سال سوم، شماره بيست و پنج اردی بهشت 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

حجم

دختران رود گل‌آلود

عطر ديار دور

تخدير

شهر كتاب

سياه‌چاله

باغ

اتوبوس بهانه بود

پاره‌ها: پاره‌ی سوم

انديشه‌ی دينی، شناخت مليت، ...

تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

نگاهی به ريشه‌ها ...

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ

زمانه‌ی بلوغ وب‌لاگ‌‌ستان

پاک‌نويس الکترونيکی ميراث کهن اسلامی

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و ...

نوشته‌های اتوبوسی

حالا خودم حرف می‌زنم

بيانيه‌ی هيأت داوران ...

 

 

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و تو همدان شب‌ام پرستاره می‌شه!

آرين الف.

ertefa0 [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «ارتفاع صفر»

دومين برگزيده‌ی بخش فرهنگی ادبی اولين جشن‌واره‌ی دانش‌جويان وب‌لاگ‌نويس ايران

 

+ يه چند روزه درگير مسأله‌ی «شناخت، تجزيه و تحليل و پيش‌نهاد»م ... همين‌طوری الكی گيج می‌زنم ... توی ربط‌اِش به «دوست داشتن» مونده‌م ...

 

x دارم الكی چرخ می‌زنم تا آن‌لاين شه ... اُركات‌بازی و وب‌لاگ‌گردی ... يه جايی يه لينك از «نخستين جشن‌واره‌ی دانش‌جويان وب‌لاگ‌نويس ايران» می‌بينم ... يادم می‌آد از بر و بچه‌های همدان تو جشن‌واره‌ی نشريات دانش‌جويی كه پوسترهای اين جشن‌واره رو با خودشون آورده بودن مشهد ...

 

- بچه‌ها خوب گوش كنين ... تاريخ تحويل كار ميان‌ترم بيست اردی‌بهشت و تحويل ماكت بيست و هفتمه ... يه جوری كارهاتون رو ببندين كه كم نيارين ...

 

x اصلا پشت اين قضيه كيه؟ ... بودجه‌ی اين جشن‌واره از كجا می‌آد؟ ... از هر كی می‌پرسم می‌گه: "بابا! «اينا» می‌خوان شماها رو شناسايی كنن!" ... نمرديم و يه بار يه نفر خواست ما رو شناسايی كنه ...

 

+ سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست / هر كه در اين حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست

 

x آخرين مهلت ثبت‌نام با تمديدش امروزه، يه سر ديگه می‌زنم و صحبت‌های دبيران و [مطالب] سايت رو دو باره می‌خونم ... برای صادق و چند تا از بر و بچه‌ها آف می‌ذارم و ازشون می‌پرسم كه چی كار كنم؟ ... اونا هم همه می‌گن كه ثبت‌نام كردن ... يه چند ساعت از آخرين مهلت گذشته و دارم فرم رو پر می‌كنم ... آرين ... كارشناسی شهرسازی ... اصلا بی‌خيال! من كه چيز خاصی نمی‌نويسم ... آزاد مشهد ... شماره‌ی دانش‌جويی ...

 

x تلفن زنگ می‌زنه ... صادقه ... می‌گه كه فهرست نهايی اعلام شده و من و اون هم پذيرفته شديم ... باورم نمی‌شه ...فك‌ام می‌افته ... انگار از مشهد سه تا نماينده پذيرفته شده‌ن: من، صادق، دختر جهنمی ... بايد پا شيم بريم همدان ...

 

- سه روز اقامت ... همدان ... هوای اردی‌بهشت ماه ... استاد! جون مادرت يه كم تاريخ تحويل كارها رو جابه‌جا كن ... نه! تاريخ همونيه كه گفتم، عوض هم نمی‌شه ...

 

+ توی تاكسی نشسته‌م و دارم به استاده فحش می‌دم ... از توی بلندگوها يه نفر همه‌ش داد می‌زنه: ... تو شكلاتی ... تو نباتی ... تو عسلی ... تو قندی ... حيفه اين يه تيكه برای اين آهنگ: بذار دوست داشتن چشمات بشه كار شب و روزم ...

 

x دختر جهنمی نمی‌تونه برنامه‌اش رو جور كنه _ امان از اين استادها! ... من هم زدم زير همه چی و كنار صادق توی اتوبوس به مقصد همدان نشسته‌ام ... اتوبوسِ ولوو ... به هم‌راهی كولر و فيلم شب‌های تهران و دو تا فيلمِ هندی ...

 

x وارد دانش‌گاه بوعلی كه می‌شيم فك‌ام می‌افته ... كارت دانش‌جويی می‌خوان و تيريپِ گير بازاره ... قضيه‌ی تحصن و ايناست ... بابا اين‌جا دانش‌گاهه ... خير سرش مقدس‌تر از اين حرف‌هاست كه مثلِ سر گذر چاقو و چاقوكشی راه بندازن ...

