سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 نوشته‌های قبلی شاه‌رخ:

 بهاريه

 بانو

 زلزله

 سال‌های عاشق

 

آرلاندا

شاهرخ ستوده فومنی

setudeh [ @ ] engineer.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «شاهرخ فومنی»

 

سايه‌ی سياه و باران مرده‌ی من

از مهرآباد تا آرلاندا آمده بود

 

من نيز می‌دانستم

فرار ممکن نيست

اين تار و پود خسته‌تر از غم سرشته‌ی من

و مادرم که می‌دانم

در اضطراب می‌خوابيد

و مولای روم

که رومی بود

...

خاک گورستان چه سرد مانده است

چون افسرده‌گی من

تا خورشيد

که در ناتوانی خويش هم‌چنان از شرم می‌سوزد

 

اين سايه‌ی ننگين مه در خواب با من می‌خوابيد و در بيداری در خواب مرگ خسته‌ی من بود

باری،

من برای تدفين دو باره‌ی نياکان‌ام

بعد از آن بهار

و باران سياه خاکستر

سرد می‌رفتم

 

اين حکايت شاعر غريبی‌ست

که در خواب می‌نويسد و

شعر خواب می‌بيند

بيا،

بيا!

زمان دارد از من می‌گذرد

و نامه‌های ناتمام با ارتفاعات نامحدود ...

بيا، بهار از تحويل می‌گذرد

چرا هراس؟

 

بيا،

برای خاکستر من تدارکی ببين،

برای نفرت من تابوتی بياور!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.