سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 

 نوشته‌ی ديگر صالح در همين شماره:

 پاره‌ها: پاره‌ی اول

 

 

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

واگويه‌ای در باره‌ی همين «فروغ» و همان ستاره‌ی دنباله‌دار

صالح تسبيحی

prometeh2000 [ @ ] yahoo.com

صاحبِ اين «خانه»

 

اشاره: آقای ستاره‌ی دنباله‌دار (شهاب. ميم) به ما امر و تکليف کرد که در باره‌ی مجله بودن، نوشته بودن، فروغ بودن و غيره بودن چيزکی بنويسيم.

دنباله‌ی سفيد ستاره را گرفته‌ام و دارم می‌روم به شب، سياهی شب و سکوت! به واژه‌ی «سين» که هم سياهی‌ست هم سکوت هم سرگيجه، بعد از خواندن نوشته‌ای که روبه‌روی توست.

 

1- ستاره‌ی دنباله‌دار

البته جريان اصلی قلمی کردن سطور ماجرای دنباله‌داری‌ست برای ما. ما خاک‌نشينان ايران‌شهری که لحن‌مان به شعر و کلمه می‌مانست. تا اسلام آمد و عرب کامل‌اش کرد. خوب البته عرب است و شعر ديگر.

و بعد و بعدتر هم اين جريان ادامه يافته تا حالا. فکر می‌کنم اگر خودمان را در «دوران گذر» متصور بشويم، يعنی پايی در سنت و پايکی هم در مدرنيسم، تنها جريان پيش‌رونده‌ای که کاملا مدرن شده همين شعر فارسی باشد.

هم تاريخ‌اش متوالی‌ست، از رودکی و سنايی بگير و بيا تا بی‌دل و صائب و نيما.

بنابراين، کلمه زبان ما است. و قلم از کهن تا حال می‌چرخد.

سؤال: چرا نويسنده‌ی فارسی‌زبان تا به حال نوبل ادبيات نگرفته و گفت‌وگوی ما با جهان قطع و عقيم است؟

حکايت:

می‌گويند (و می‌گويند و ما هم شنيده‌ايم، و البته اگر منبع معتمد باشد که هست، شنيدن بود مانند ديدن) «نيما» با خودش دشنه اين ور و آن ور می‌برده و اگر کسی حرفی می‌زده، از شعرش انتقادی می‌کرده، دشنه را می‌کشيده که می‌زنم‌ات.

حکايت دو:

می‌گويند «بديع‌الزمان فروزان‌فر» مرحوم، وقتی توی جلسه‌ای نشسته بوده، جمع ادبا و «نيما» شعر خوانده. با آن وضع و بر و رو و بی‌وزنی و بی‌قافيه‌گی. «بديع» ماجرای ما سرش را پايين آورده، رفته زير ميز و کرکر خنديده که فلانی را ببين، قافيه و رديف نمی‌داند.

سؤال دو:

من و تو «نيما»ييم يا «بديع»؟

 

2- سياهی شب

با اين احوالات، اسکار و نوبل پيش‌کش ريش شهاب (ريشه‌ی سفيد و بلند ستاره‌ی دنباله‌دار را می‌گويم)! زبان ما حالا  واژه کم دارد. ظرفيت‌هايش ناشناخته مانده و شمارگان کتاب شده هزار تا در چاپ اول. تجربه‌ی مطبوعات فعلا که عقيم و گرفتار مانده و بين «ميرزا جهان‌گير خان صور اسرافيل» و «ماشاءاله شمس‌الواعظين» چندان فرقی نيست. اگر هم باشد، نه در لحن نوشته نه در هدف، و نه حتا در سرنوشت. تنها در ميزان حساسيت هر کدام به آلژری فصلی و داشتن واريس موروثی‌ست که با هم فرق دارند.

با اين اوصاف نشريات اينترنتی شايد همان نيما باشند و ضعف‌های زبان فارسي، شمارگان کتاب، برخوردهای چندان و چنانی با جماعت قلم به دست و گسترش دانش‌گاه آزاد برای حذف طبقه‌ی دانش‌جو (به عنوان زهدان روشن‌گری جامعه) همان خنده‌ی «بديع‌الزمان».

سؤال:

دشنه‌ی «نيما» کو؟

 

3- سکوت

مسأله اين است که سؤال تمامی ندارد و سکوت، همان بی‌جوابی بعد از سؤال است.

سؤال:

آيا بايد سکوت کرد؟

ببين، نويسنده‌های پويای ايرانی که با جهان ام‌روز در گفت‌وگو هستند به فارسی نمی‌نويسند، «داريوش شايگان» و ديگران مثلا. پس نشريه در آوردن به زبان فارسی به چه کار می‌آيد؟ نشريه رسانه است. تو برای دل‌ات منتشرش نمی‌کنی. رسانه همان خط فرضی ناپيدايی‌ست که ميان ما و انسان غارنشين کشيده شده. ديگر «آدم» نيستيم که برای صدا کردن «حوا» جيغ بکشيم. احتمالا تلاش ما، برای گفت‌وگو کردن با هم است، با فارسی‌زبان‌های دور و برمان، و خواننده‌هايی که به اين زبان فکر می‌کنند و در نتيجه می‌خوانند و می‌نويسند.

البته همين تلاش محلی‌ست که راه می‌برد به تلاش برای گفت‌وگو با جهان. پس به‌تر است صدا بيايد تا که سکوت نشود. حالا بعد، شايد بشود باز با ديگران وارد حرافی شد.

