سال سوم، شماره بيست و پنج اردی بهشت 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

حجم

دختران رود گل‌آلود

عطر ديار دور

تخدير

شهر كتاب

سياه‌چاله

باغ

اتوبوس بهانه بود

پاره‌ها: پاره‌ی سوم

انديشه‌ی دينی، شناخت مليت، ...

تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

نگاهی به ريشه‌ها ...

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ

زمانه‌ی بلوغ وب‌لاگ‌‌ستان

پاک‌نويس الکترونيکی ميراث کهن اسلامی

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و ...

نوشته‌های اتوبوسی

حالا خودم حرف می‌زنم

بيانيه‌ی هيأت داوران ...

 

 

حالا خودم حرف می‌زنم

الناز ن.

elnaz29m [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «حالا خودم حرف می‌زنم»

تقدير شده در بخش فرهنگی ادبی اولين جشن‌واره‌ی دانش‌جويان وب‌لاگ‌نويس ايران

 

اشاره: در فراز و فرود نه چندان دور از انتظار و معمول بعد از اغلب جشن‌واره‌ها، اتفاق‌های ريز و درشتی می‌افتند. در اين جشن‌واره هم بعد از اختتاميه، تركش نارضايی برخی دامن وب‌لاگ حالا خودم حرف می‌زنم را گرفت و بايگانی نوشته‌هاش بعد از نفوذگری و رخنه در آن، به‌رغم تلاش برای بازيابی نوشته‌ها، از بين رفت. نوشته‌های زير دو تا از نمونه كارهای سابق الناز است كه دوستانه در اختيار ما نهاد.

 

خواب آرام با مرغ هوا

رو در رو که می‌شديم مثل هميشه کلمه کم می‌آوردم برای گفتن. اين بود که اصراری نداشتم هر روز بيايی به ديدن‌ام، با اين‌که هر روز از اين‌جا می‌گذشتی و دل‌تنگ‌ات می‌شدم و حالا هم می‌گذری و دل‌تنگ‌ات ...، که نه، اما دل‌ام ...

دست خودم که نبود! بعد از گذشت اين همه بايد می‌دانستی که چرا تلفن هم که می‌کردی مدت‌ها سکوت می‌کردم تا تو باز هم حرف تازه‌ای پيدا کنی. گفته بودم پيش‌نهاد خداحافظی هم با تو. تا صبح هم که بيدار باشم از شنيدن داستان شيطنت شاگردان‌ات خسته نمی‌شوم. تو بودی که نمی‌خواستی خيلی از هم‌کلاسی‌های من چيزی بدانی. از حق که نگذريم، گاهی حتا سربه‌سرت هم می‌گذاشتم. وقتی که از دوست تازه‌ای می‌گفتم که وارد حلقه‌ی ما شده و وقتی توی کافه‌ی پاتوق‌مان جمع می‌شويم، چه‌جوری فنجان قهوه‌اش را می‌گيرد تا يک روشن‌فکر تمام عيار به نظر برسد، و اين‌که کی سيگار برگ می‌کشد، به گمان‌ام باز به همين دليل. و کدام‌شان موهای بلندش را می‌بندد و برای اين‌که يک رفيق واقعی باشد، تابستان هم اورکت يشمی می‌پوشد. می‌دانستم که ناراحت می‌شوی. چرا، دست خودم بود خارج شدن از حلقه‌ای که تو می‌خواستی، اما نمی‌خواستم به هر خواسته‌ای تن بدهم. اين يکی را شرط می‌بندم هيچ وقت ندانستی بعد از اين همه مدت! من هم نمی‌دانستم که دل‌ات اين‌قدر سياه می‌شود و سرت سوت می‌کشد وقتی نخواستم آن‌طور باشم که می‌خواهی. گفته بودم روز اول ...، نه، همان روزها که کار از کار گذشته بود و نمی‌توانستم فقط تو را يک دوست بدانم ــ هر که با مرغ هوا دوست شود خواب‌اش آرام‌ترين خواب جهان خواهد بود _ و تو باور نکردی. من اما هيچ وقت باور نکردم که باورم نمی‌کنی تا روز آخر ...، نه، همين روزها که کار از کار گذشته و ديگر نمی‌توانم تو را حتا يک دوست بدانم. همه‌ی ناراستی به اين خاطر بود که از من زنی ساخته بودی که بار آخر گفتی نمی‌گذاری حتا يکی از آن‌ها در اين شهر بماند. ... و من هنوز آن اتفاق بعيد را انتظار می‌کشم. باور کن!

 

فرسايش

فلج شده‌ام. درد از سر انگشتان دست چپ‌ام شروع شد. نه اين‌که فکر کنی درد از بوسه‌هایی شروع شد که کف دستم جا گذاشته‌ای، نه! درد از سر انگشتان چپ‌ام که شروع شد مهره‌های گردن‌ام تير کشيد. نه اين‌که فکر کنی گرمای دست‌ات را پشت گردن‌ام يادم آمد و مهره‌ها تير کشيد، نه! درد از سر انگشتان چپ‌ام که شروع شد و مهره‌های گردنم که تير کشيد، هر چه کردم کمرم راست نشد. نه اين‌که فکر کنی خاطرت بار سنگينی‌ست و کمرم تاب نمی‌آورد اين همه را، نه! درد از سر انگشتان چپ‌ام که شروع شد و مهره‌های گردن‌ام که تير کشيد، هر چه کردم کمرم راست نشد. فقط نگران‌ات شده بودم!

فلج شده‌ام. بغض مثل طنابی که وقتی به آخر خط رسيده‌ای می‌اندازند گردن‌ات _ يا می‌اندازی گردن‌ات _ آرام آرام خفه‌ام می‌کند. می‌دانم. نه اين‌که فکر کنی چون فلج شده‌ام اجازه می‌دهم بغض رسيده گريه شود، نه! فقط نگران‌ات شده بودم. دردی که فلج‌ام کرد!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.