سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 زنبورهای وحشی

 آگهی

 سلام شاه‌پرك ...

 پينه‌دوز

 آب پرتقال

 

 

نفر دوم

ساناز سيداصفهانی

sanaz_s_esfahani [ @ ] yahoo.com

 

پروردگار او را مثل فرشته‌ای سر راه من گذاشت تا بفهمم كه زمين گرد است و همه چيز در جريان. او نشانه‌ی بازگشت من به «ارتفاع مقدس» بود. همان ارتفاعی كه هر شب، روبه‌رويش، از رديف‌های موازی پشت سر هم، نگاه صدها جفت چشم كه در تاريكی برق می‌زدند به سمت‌م بود و نورها، نورهايی كه چون آب‌شاری رنگارنگ خود را روی صحنه می‌ريختند تا بدرخشند و در هم پيچند و هر لحظه چون نور خورشيد انرژی‌ام را زيادتر می‌كردند.

من اين شور مداوم را حس می‌كردم. هر لحظه درون‌ام بود و در رگ‌هايم ليز می‌خورد و قلقلك‌ام می‌داد و مرا مشتاق‌تر و شادتر و هر لحظه حريص‌تر به زنده‌گی ... حواس پنج‌گانه‌ام انگار روی آن ارتفاع مقدس  هوشيارانه‌تر عمل می‌كردند و از خودم جلوتر می‌رفتند. از من و از زمان و اين سرعت تپش‌های قلب‌ام را زيادتر می‌كرد. خوب صدای همهمه‌های قبل از كنار رفتن پرده را می‌شنيدم و صدای دم و بازدم‌های رديف‌های جلويی را. حضور تماشاگران را با گوش‌ام می‌ديدم. وقتی كه همه ساكت می‌شدند، يك «آن» بود و يا يك لحظه‌ی مرموز كه «من» را می‌كشت و قالب‌ام را زنده می‌كرد و در آن لحظه ديگر به هيچ چيز فكر نمی‌كردم. ديالوگ‌ها را «بيان» نمی‌كردم، گويی آواهای سحرآميزی بودند كه از حنجره‌ام و با انقباض و انبساط ماهيچه‌های صورت‌ام بيرون می‌آمدند. شور درون‌ام موج می‌زد و تمام نمی‌شد.

«نوشين» بازی‌گر نبود، اما از جنس من بود و مثل فرشته‌ای در زنده‌گی من ظهور كرد. و نشانه‌ی بازگشت من به ارتفاع مقدس بود. دفعه‌ی اول و آخری كه ديدم‌اش فهميدم كه آن چمدان‌های وسط اتاق را برای سفرش به سوئد می‌بسته. كاش فهميده بودم كه دقيقاً كجا می‌رود و نشانی يا تلفنی داشتم كه خبرش می‌كردم كه طلسم را شكستم و بالاخره همه چيز تمام شد.