 

+ همه‌ی بت‌هايم را می‌شكنم / تا فرش كنم بر راهی كه تو بگذری / برای شنيدن ساز و سرود من

 

هشتی دانش‌كده‌ی علوم بوعلی
سالن نمايش‌گاه وب‌لاگ در جشن‌واره

منبع عكس‌ها: خبرگزاری سينا

x به قول خودشون می‌ريم تو «هشتی» تا پذيرش بشيم ... با صادق كه می‌گيم نويسنده‌ی «سورئاليست» و «ارتفاعِ صفر»يم، همه‌شون می‌رن تو تيريپ اِی‌وَل و باريكلا ... فكرش رو هم نمی‌تونستم بكنم ... همه وب‌لاگ‌ها رو خونده بودن ...

 

- خوب! الآن كه اين‌جام، وقتی برگردم حدودا چهاردهمه ... بكوب كار می‌كنم و كارم رو می‌بندم و به تحويل می‌رسونم ... اصلا برسم مشهد، فوق‌اِش مثل تحويل كارهای ترم پيش يه چند شب احيا می‌گيرم ديگه ...

 

x افتتاحيه به خوبی و خوشی برگزار می‌شه ... با حضور قابل حس آقای ابطحی و به هم‌راهی دو تا كليپ كه از تمام جزئيات‌اش می‌شد حرفه‌ای بودن سازنده‌ش رو فهميد ... نه! مثل اين‌كه كارها فراتر از يه كار دانش‌جوييه!

 

x نمايش‌گاه شروع به كار می‌كنه و بر و بچه‌های دانش‌گاه بوعلی می‌آن و ما رو به عنوان يه عده وب‌لاگ‌نويس چپ‌چپ نگاه می‌كنن ... شديدا احساس «از مريخ آمده‌گی» می‌كنم ...

 

+ ام‌روز سومين روزيه كه دانش‌گاه نرفتم ... بدجوری توی دهن‌ام افتاده: "من نيازم تو رو هر روز ديدنه ..."

 

x اين‌جا من توی يه جلسه‌ای نشستم كه هر چند خوب از حرف‌هاشون سر در می‌آرم، ولی انگار نمی‌خوام اين‌جا باشم ... بابا رو كارت من نوشته ... ارتفاع صفر ... فرهنگي- ادبی ... يه آقاهه كه كراوات زده همه‌ش داد می‌زنه: "ايران آزاد ..." نمی‌تونم خوب بخوابم! ياد «كيف انگليسی» می‌افتم ... اسم روزنامه‌ی علی و هوشنگ «ايران آزاد» بود، فكر كنم ...

 

- مشهد كه برسم، يه وقت برای كنفرانس «حاشيه‌نشينی»م می‌گيرم ... هر چند كه هنوز هيچ كاری‌ش رو انجام نداده‌م ... ولی خيلی عقب‌ام، وقت كه بگيرم مجبورم تندتر كار كنم ...

 

+ فرداش دانش‌گاه و جلسه و نمايش‌گاه و از همه مهم‌تر «نيم‌چاشت» (دو نقطه دی) رو می‌پيچونم و می‌رم براش سوغاتی می‌خرم ...

 

x يه آقاهه اين‌جا داره صحبت می‌كنه كه يه عده می‌گن اصلا وب‌لاگ‌ نمی‌نويسه ... يه عده‌ی ديگه هم می‌گن كه خيلی وقته می‌نويسه ... ايناهاش! مهم نيست ... مهم اينه كه يه چيزهايی نوشته ... و مهم‌ترش اينه كه «اوين» زيادی دوست‌اِش داره ...

 

- ما رو ورداشته‌ن بردن «گنج‌نامه» و «بوعلی» رو ببينيم ... دو دستی می‌زنم تو سر خودم ... دِ آخه مگه مرض داری بچه جان! با اين همه كار، همدان آمدن‌ات ديگه چی بود؟ ... يادم می‌آد از اين كه از يكی از استادهامون قول گرفتم تا غيبت نزنه كه حذف بشم، به جاش براش وقتی برگشتم شهرسازی همدان رو كنفرانس بدم ...

 

+ در تاريكی چشمان‌ات را جستم / در تاريكی چشم‌هايت را يافتم / و شب‌ام پرستاره شد.

 

x اختتاميه‌س ... با يه كليپ ديگه كه هم‌چنان من رو متقاعد می‌كنه كه اين جشن‌واره خيلی فراتر از يه جشن‌واره‌ی دانش‌جوييه ...

 

x آقای خواب‌گرد می‌گه: وب‌لاگ برگزيده‌ی دوم ما اين است: وب‌لاگ ارتفاعْ صفر ...

 

+ جات خيلی خيلی خاليه ...

 

- تن‌ديس‌ام زير بغلمه و سكه‌م توی جيب‌ام، گور بابای دانش‌گاه و تحويل كار و پروژه و كنفرانس و ...

 

- + x جان را بی تو قرار نتوانم كرد / احسان تو را شمار نتوانم كرد / گر بر تن من زبان شود هر مويی / يك شكر تو از هزار نتوانم كرد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.