سال سوم، شماره هجده بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: از نو ...

خوب، بد، زشت، زيبا

ابليس عاشق - بخش ششم

انتهای تنهايی

به‌قدر همين شعر

افتادن اتفاق

آبی بوم

آتش به گلستانه

سال‌های عاشق

دو شعر: هم‌آوازان و سكوت

آگهی

يك دانه قهوه

مسأله‌ي كردستان، ...

 

 

ابليس عاشق - بخش ششم

مهران راد

 

ادامه‌ی بحث و داستان «ابليس» به اين‌جا رسيد كه

... عرفای ما در ضمن دسته‌ای از جمله‌ها، ابيات و حكايت‌های پنهان و آشكار، شروع به شرح اين ماجرا و عواقب آن و توجيه صحنه‌های آن كردند، كه برای ذكر شمه‌ای از آن لازم است دو جنبه‌ی زير آشكار شود:

1- ارتباط وحدت وجود و برجسته شدن «محبت» با پيدا شدن اين داستان چيست؟

2- عرفا چه‌گونه آن را بيان كرده‌اند؟

با توجه به مقدمه‌هايی كه گذشت، در اين‌جا كوشش می‌كنم قسمت اول را هر چه كوتاه‌تر و قسمت دوم را قدری مفصل‌تر بپردازم.

آری، بخش اول پرداخته شد و پاسخ به سؤال دوم خود حكايتی‌ست. بسم‌الله:

 

پاسخ به سؤال دوم:

آن بخش از ادبيات عرفانی كه به موضوع دفاع از ابليس معطوف است، در قياس با كل متون باقي‌مانده از آن دوره (قرن سوم تا هفتم) حجم بزرگي نيست. چنان‌چه در همين مقدار كم نيز بخواهيم جست‌وجويی داشته باشيم، عمدتا يكی از سه دريچه‌ی زير را خواهيم گشود:

 

1-     خوبی بدون بدی مفهومی ندارد:

الحمدلله الذی خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور (قرآن)

آيا اين نور بدون ظلمات معنی می‌داد؟ از اين‌جاست كه تعبير پارادوكسی «نور سياه» را برای ابليس ساختند. حسن بصری می‌گويد: "نور ابليس از نار عزت است، اگر بر خلق آشكار كند، او را به معبودی می‌پرستند.

            در كوی خرابات چه درويش چه شاه

            در راه يگانه‌گی چه طاعت چه گناه

            بر كنگره‌ی عرش چه خورشيد چه ماه

            رخ‌سار قلندری چه روشن چه سياه      (مناجات)

در چهره‌ی يك زيبارو آيا سفيدی دندان بر سياهی چشم شرف دارد؟ اگر همه‌ی اين مجموعه قرار است در كنار هم يك تصوير را بسازد، چه رجخانی بين نور و ظلمت وجود دارد؟ عين‌القضات مي‌گويد:

خلق از ابليس نام شنيده‌اند. نمي‌دانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آن كه هم‌قرين آمده است با خدّ و خال. چه گويی! هرگز خد و خال بي زلف و ابرو و موي كمالي دارد؟ لا والله كمال ندارد!

ميبدی در تفسير بزرگ و عرفانی خويش بر قرآن حكايتی دارد بس شگرف:

آورده‌اند كه ابليس وقتی بر آدم رسيد، گفت: بدانك تو را روی سپيد دادند و ما را روی سياه. غره مشو كه مثال ما هم‌چنان است كه باغ‌بانی درخت بادام نشاند در باغ و بادام به بر آيد. آن بادام به دكان بقال برند و بفروشند. يكی را مشتری خداوند شادی باشد و يكی را مشتری خداوند مصيبت. آن مرد مصيبت‌زده آن بادام‌ها را روی سياه كند و بر تابوت آن مرده‌ی خويش می‌پاشد و خداوند شادی آن را با شكر آميزد و هم‌چنان سپيدروی بر شادی خود نثار كند. يا آدم! آن بادام سياه كه بر تابوت ريزند ماييم و آن‌چه بر سر آن شادی نثار می‌كنند، كار دولت توست. اما دانی كه باغ‌بان يكی‌ست و آب از يك جوی خورده‌ايم. اگر كسی را كار با گُل افتد گل بويد و اگر كسی را به خار باغ‌بان افتد، خار در ديده زند.

(با اشاره به نقل و بادام سوخته كه از بادام می‌سازند)

 

 ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.