همه‌ی دل‌نگرانی‌ها و آشوب و بلوای درون‌ام بالاخره بعد از دو ماه صبر تمام شد و بالاخره دهان «نفر دوم» باز شد و جمله‌ای را كه منتظرش بودم، گفت. احساس كردم انبوهی از افكارم كه به صورت گره‌های تودرتوی سخت پيچ‌خورده در ذهن‌ام شكل گرفته بودند، ناگهان باز شدند و تازه بعد از دو ماه توانستم از عمق جان‌ام نفس راحتی بكشم. يك لحظه بود كه حس كردم مار سياهی كه سفت دورم پيچ زده بود و استخوان‌هايم را می‌فشرد، كشته شد و آسوده و سبك شدم. برای مرگ اين مار سياه تاوان سختی پرداختم. هر شب كابوس، هر شب فكر و هر بار عين هم و بدون هيچ كم و كاستی دائم تكرار می‌شد. من بودم و تنی خيس با رگ‌هايی منقبض كه شقيقه‌هايم را می‌كوبيد. می‌دانستم كه روزی همه‌ی اين كابوس‌ها تمام می‌شود و آن مار پليد می‌ميرد و گره‌های ذهن‌ام باز می‌شوند تا من بتوانم داروهای آرام‌بخش‌ام را قطع كنم و مثل سابق شوم. در اين دو ماه به كلی عوض شده بودم. هر چيز كوچكی اعصاب‌ام را به هم می‌ريخت: صدای چكه‌چكه‌ی شير آب، صدای سريع ثانيه‌ها و تيك‌تيك بی‌وقفه‌شان ... خواب هم نداشتم. اگر هم بر اثر قرص آرام‌بخش پلك‌هايم سنگين می‌شد، كوچك‌ترين صدايی بيدارم می‌كرد، حتا راه رفتن سوسك روی فرش يا به هم خوردن بال‌های نازك مگسی سمج. گه‌گاهی هم كه صدای گريه‌ی نوزاد واحد كناری بلند می‌شد، به حمام می‌رفتم و توی وان می‌خوابيدم. حوله‌ای زير سرم می‌گذاشتم و سفتی و سردی وان برای‌ام اهميتی نداشت. توی كوچه و خيابان مردم را طور ديگری می‌ديدم، انگار همه هر لحظه از من عكس می‌گرفتند. سرانجام نقاب دختر بی‌گناه و پياده‌روی‌هايم كار خودشان را كردند و نتيجه اين شد كه «نفر دوم» آن جمله‌ی اساسی را گفت. بله و در آن لحظه‌ی مهم در دل صد آفرين زيبايی به خودم دادم. نفس‌ام حبس شده بود. يك لحظه پر از خوش‌بختی و اميدواری شدم. نقش دختر سرهنگ ابتهاج كاملاً به من نشسته بود. منتها اين بار، صحنه پارك‌های بزرگ شهرك اكباتان بود و در آن‌جا ميزانسن می‌رفتيم. دكور صحنه هم پارك بود و گاهی نيم‌كت‌های سبز و چوبي. البته وحدت مكان نداشتيم، يعنی مكان نمايش دائماً جابه‌جا می‌شد، مثلاً صحنه‌های بعدی معمولاً صف شير يا صف نانوايی بود - چند بار هم مجبور شدم با نفر دوم به شهروند بروم تا شك نكند. نورپردازی فوق‌العاده بود، به جای پروژكتور خود خورشيد را داشتيم. صبح‌ها شش تا هشت و عصرها چهار تا هفت، به‌ترين غروب و طلوع‌ها با حرفه‌ای‌ترين نورپردازی در صحنه! سياهی لشكرها هم‌سايه‌های بلوك‌های مختلف بودند كه همه‌گی «نفر دوم» را می‌شناختند و واكنش‌های درستی داشتند و بازی‌گران فوق‌العاده‌ای بودند.

پنج ساعت بازی به اين شيوه در روز، جسم و روح‌ام را خسته می‌كرد. گرچه اين بازی انتخاب خودم نبود، اما از طرفی يك اجبار بود: يك «بايد» و «دستور»ی از طرف خودم. بالاخره دو ماه اجرا رفتيم تا من آن جمله را از دهان «نفر دوم» بيرون كشيدم. چيزی كه شگفت‌انگيز بود اين تصورم بود كه در اين دو ماه او بايد شمع شود، آب شود و از غصه نحيف و هر روز رنجورتر از گذشته، اما خلاف آن‌چه كه فكر می‌كردم، او هر روز بشّاش‌تر و شاداب‌تر از ديروزش می‌شد. از من كه جای نوه‌اش سن داشتم سريع‌تر راه می‌رفت و ديرتر از من خسته می‌شد و بيش‌تر از من تحرك داشت. ناخن‌هايش هميشه سوهان‌زده بودند و گونه‌هايش هر روز صبح ناشيانه رژمالی شده بود و عينك بزرگ آفتابی هميشه به چشم‌اش بود. موهای رنگ‌شده‌اش هميشه مرتب و منظم بود و رايحه‌ی تندی كه هر روز دنبال‌مان بود، عطر قديمی او بود. كفش‌های كتانی سفيدی می‌پوشيد و به قول خودش با آن‌ها می‌پريد توی آسانسور و پايين می‌آمد تا پياده‌روی كند.

وقتی راه می‌رفتيم گام‌هايش محكم‌تر و قوی‌تر از من بود. سينه‌هايش را جلو می‌داد و صاف راه می‌رفت. دستهايش را عمداً سريع عقب و جلو می‌برد و گاهی می‌نشست و بلند می‌شد و به قول خودش كلاغ‌پر می‌رفت. به نظرم می‌رسيد كه اين وسواس پياده‌روی اين خانم نبايد دليل‌اش فقط حفظ سلامتی باشد و فكر می‌كردم كه قطعاً از نظر روحی چيز ديگری او را تحريك به اين پياده‌روی پنج ساعته‌ی افراطی می‌كند.

