و حرف زيادي ممنوع! مدام با خودم ميگفتم چه روابط نچسبي با شوهرش دارد و چه‌قدر دختر پرمدعاييست که چنين حرفي را زده است. به هر حال، روابط جنسي اگر به ريال هم حساب کنيم يربهير ميشود. طلبي باقي نميماند. اصلا نظر جالبي رويش نداشتم. زنهايي که زيادي خودشان را دست بالا ميگيرند و از مرام مردها سوءاستفاده ميکنند، خوش‌آيندم نيستند. اين جور زنها هر چه‌قدر هم از برابري حقوق زن و مرد سخن بگويند، در زنده‌گي شخصي خودشان نمادي از استفاده‌ی ابزاري هستند و درست خلاف حرفهايشان، عملا تبليغ نابرابري و جنسيتگرايي ميکنند.

زن عجيبي بود. بعضي خصوصيات‌اش واقعا مرا به تعجب وا ميداشت. اصلا نميتوانستم براي خودم تحليل کنم. مثلا تجمل‌اش با مذهبي بودن‌اش جور نبود، مهرباني‌اش با اقتدار پرخاشگرانهاش، و خانهداري ظريف‌اش با نگرش بدي که در باره‌ی مردها و خصوصا شوهرش داشت.

تا ديروز که آن اتفاق افتاد.

يکي از همکارها با شوهرش دعوا کرده بود و حال روحي جالبي نداشت. شب‌اش کلي گريسته بود و آن روز هم از صبح گيج ميزد. يک دفعه فشارش افتاد پايين و گفت که چشمان‌اش سياهي ميرود. براي‌اش کمي آب قند درست کرديم. هواي اتاق خفه بود و من پيشنهاد کردم برويم بيرون کمي قدم بزنيم. همين طور که داشتيم قدم ميزديم يک دفعه او هم پيدايش شد. روبه‌روي همکارمان ايستاد و زل زد توي چشمهايش و با صداي بلندي گفت: "چه خبرت است تو! آسمان به زمين رفته است؟ يک دعواي ساده با شوهرت کردهاي، داري ميميري؟ جاي من بودي حتما تا حالا جنازهات صد تا کفن پوسانده بود."

بعد يک دفعه انگاري بدجوري دل‌اش پر باشد و يک چيزي توي گلويش گير کرده باشد، شروع کرد به گفتن اين که: "نوزده ساله بودم که به اجبار به يک مرد بيکار بيعار شوهرم دادند! تحصيلات‌اش زيرديپلم است. گلاب به روتان، کمي تا قسمتي بددهن است، مثل آب خوردن فحش بارم ميکند. دستهاي نازنين‌اش هم خوب بلدند زير مشت و لگد نوازش‌ام کنند. بعد از ازدواج فهميدم معتاد است. ميداني پشت و پناه من در زنده‌گي چه کساني هستند؟ مادر و پدري که معتقدند مردي بهتر از اين مرا نميگرفت. ماههاست به ديدن مادر و پدرم نرفتهام ..."

در جايم خشك‌ام زده بود. اولين بار بود که پشت آن چهره‌ی مغرور و کلمات تند و تيز، صورت دختر رنج کشيده و تنهايي را ميديدم! تا حالا در باره‌ی خودش اين طوري حرف نزده بود.

يک دفعه دو زاريام افتاد که چرا اين همه کار ميکرد. چرا از آمدن بچه‌ی دوم وحشت داشت. چرا غرق تجملات شده بود. چرا حق‌اش را هميشه ميگرفت ولو با فرياد ...

ياد چند ماه پيش افتادم که صورت‌اش کبود شده بود و من خنديده بودم و به شوخي گفته بودم: "ديشب کتک خوردهاي؟" و او سکوت کرده بود و گذشته بود ...

ياد وقتي که قرار شد از ميان قرارداديها سه نفر را استخدام کنند و او به هر ترفندي توسل جست تا بالاخره اسم‌اش جزء آن سه تا رد شد.

ياد آن خانمي که از پشت گوشي خودش را مدير مهدکودک معرفي کرده بود و گفته بود: "به خانم فلاني بگوييد ديگر عذرشان پذيرفته نيست. اين بار ششميست که پدر بچه براي بردن‌اش نيامده است. از نگهداري بچهشان معذوريم ..." و من با تعجب گفته بودم: "بله! حتما، حتما!"

بعد يک دفعه ياد سميرا افتادم که اين روزها تمام نگرانياش زشت بودن معلم موسيقي دختر کوچولويش بود و سولماز که دغدغه‌ی بزرگ ذهن‌اش درمان زخم پاي جسيکا، سگ‌اش، بود و شيرين که براي شکستن ناخن بلند انگشت وسطياش زده بود زير گريه! و ياد خودم که از شنيدن حرف بيربطي که يک عمله بارم کرده بود تمام شب توي تختخواب ميلرزيدم.

...

دختر خودساختهايست. 26 سال دارد. حسابي سر و زبان دار است. در جواب هيچ متلکي حرف کم نميآورد. خوب بلد است حق‌اش را از ديگران بگيرد. تبحرش در چانه زدن با مغازهداران است. هزار و يک مدل غذاي فرنگي و ايراني بلد است. لوازم آرايش را خوب ميشناسد. به تيپ ظاهر توجه خاصي دارد. صداي بلند و رسايي دارد. سرسخت و عجيب است. در عين حال، مهربان و دوستداشتني ...

براي‌اش احترام زيادي قائلم.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.