|
سالهای عاشق
شاهرخ ستوده فومنی
تقویمها در گنجه
و
ماهیان قرمز فراری
در
چهارراهها
در
خطوط عابران پیاده مردد مانده بودند
و
خورشید
پریشان و تفته
از
روزنهي تردید
به
مردهگانی مینگریست
که در
کوچه حمام آفتاب میگرفتند.
من
رهگذران غمزدهای را میشناختم
که به
هوای خوردن هوای آلوده
به
کوچه میآمدند.
تلفنهای عمومی مقصدشان بود
اما
شمارههای ممنوع را
انگشتان عاشقشان پیوسته در جیب میفشرد
بیجسارت مکالمهای
حتا
خاموش
در سکوتی میان فاصلههای تنفس
که
ادامهی ناگفتهها بود.
سکهها
بیآنکه
آنها
را برای آزمونی عاشقانه
خرج
کنند
در
لای انگشتان عاشق خواب میدیدند
با
بوی سیگار و کافور.
ماهیان قرمز فراری
در
چهارراهها
در
خطوط عابران پیاده مردد مانده بودند
و
خورشید
پریشان و تفته
از
روزنهی تردید
به
مردهگانی مینگریست
که
عصرها به هوای خوردن هوای آلوده
به
کوچه آمده بودند و در سالهای عاشقشان
سکهها را
در
جیب میاندوختند.
و از فرط مرگ، برای حمام آفتاب در کوچه مانده بودند.
é |