بايد شرايطی را كه به وجود آورده بود، تحمل می‌كردم. دفعه‌ی اول كه خوب چهره‌اش را ديدم كنج‌كاوانه اجزاءاش را بررسی كردم. صورتش پر بود از لك‌های قهوه‌ای و جوش‌های ريزی كه كنار گوش‌اش درآمده بود و از زير رژ گونه‌ی نارنجی بيرون زده بود. زير گونه‌ها تو رفته بود و كبودی دور چشم‌های ريزش صورت دل‌نشينی از او نساخته بود. لب‌های نازكی داشت كه زمان دور آن‌ها چين انداخته بود. بينی‌اش دراز و آويزان بود و مژه‌های كوتاهی مثل تيغ چشمان‌اش را محيط كرده بودند. ابروهای نازك كوتاه‌اش فاصله‌ی زيادی از چشم‌ها داشتند. من هيچ وقت نتوانستم به چشم‌هايش درست نگاه كنم، شايد چون «نوشين» هم برای‌ام زمينه‌سازی اين «نتوانستن» را در ذهن‌ام ساخته بود. گرچه بعدها فهميدم كه هيچ كدام از حرف‌هايش دروغ نبود. موضوع تجربه‌ای بود كه «نوشين» با حضور نفر دوم در زنده‌گی‌اش كسب كرده بود. «نفر دوم» به نظر من يك موجود «به همه چيز رضا»ی مطلق نبود. برخلاف نقشی كه ايفا می‌كرد، حس می‌كردم اتفاقاً به دليل اين‌كه در زنده‌گی هيچ چيز مورد رضايت‌اش نبوده، تن به اين نقش احمقانه‌ی «به همه چيز رضا» داده. البته نوشين هم اين موضوع را می‌دانست و گفته بود او با اين نقش «يكی» شده. خوب می‌توانستم بفهمم كه تمام خنده‌هايش مصنوعی و نمايشی‌ست. البته سعی می‌كردم زياد دقيق نشوم تا شخصيت مجهول‌اش را كشف كنم. تنها تلاش‌ام اين بود كه در او نفوذ كنم و بتوانم آن جمله را از او بشنوم و وقتی آن جمله‌ی حياتی من از دهان دروغ‌گو و فريبنده‌ی نفر دوم بيرون آمد و در آسمان پر زد و به گوش‌هايم نشست، مغزم به من فرمان داد كه تو جادوگر خوبی هستی و بالاخره حرفی را كه خواستی، شنيدی! با اين همه فكر كردم كه اگر خودم جای «نفر دوم» بودم، هيچ وقت چنين جمله‌ای را نمی‌گفتم، چون اولاً يك «مادر» بودم و ثانياً هفتاد سال زنده‌گی توأم با مصيبت و رنج، تجربه كافی و پرباری به من می‌داد كه ديدم را نسبت به اطرافيان‌ام بازتر كنم و حداقل در قضاوت اشتباه نكنم، اما او اشتباه قضاوت كرد و گول من را خورد و در كمال بی‌خردی يا شايد هم در كمال بی‌خيالی و با رضايت از اوضاع و احوال زنده‌گی‌اش، دختر سرهنگ ابتهاج را پذيرفت و البته حرف‌هايش را.

برای ديدارهايی كه صبح‌ها و عصرها بايد با نفر دوم می‌داشتم نبايد زياد به سر و وضع خود می‌رسيدم. يعنی خيلی ساده با مانتوی سياه و شلوار سياه و يك روسری ساده‌ی مشكی رنگ بايد آماده می‌شدم و به ديدارش می‌رفتم. تنها شیء تزئينی كه مجاز ديدم داشته باشم، عينك دودی بود و البته بسيار لازم هم بود، چون روزهای اول چشم‌ام سرخ بود و پف‌كرده و مشخص بود كه چه‌قدر بغض و گريه داشته‌ام. به همين دليل كاملاً موجه نمی‌خواستم «نفر دوم» من را با آن قيافه ببيند. بايد اقرار كنم كه سخت‌ترين نقش زنده‌گی‌ام را بازی می‌كردم و هر شب خدا را شكر می‌كردم كه استعداد بازی‌گری را در وجودم گذاشت تا در چنين روزهای پر رمز و رازی كليد نجات و آزادی‌ام شود.

صبح زود تا آفتاب بالا می‌آمد من پايين بلوك «نفر دوم» منتظرش بودم تا بيايد. معمولاً خودش تنها پياده‌روی می‌كرد. فقط راه می‌رفت و هر بار و هر روز از يك مسير. درست انگار كه برنامه‌ای به مغزش داده باشند. من خودم را جای مستأجر چند بلوك آن‌ورتر جا زده بودم و نگفتم كه حرفه‌ام چيست. گفتم به زور ديپلم گرفتم تا خوش‌اش بيايد، چون نوشين اين جور كه گفته بود او از اين تيپ شخصيت‌ها خوش‌اش می‌آمد و بعد هم برای اين كه بيش‌تر دل‌اش را به دست بياورم، گفتم كه بی‌كارم و هر چه دارم از ته‌مانده‌ی ثروت مادرم است: "چون پدرم «سرهنگ ابتهاج» بعد از انقلاب ..." نگذاشت جمله‌ام را تمام كنم. با شنيدن كلمه‌ی «سرهنگ» در چشمان‌اش برقی ديدم. سرعت‌اش را كم كرد و خوب حس كردم ذهن و جان‌اش را به خودم جلب كردم. نگاه‌ام كرد و با تأكيد روی كلمه‌ی «سرهنگ» پرسيد: "سرهنگ؟ باباتون سرهنگ بودن؟"

حس كردم نقطه‌ی اوج داستان همين جاست. اتفاقی كه در اين لحظه برای‌ام افتاد، غير قابل باور بود ...