حکايت:

می‌گويند در دورانی که ما نبوديم و يکی بود و يکی نبود، يعنی خدا بود و باقی يا نبودند و يا توی کتاب مقدس بودند، مردمان جهان توی يک ده‌کوره‌ای جايی جمع شده بودند و زنده‌گی می‌کردند. همه يک جا بودند و با يک زبان حرف می‌زدند.

وقتی همه زبان هم‌ديگر را بفهمند، وقتی تو حرف که می‌زنی، او سرش را الکی تکان ندهد، وقتی گرفتار اين نباشی که کلمه‌ی اين معنايی که می‌خواهی چه بوده، وقتی که هر نگاه شايد بشود سلامی، بوسه‌ای مشترک، اين وقت‌هاست که آدم هوای خدايی می‌زند به سرش.

و نشستند و تصميم گرفتند برجی درست کنند به چه بلندی! که تا عرش الاهی پيش برود و بالای بلند آن بنويسند: «هيچ خدايی جز انسان نيست».

داشتند آجر می‌چيدند و پاچه‌ها را زده بودند بالا و گل و سيمان سفيد می‌کوبيدند و دسته‌جمعی، به همان زبان مشترک آواز می‌خواندند که خدا شنيد و حرص‌اش گرفت.

آمد از لای ابرها نگاه کرد و ديد يک عالمه مخلوق فانی، که دسته‌ای‌شان دشنه بسته‌اند و دسته‌ای‌شان دارند زير ميز می‌خندند، دست انداخته‌اند گردن هم و دارند با ماله، سيمان می‌ريزند لای خشت و می‌آيند بالا. ترسيد. از اين همه عشق کفرش گرفت و «قهار» شد. يک کارهای غيبی کرد که معمولا فقط خداها بلدند و ما سر در نمی‌آوريم.

يک‌هو مردم به هم ريختند. يکی می‌خواست بگويد "آجر را بنداز بالا،" ديد يک چيز ديگر شد. آن يکی و آن يکی هم. بعد وقتی ديدند ديگر حرف هم‌ديگر را نمی‌فهمند، رفتند سر گذاشتند به کوه و کمر که شايد جايی پيدا کنند که بشود حرف هم را فهميد. و برج ناقص ماند.

و از هم جدا شدند و هر کدام هر جايی که ماندگار شدند، شروع کردند به توليد نسل و حرف زدن به زبانی که بغل آن برج کج ناقص نصيب‌شان شده بود.

 

گمان می‌کنم مسأله مسأله‌ی زبان است، اما همه‌ی مسأله اين نيست.

توجه داشته باشيم که حالا تنها دو درصد مردمان زمين دارند از اينترنت استفاده می‌کنند. و البته هم هيچ وقت ديگر مقوله‌ی خواندن و نوشتن خيلی بيش‌تر از اين‌ها را زير سايه خودش جمع نکرده.

بايد به آقای ستاره‌ی دنباله‌دار بگويم که مسأله، اصلا مسأله‌ی مجله‌ی فروغ نيست.اصلا مسأله‌ی نشريات ايرانی هم نيست.

مسأله‌ی تاريخ است.

با اين ترازو اگر بسنجيم، توی ميزان کردن کفه‌ها، توی گذاشتن و برداشتن مهره‌ی وزنه‌ها، شايد با بزرگ‌تر کردن کفه‌های اين ترازو، ترازوی تاريخ کنونی‌مان، بشود کار جدی‌تری کرد.

کفه‌ی ترازو همان امکانات بيش‌تر باشد که يک مجله می‌تواند به خودش بدهد.

که از حال و هوای «مجمع‌الجزاير واگويه‌ها» در بيايد.

يعنی که از کار «دل» بزنيم و بزنيم به کار «گل». مجله می‌تواند بخش‌های مختلف‌تری داشته باشد که مسؤول‌های خودشان را داشته باشند. نه که آقای دنباله‌دار بيفتد به کار و يک شبه جزاير را بدوزد به هم.

و البته از امکانات تصويری بيش‌تری برخوردار بشود که با تصويرگری معاصر (عکس، نقاشی و...) در برخورد بوده باشد.

از اين ايده‌ها رفقا بيش‌تر دارند تا اين بنده‌ی کج‌خلق خدا. بنا دارم تمام کنم.

از بالای صفحه شروع که کردم، بدون توجه به هيچ گونه حس نوستالژيکی نسبت به کاغذ و دوات و بوی دود و چراغ، اين نوشته را تايپ کردم و آمدم پايين. و يک نفس مکنده‌ی غريب انگشتان‌ام را روی صفحه كليد می‌کشد به خود که نمی‌توانم ناگفته بگذارم‌اش. نوش باد بر فهمنده‌اش... ما که نفهميديم! جريان مکنده‌ای که حرف چهارم است،

جريان چهارم همان «سرگيجه»‌ای‌ست که از خواندن اين متن به تو دست داده!

 

4- سين سرگيجه

رفتن و رفتن و تاب خوردن و باز نا ايستادن. راهی کو که «قدم‌ام مسافت‌اش را لگدمال کند؟» و کی باز خواهم ايستاد از اين لج‌بازی. کی دست خواهيم برداشت من و تو و کی سکوت‌مان به خود خواهد کشيد؟

آی تو که شقيقه‌ات درد می‌کند، ای که هر چه می‌زنند باز بلند می‌شوی و تاب می‌خوری، باز راه می‌افتی، رو کم نکن و رو در نکش که راه، همان رفتن است.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.