|
تولدی ديگر
شادی بيان
هوم!
اصلا يادم نبود بهار را!
چه
بد!
چه بد
که هميشه به انتظار پاييز نشستهايم، اما بهار را ...
راستي، حالا چهقدر ميشود از اين بهار نوشت که اصلا به يادش نبودهام؟
به
گمانام کم، خيلی کم ...
میدانی؟ آدم تا وقتی يک دختر کوچولوست، زندهگی برایاش روند کندی
دارد. آن قدر کند که آمدنِ هر بهار را شادمانه جشن میگيرد! اما به محض
اين که کمی بزرگ میشوی، جريان زندهگی يک دفعه تند میشود. آنقدر تند
که آمدن و رفتن بهار را ديگر حس نمیکنی!
بگذريــــــــم ...
حالا
که در آستانهی بهاری تازه و فروغی نوييم، نمیخواهم آن همه شيرينی را
به تلخی اين حرفها گره بزنم.
وقتی
هنوز مفری به رهايی، پلی به کودکی باقیست!
و
دانههای مهر، به چشم بر هم زدنی، جوانه میکنند!
بايد از فروغ، از تولدی ديگر گفت ...
é |