|
آتش به گلستانه
ايليا ديانوش
رَستخيز
ترش مكن
چهره تو با ما عزيز
تيغ مكن
تيز به عزم ستيز
روي
مپيراي ز خوي خوشات
عشوه
مپوشان و همينگون بريز
ما نه چون
اين جمع جفاپيشهايم
از دگران
بخش تو ما را تميز
دفع
مگومان كه گريزان شويم
از تو مگر
سوي تو باشد گريز
ما به
مداراي تو دل بستهايم
كي
طلبيديم جز اين بيش چيز؟
چند
بينديش در اين رأي خويش
راه مكن
پيش چنين تند و تيز
تكيه مرا
غير ز دست تو نيست
دست مكن
سست در اين افت و خيز
آتش به گلستانه
گفتي
شدهاي از خود بيگانهي بيگانه
هر سو
طلبام كردي كاشانه به كاشانه
ديوانه
تويي يا من؟ اي صاحب انديشه!
تو در
گروي فكري من بيخود و ديوانه
من
سوختهام دودم در آتش اين دوري
كي ميشود
اين تبديل، آتش به گلستانه
من مرد
شبام اكنون بر ماه رخات مجنون
من اشك
فرو ريزم هر لحظه به صد دانه
اين حالت
گريانام چون زلفِ گرهخوردهست
اين زلفِ
گرهجو را كي چاره كند شانه
گفتم به
خودم آخر اين جان كه به لب آمد
تا كي به
خردورزي با قلب زنم چانه
اين عشق
مرا عقل است پس عقل مرا جهل است
اي دل برو
با تدبير يك دم مشو همخانه
همسفر با باد
پيش از
اينها بيش از اينها ياد ميكردي مرا
هي خراب و
گاه هم آباد ميكردي مرا
گاه
ميگفتي:
"تو
را آورده بادي بيمسير"
پس چه
آسان همسفر با باد ميكردي مرا
گاه
ميگفتي كه:
"شادم،
شاد ميخواهم تو را"
تا توان
ميداشتي ناشاد ميكردي مرا
گاه
ميگفتي:
"چه
حاصل زين همه دلواپسي؟"
پس نثار
هرچه باداباد ميكردي مرا
باز
ميگفتي جفا كردي و جبران ميكني
و
بدينسان غرق در بيداد ميكردي مرا
گرچه گاهي
هم صدا ميكرديام با لحن عشق
حال گويي
با غضب فرياد ميكردي مرا
صيد بسته
دست و پا بودم براي تو ولي
در
كلامات وصف چون صياد ميكردي مرا
كاش روزي
هم به جاي اين همه ويرانگري
با نگاه
تازهاي بنياد ميكردي مرا
بينياز
از من نبودي يك نفس با اينهمه،
پيش از
اينها ورنه خود آزاد ميكردي مرا
é |