اتفاقی كه هيچ وقت روی صحنه رخ نمی‌داد. انگار با اين پرسش قابل پيش‌بينی «نفر دوم» گردبادی در دل‌ام ايجاد شد كه دور خود مدام می‌پيچيد و بعد به معده‌ام می‌رفت و فشار عجيبی به شكم‌ام می‌آورد و دهان‌ام را ترش می‌كرد و بعد قلب‌ام را چنگ می‌انداخت، اما به خودم مسلط شدم. نفس عميقی كشيدم و گفتم: "بله، سرهنگ بودن و زمان شاه ..." بعد شروع كردم به اجرای سناريويی كه هر شب قبل از خواب در ذهن‌ام مرور می‌كردم. بايد خوب گول‌اش می‌زدم و نقش‌ام را درست در می‌آوردم. يك لحظه در حين اجرا از خودم متنفّر شدم، چرا سر اصل مطلب نمی‌رفتم؟ چرا اين قدر ترسيده بودم؟ چرا اين همه نقشه؟ ... يك لحظه شك كردم. به همه‌ی دنيا شك كردم. به همه‌ی حرف‌های نوشين كه مبادا دروغ گفته! و من ابله اين پيرزن زشت تنها را به بازی گرفته‌ام. شايد كه همين پيرزن قلب مهربانی در جسم چروكيده‌اش داشت، اما زود خودم را جمع و جور كردم و تك‌گويی طولانی‌ام را ادامه دادم و مدام از زنده‌گی خيالی خودم و پدر و مادر خيالی‌ام گفتم. با اندوه فراوانی از اعدام پدرم بعد از انقلاب گفتم و اين كه مادرم به چه وضعی افتاد و چه‌قدر افسرده شد. به وضع مالی بدمان اشاره كردم و تمام اين‌ها را خوب به هم بافتم. حواس‌ام جمع بود. «نفر دوم» خوب به من گوش می‌داد و پياده‌روی وحشت‌ناك‌اش را فراموش كرده بود و قدم می‌زد. چند روزی گذشت تا او هم گوشه‌هايی از زنده‌گی‌اش را برای‌ام گفت. بعضی‌ها عيناً حرف‌های نوشين بود و بعضی‌ها كاملاً متفاوت. اصلاً در مورد خودش همه‌ی حقيقت را نگفت، گرچه دليلی هم نداشت كه بگويد، اما در مورد شوهرش گفت: "الاهی قوربون‌اش برم ... شهريار من هم عين بابای شما ... اون از غصه سكته كرد ... طفلی مادرتون ... من می‌فهمم چی‌چی كشيدن ..." بعد در مورد درجات و افتخارات شوهر تيمسارش گفت و مدام تكيه كلام‌اش بود كه: "الاهی قوربون‌اش برم! از غصه سكته كرد ... الاهی بميرم با اون عظمت ... چه مردی بود ... خوش قد و بالا ... هر جا می‌رفتيم، همه نيگاه‌اش می‌كردن ... چه تيپی داشت! وای خدا جون ... چه‌جوری بگم ... چه آقا ... چه باشخصيت ..." حرف‌اش را قطع كردم و گفتم: "بله، خوب پدر من هم تو مهمونی‌های ارتش و ..." نگذاشت ادامه بدهم، گفت: "باش‌گاه افسران چی بود ... خونه‌ی ماها صد تا باش‌گاه افسران بود ... الاهی بميرم براش كه اين قدر حرص اين‌ها رو خورد ... عاشق قدرت بود ... چه جذبه‌ای داشت! بميرم الاهی ... چه ابهتی ... همه ازش می‌ترسيدن ... اما بعد انقلاب ... هی ..." گفتم كه برای ما هم سخت بود، البته برای مادرم بيش‌تر، چون آن زمان من كوچك بودم. بعد منتظر شدم تا ببينم از اين كه آن‌ها را از خانه بيرون انداختند چيزی می‌گويد یا نه، اما نگفت. ولی يك روز بين حرف‌هايم عمداً گفتم يكی از دوستان پدرم را بعد از انقلاب از خانه‌اش بيرون انداختند و وسايل‌شان را در كوچه ريختند. البته اضافه كردم كه آن مرد دوست پدرم نبود، از آشناها بود و زياد خوش‌نام هم نبود. هر كاری كردم، چيزی نگفت، حتا از اين داستان‌سرايی‌هايم تعجب هم می‌كرد. نوشين گفته بود كه «نفر دوم» همه كاری كرد كه جناب تيمسار از او جدا نشود. نوشين چنان قضايا را شرح می‌داد كه انگار آن زمان بوده. می‌گفت «نفر دوم» وقتی با تيمسار ازدواج كرد، زنی سی ساله بود. از نوشين پرسيدم: "پس زن اول تيمسار چی شد؟" نوشين با پوزخند جواب‌ام را داد: "بهجت خانوم تيمسار رو تف كرده بود! تيمسار مرد معتادی بود، مرد خوش‌گذران قمارباز، و البته بله، بسيار جنتلمن‌نما! آه! من با خاطره‌ی اين خانواده زنده‌گی كردم. تو می‌تونی اين حرفا رو باور نكنی. بهجت خانوم همين الآن يه نقاش معروف و حرفه‌ای توی پاريسه، همه می‌شناسن‌اش. خودش رو، كارهاش رو، اخلاق‌اش رو، انسانيت‌اش رو. اون می‌دونست كه اون خانوم منشی ريزه ميزه قاپ شوهرش رو دزديده. برای همين با دختر يازده ماهه‌اش از تيمسار جدا شد. اين رو همه می‌دونن. به خصوص عموی من كه آشنايی مختصری هم با بهجت خانم داشت. چه‌قدر از كمالات اين زن تعريف می‌كرد ..."

