|
رفاقت
مصطفا حاجیزاده
mostafa [ @ ] hajizadeh.org
فرشتهای را میشناسم
که خيلی نزديک زمين پرواز میکند.
درست در کنار ماست،
با ابرهای معطری که به دورش میپيچند
و ستارههای کوچکی که به دنبالاش میروند
و صدای آرام کفشهای چرمی سياهاش.
حالا نگاهاش میکنم:
بالهايش را جمع کرده
نشسته روی صندلی
کتاب میخواند
نگاهام میکند
با آن چشمهای عجيباش
_ آن دو خورشيد شاد
که گمانام از بهشت دزديده.
يادم میآيد یک بار که صدای تند کفشهايش میآمد
میدويد
و سر خورد داخل اتاق
و خندید.
حالا اتاق خالیست.
از پنجره مردم را نگاه میکنم
و ميانشان فرشتهای میبينم
که خيلی نزديک زمين پرواز میکند.
é |