سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 

 باز هم از مصطفا در همين شماره:

 تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

 

 

نوروز من، آخرين يار

مصطفا حاجی‌زاده

mostafa [ @ ] hajizadeh.org

 

اين متن پر است از «من».

از اين بابت عذر می‌خواهم، اما بهانه‌ای هم دارم: اين «من» خيلی جاها همان «تو»ست!

 

1

خيلی وقت است که ديگر عيدی برام نمانده. عزايی هم ندارم. سال‌گرد تولد دوست و آشنا که ديگر هيچ! همه چيز مثل هر چيز ديگر می‌گذرد و می‌رود. شايد در همين گذران و رفتن بود که اين جشن‌ها و عزاها هم رفتند. يا شايد آن‌ها ماندند و من رفتم. هر چه شد خيلی از هم دور افتاديم.

 

2

هميشه از چيزهايی از نوروز بدم می‌آمده. هنوز ده‌ساله نشده بودم که از هر چيز نويی در ايام عيد منزجر می‌شدم. بعدها از پرخوری‌هاش. بعدها از قتل عام ميليونی ماهی‌های سرخ. بعدها از ديد و بازديدهای فله‌ای و بعدها از سفر رفتن. هر چه بيش‌تر می‌گذشت بدآمدنی‌های بيش‌تری پيدا می‌شد.

 

3

خود بهار هم چندان چنگی به دل‌ام نمی‌زده. اين که ديگر اصلا حرف تازه‌ای نيست. دست‌کم از وقتی سهراب گفت چشم‌ها را بايد شست همه می‌دانيم در افتادن دانه‌های سفيد برف همان قدر شکوه و زيبايی هست که در شکفتن گل‌های رنگارنگ. پس می‌بينم طبيعت هم چيز ويژه‌ای به اين عيد نبخشيده.

 

4

اما نوروز شوخی نداشت. نه چيزی بده‌کار بهار بود و نه خودش را خاک‌مال آن بدآمدنی‌ها کرد. حتا وقتی همه‌ی آن جشن‌ها و عزاها رفتند، تنها او بود که مانده بود. تنها بود، نه شکفتن گل‌ها بود و نه ماهی سرخ بود و نه سبزه بود و نه تخم‌مرغ رنگی بود. يعنی اين‌ها همه بودند، اما با او نبودند. هنوز هم درست نمی‌دانم راز آن ماندگاری چه بود. شايد چون نوروز فقط «نوروز» نبود، «نوروز من» بود.

 

5

اما اين هم ديگر نيست. نمی‌دانم تا کی ماند. بهار پارسال؟ عصر همين يک‌شنبه‌ی پيش که دوست‌ام داشت از لحظه‌ی تحويل سال می‌گفت؟ ام‌روز صبح تا پيش از آن که صورت‌ام را بشويم؟ به هر حال، حالا ديگر نيست. شکفتن بهار و مردن ماهی‌ها و چرخ زدن تخم‌مرغ رنگی البته هست، اما نوروز ديگر نيست.

 

6

نوروز آخرين يار اين سردار شکست خورده بود. و چه يار باوفايی بود!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.