من كه هاج و واج و مبهوت مانده بودم، آب دهان‌ام را قورت دادم و پرسيدم: "پس منشی تيمسار بوده؟"  نوشين دود سيگارش را به بيرون داد و گفت: "بله، منشی!"

نوشين تعريف می‌كرد كه اين خانوم «نفر دوم» همه كاری كرد تا تيمسار را نگه دارد. با وجود اين‌كه از اعتياد تيمسار خبر داشت با او ازدواج كرد، و حتا از آن جالب‌تر به جای اين‌كه سعی كند او را ترك دهد، برای او و دوستان شيره‌ای‌اش منقل می‌برده و می‌آورده ...

نوشين در حالی كه به نقطه‌ای روی پرده‌ی اتاق‌اش خيره شده بود، سرش را به علامت تأسف تكان داد، اخم كرد و گفت: "اون يه پيردختر سی ساله‌ی ترشيده‌ی اصفهانی حساب می‌شد. اول موقع خيلی حرف بود كه يه دختری توی سی ساله‌گی با اون همه آرزوی ازدواج و عروسی و جشن و دبدبه كبكبه هنوز ازدواج نكرده. آخه تو نمی‌دونی كه من با همه‌ی اين آزار و اذيت‌هايی كه ديدم دل‌ام براش می‌سوزه. می‌گفتن از اصفهان می‌آد تهران، خونه‌ی فاميل‌اش، كه كار كنه و از تنهايی در بياد كه جناب تيمسارو می‌بينه و داستان شروع می‌شه ..."

همان لحظه فكر كردم كاش هيچ وقت «نفر دوم» از اصفهان به تهران نمی‌آمد و جناب تيمسار را نمی‌ديد تا ام‌روز من به خاطر اين حادثه‌ی شوم اين‌جا پيش اين دختر سياه‌پوش نبودم. هيچ پاييزی به اندازه‌ی ام‌سال دل‌گير نبود. دائم در خيال بودم، دائم خيره بودم و هر شب تصوير ملاقات‌ام با نوشين جلوی چشمان‌ام رژه می‌رفت. آن شب همه‌‌ی وجودم می‌لرزيد و خون در رگ‌هايم منجمد شده بود. سرم انگار كه به وزنه‌ای وصل باشد، روی بدن‌ام سنگينی می‌كرد و تمام افكارم بر يك موضوع، به آن حادثه، تمركز داشت. اما با همه‌ی اين احوال رفتم خانه‌شان را پيدا كردم. خانه‌ی ويلايی بزرگی بود. حياط‌شان با روشن شدن چراغ‌های فانوس‌دار پر شد از برگ‌های سرو كه قرمز بودند و زرد و همه خشك و يك‌دست كه مثل پولك حياط را فرش كرده بودند و ميان‌شان انبوهی نارنجی‌های سوخته و سياه‌های مرده كه از برگ‌های درختان ميوه بودند، غلت می‌زدند. مادرش در را به رويم باز كرد. چهره‌اش درست خاطرم نيست، اما طوری با من صحبت می‌كرد انگار منتظرم بود. بعد فهميدم كه آن شب همه‌ی دوست‌های نوشين برای خداحافظی آن‌جا می‌رفتند و می‌آمدند و مادرش فكر می‌كرد كه من هم دوست نوشين بودم. خودم را نباختم، سلام و احوال‌پرسی مصنوعی كردم. مادرش بلافاصله گفت: "خدا خيرت بده الاهی! به‌اش بگو تو رو قرآن اون لباس سياه‌هاش رو در بياره. اسم‌ات چی بود تو؟ اصلاً حافظه‌ام رو از دست دادم." گفتم: "من «پامچال» هستم." فوراً گفت: "هان، پامچال! عزيزم، تو رو خدا به‌اش بگی‌ها! خودتون كه می‌دونيد چی شده. اين لباس سياه‌هاش رو در نمی‌آره. بابا، هی می‌گم داريم می‌ريم، راهی سفريم، ان شاء ا... كه خيره، خوبيت نداره!  خودت كه می‌دونی كه ..." بعد صورت‌ام را بوسيد و گفت: "ديگه اتفاقيه كه افتاده، آدم كه خدا نيست بتونه جلوی حوادث رو بگيره. خودت كه می‌دونی كه!" از ميان صحبت‌هايش فهميدم كه نوشين در مورد من چيزی نگفته و فكر كردم بايد دختر قابل اعتمادی باشد. اولين دفعه كه ديدم‌اش بالای پله‌های خانه‌شان بود. سرش را پايين خم كرده بود. موهای لخت‌اش كه بلند بود، من را يك لحظه ترساند. ياد فيلم‌های سامورايی افتادم و يك لحظه جلوی چشم‌ام آمد كه می‌تواند با دو سه حركت كاراته‌ای من را از پا در بياورد. اولين جمله‌ای كه گفت اين بود: "مامان جون! شما هر وقت كه دوست‌های من می‌آن يه دور بايد به همه‌شون بگيد كه وقتی می‌آن بالا من رو ببينن چی بگن؟" رو كرد به من و گفت: "بيا بالا پامچال." و اين جمله را طوری گفت انگار كه بارها من را ديده و می‌شناسد. الان كه خاطرم می‌آيد می‌بينم او هم «بازی‌گر» خوبی بود. ما فقط يك بار تلفنی صحبت كرده بوديم و او همه چيز را دقيق به خاطر سپرده بود. وقتی وارد اتاق‌اش شدم، همه‌ی وسايل به هم ريخته بودند، همه چيز وسط بود. فهميدم _ همان‌طور كه مادرش گفته بود _ فردا عازم سفرند. نوشين گفت به سوئد می‌روند. فقط همين! داشت چمدان‌هايش را می‌بست وقتی وارد اتاق شديم. نوشين طور ديگری با من حرف زد. گفت: "از من انتظار نداشته باشيد كه دوست‌تون داشته باشم يا ازتون بدم نياد." خيره به من نگاه می‌كرد. وقتی حرف می‌زد، بوی دم و بازدم‌اش را می‌فهميدم. خيلی نزديك‌ام بود. چشم‌های درشت آويزانی داشت با پلك‌های سنگين رو به پايين. موهايش بادمجانی رنگ بود. لب‌اش را گاز گرفت و چشم از من برداشت. وقتی من را «شما» خطاب می‌كرد، می‌ترسيدم. پشت زانوها و زير بغل‌ام خيس شده بود. قلب‌ام انگار در گوش‌ام می‌تپيد. يك لحظه از آمدن‌ام پشيمان شدم. آرزو كردم كاش زمين شكافته می‌شد و من در آن فرو می‌رفتم! تعارف‌ام كرد روی مبل چرمی سياه رنگ‌اش بنشينم و بعد مثل كوه يخ در پارچه‌ای سياه از اتاق بيرون رفت و برای‌ام قهوه آورد. با ترس و لرز از كيف‌ام سررسيد قهوه‌ای رنگ را درآوردم و به‌اش دادم. از من گرفت و نگاه‌ام كرد. گفتم: "مطمئن باشيد كه فقط صفحه‌ی اول‌اش رو خوندم. نه وقت‌اش رو داشتم نه شرايط‌اش رو كه ..." نگذاشت حرف‌ام را تمام كنم. انگشتان باريك‌اش را لای موهای لخت‌اش فرو برد و سرش را ميان دستان‌اش گرفت. دل‌ام برای‌اش سوخت. يك آن خواستم بغل‌اش كنم و بگويم گريه كند، اما در آن لحظه بيش‌تر از او خودم احتياج داشتم كه كسی من را در آغوش‌اش بكشد. بعد از صحبت‌هايی كه كرديم نوشين داستان باورنكردنی و عجيبی از «نفر دوم» برای‌ام تعريف كرد و بعد من به جای‌گاه همه‌ی مادران شك كردم. نوشين گفت: "اون هر سه تای ما رو فرو برد." منظورش خودش بود و «عماد» و من. او با دقت و ظرافت همه‌ی قضايا را شرح داد.

ميان صحبت‌هايش مكث‌های طولانی می‌كرد و نگاه‌های خيره داشت. در چشم‌هايش دل‌تنگی و رنج بسيار ديدم و مطمئن بودم آن همه لباس‌های گران‌قيمتی كه در اتاق‌اش بود، خوش‌بخت‌اش نمی‌كردند. بعد از اين‌كه همه چيز را فهميدم، حس كردم خداوند چه‌قدر دوست‌ام دارد و در واقع همه‌ی قصه قبل از حضور من در بزرگ‌راه تمام شده بود. و اين را نشانه‌ی رحمت خداوند ديدم و اين كه از ميان تمام وسايل، سررسيد قهوه‌ای رنگ را انتخاب كرده بودم. وقتی از آن‌جا بيرون می‌آمدم مسؤوليت بزرگی بر دوش‌ام بود. اين بار به دليل زن بودن‌ام حس می‌كردم جوری مسؤوليت انتقام گرفتن رنج نوشين هم به عهده‌ی من است. تصوير اين ملاقات دو ماه هر شب پيش رويم بود. انبوهی از حرف‌های باور نكردنی، اما درعين حال واقعی!

وقتی سرانجام «نفر دوم» دهان باز كرد و گفت: "پامچال جان! فردا ناهار منتظرت‌ام‌ها. بيای‌ها، خوب؟" نفس راحتی كشيدم. بالاخره دعوت‌ام كرد. نمی‌دانست من كيستم و نمی‌دانست چه كسی را به صرف ناهار دعوت می‌كند.

دل‌ام پر شد از آشوبی كه دقيقاً نمی‌دانستم از خوش‌حالی زياد بود يا از دل‌هره‌ی زياد. فردا می‌شد سه‌شنبه و من به جای دختر سرهنگ ابتهاج به خانه‌ی نفر دوم نرفتم، بلكه به جای خودم، پامچال نصيریِ بازی‌گر تئاتر، به خانه‌ی تيمسار رفتم.

همه چيز دقيق و عين همان چيزی بود كه نوشين تعريف كرده بود. چند تابلو از كارهای بهجت خانوم روی ديوار بود و بقيه‌ی ديوارها پر بود از عكس‌های مختلفی از ژست‌های جناب تيمسار. در يكی با سگ‌اش ايستاده بود و به دوربين لب‌خند می‌زد. در ديگری با مدال‌ها و درجه‌هايش به سمت ديگری به جز دوربين نگاه می‌كرد و عكس‌هايی از خود سرهنگ با رفقايش. ديوارها به جز اين‌ها پر بود از آينه و چشم نظری.

نوشين گفته بود بعد از انقلاب تمام خرج و مخارج را نفر دوم تأمين می‌كرد و به اداره می‌رفت و سرهنگ خانه‌نشين شده بوده و سخت افسرده و مريض‌حال. جالب بود كه «نفر دوم» تا به حال در مورد تنها پسرش «عماد» هيچ حرفی به من نزده بود. من كه نمی‌خواستم اين روز آخر خيلی همه چيز را كش دهم، همان‌طور كه روی مبل نشسته بودم، از نفر دوم پرسيدم: "شما هيچ وقت بچه‌ای نداشتيد؟" او همان‌طور كه چای می‌ريخت، مكثی كرد و گفت: "الان يه عكس‌اش رو برات می‌آرم." سينی چای را روی ميز هال گذاشت و به اتاقی كه درست نمی‌ديدم، رفت و بعد از مدت كوتاهی برگشت. دقت می‌كردم همين طور كه راه می‌رفت، مدام خودش را در آينه‌های متعدد خانه نگاه می‌كرد و می‌خنديد. عكسی را جلوی رويم گرفت. قطعاً عماد بود! قلب‌ام لرزيد و پيشانی‌ام سرد شد. گفت: "خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه «تصادف» پسرم رو ازم گرفت، نه اون دختره نوشين!"

شنيدن اين جمله به كلی همه‌ی برنامه‌هايم را به هم ريخت. انگار كه فرو ريختم ... و يك لحظه مُردم. لحن شكرانه‌اش از خدا در گوش‌ام هنوز زنده است، و مدام تكرار می‌شود. نوشين گفته بود كه يكی دو بار كه با عماد به مهمانی‌های خانواده‌گی تيمسار رفته بود، همه از او و ساده‌گی‌اش تعريف می‌كردند و همه بالاخره انتخاب عماد را تأييد كردند و از كنج‌كاوی راحت شدند. دوست داشتند بدانند بالاخره چه كسی عروس تيمسار خواهد شد. نوشين گفته بود: "عماد به‌ترين بود. كاپيتان تيم ملی بسكتبال بود، خوش‌تيپ بود، زبان اسپانيايی بلد بود، هر هفته اسب‌سواری می‌كرد. و خيلی حساس و باهوش بود. من نمی‌دونم چرا تو طول زنده‌گی سی ساله‌اش هيچ وقت با هيچ دختری به سرانجام نرسيد. هنوز باورم نمی‌شد، مگه يه مادر می‌تونه؟ وقتی فهميدم كه اون خانوم با همه‌ی دخترهای زنده‌گی عماد مشكل داشته، باورم نشد كه دليل اصلی‌اش حسادت خودش بوده. اون باعث شد عماد ورزش رو بذاره كنار، افسرده شه. مشت مشت قرص بخوره. چون دوست نداشت كه خودش از سر زبون‌ها بيفته. می‌خواست هميشه نفر اول باشه كه راجع به‌اش حرف می‌زنن. اون از من متنفر بود. دوست نداشت كسی از من، از كارام، از ترجمه‌هام، از حرفه‌ام يا از اخلاق و ريخت و قيافه‌ام چيزی تعريف كنه. دوست نداشت كسی بگه چه دختری بود كه عماد رو دو باره به ورزش برگردوند. اون هميشه «نفر دوم» بود. خودش هم اين رو خوب می‌دونست. وقتی فهميد كه قصد من و عماد ازدواجه نه رابطه‌ی ديگه‌ای، همه چيز رو به هم زد. از غصه‌اش افتاد سی‌سی‌يو. بار آخری كه عماد رو ديدم، تو همين اتاق بود. اومد دست‌ام رو بوسيد، زانو زد و گريه كرد و بعد دفتر خاطرات‌ام رو از روی ميزم برداشت. گفت كارش داره. نمی‌دونم چرا. اون سررسيد رو كه همه‌ی اتفاقات و همه چيز رو توش می‌نوشتم برداشت. بعد از جيب كت‌اش يه قوطی پلاستيكی بيرون آورد و نمی‌دونم چند تا قرص بود كه خورد. من ...، من داشتم ديوونه می‌شدم. گفت: «می‌خوام وقتی مُردم كنارم باشی،» و سررسيدو به قلب‌اش چسبوند و از اتاق رفت بيرون."

وقتی به خودم آمدم، عكس مدت‌ها بود از جلويم برداشته شده بود و نفر دوم می‌گفت: "چايی‌ات يخ كرد." منتظر بودم كه از «تصادف» چيزی به زبان بياورد، اما مدام می‌گفت: "دختره‌ی پدرسوخته می‌گفت دوست داره لباس عروسی تن‌اش كنه. پدرسوخته می‌خواست من براش عروسی بگيرم ..."

همه‌ی تلاش‌ام در اين دو ماه كذايی اين بود كه به اين‌جا دعوت شوم و در مورد آن تصادف همه چيز را اقرار كنم، اما نفر دوم چيزی از تصادف و اتفاقی كه پسرش را _ تنها پسرش را _ از او گرفت، نگفت. دل‌ام را به دريا زدم. نفس عميقی كشيدم و تا خواستم همه چيز را تعريف كنم، تلفن زنگ زد و نفر دوم من را تنها گذاشت. نمی‌دانم چرا اين قدر پای تلفن می‌خنديد. صدای مصنوعی‌اش را می‌شنيدم. بايد همه چيز را حتا برای راحت شدن وجدان‌ام می‌گفتم. من واقعاً مقصر نبودم. مطمئن بودم كه سرعت‌ام باعث متلاشی شدن عماد نشده بود. او را خوب به ياد دارم كه لنگ‌لنگان وسط اتوبان دور خود می‌پيچيد ... من ترمز كردم ... درست جلوی پايش و او هم‌زمان با توقف من روی زمين افتاد ... به ماشين خورد و افتاد ... ساعت دو نيمه‌شب بود. من از مهمانی بر می‌گشتم ... عجله نداشتم ... وقتی نور بالا زدم، عماد چشمان بسته‌ای داشت و دور خودش پيچ زد و با توقف من به ماشين خورد و افتاد ... چه‌قدر ترسيده بودم ... ماشينی نبود ... برای همين وقتی ديدم او مرده، سررسيد قهوه‌ای رنگی را كه روی زمين افتاده بود برداشتم و فرار كردم، با فكر اين‌كه من او را كشته‌ام.

«نفر دوم» برگشت. لب‌خند مسخره‌ای به لب داشت. از روی مبل بلند شدم، آب دهان‌ام را قورت دادم و برای اولين بار به چشمان‌اش نگاه كردم. خيره شدم و گفتم: "اون تصادف پسرتون رو ازتون نگرفت، بلكه شما اون رو كشتيد ..." و ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.