سال سوم، شماره بيست و پنج اردی بهشت 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

حجم

دختران رود گل‌آلود

عطر ديار دور

تخدير

شهر كتاب

سياه‌چاله

باغ

اتوبوس بهانه بود

پاره‌ها: پاره‌ی سوم

انديشه‌ی دينی، شناخت مليت، ...

تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

نگاهی به ريشه‌ها ...

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ

زمانه‌ی بلوغ وب‌لاگ‌‌ستان

پاک‌نويس الکترونيکی ميراث کهن اسلامی

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و ...

نوشته‌های اتوبوسی

حالا خودم حرف می‌زنم

بيانيه‌ی هيأت داوران ...

 

 

 باز هم از فرزانه در همين شماره:

 تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

فرزانه فراهانی

f_farahani [ @ ] parsimail.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «كتيبه»

 

عضله‌ی پشت پام درد می‌کنه. شايد دی‌شب تو خواب پام گرفته باشه. آخه، خيلی پيش می‌آد که تو خواب پام بگيره. اَه! چه‌قدر اين ساعته زنگ می‌زنه! اصلا کی کوک‌اِش کرده؟ من؟ نمی‌دونم، شايد من کوک‌اش کرده باشم! اما چرا؟ وای! چه‌قدر پام درد می‌کنه! آهان، بايد انگشت کوچيکه‌ی پامو فشار بدم. اينو شوهر خاله‌م می‌گفت. راستی، الآن کجاس؟ خيلی وقته که نديدم‌اش. شايد مرده؟ هان؟

نمی‌دونم، شايدم يه جای دوره که چند وقته من نديدم‌اش. راستی، چند وقت يعنی چه‌قدر؟ صدای زنگ ساعته قطع نمی‌شه. آخه واسه چی داره زنگ می‌زنه؟ مگه کسی می‌خواد بره جايی؟ من؟

نمی‌دونم، شايد من بايد برم يه جايی! اما نمی‌دونم کجا. چند لحظه پيش داشتم خواب می‌ديدم.

آره، خواب بود، اما نمی‌دونم، شايدم واقعا اون‌جا بودم! رو يه سکوی سنگی بزرگ که دور و برم يه عالمه آدم داشتن با انگشتاشون منو به هم نشون می‌دادن. ولی ...، ولی مگه من چی کار کرده بودم؟ اصلا اونی که اون رو بود، من بودم؟ آره، آره! خيال‌ام راحت شد اونی که اون وسط بود من نبودم، من فقط رفته بودم تو فکرش. آره، خيال‌ام راحت شد، پس من نبودم. چون من زياد خوش‌ام نمی‌آد آدم‌ها نگام کنن، واسه همين هم هميشه می‌رم تو فکراشون. آدم‌ها تو فکراشون نيستن، آدم‌ها بيرون فکرهاشون وای‌می‌ستن و و نگاشون می‌کنن، ولی وقتی يه فکر تاريک باشه چی؟ تو تاريکی که نمی‌شه فکرها رو ديد. پس من نمی‌تونم برم توشون! اصلا وقتی تاريک باشه، شايد هيچ فکری زنده نمونه. آره، آره! فکرها هم مرده و زنده دارن، درست مثل ما آدم‌ها. اون‌ها هم وقتی می‌ميرن خيلی طول می‌کشه که بفهمن مرده‌ن! آره، درست مثل ما آدم‌ها! آخ که چه‌قدر پام درد می‌کنه! انگار همه‌ی دردهای تن‌ام رفته تو عضله‌ی پشت پام يا شايدم ...

آخه من که عصبی نيستم، ولی شايدم باشم! کی می‌دونه؟ اصلا من چرا بيدار شدم؟ آهان! چون ساعته زنگ می‌زد، اما آخه برا چی؟ چشم‌هام می‌سوزه، ولی من که توشون قطره نريخته بودم! اصلا ول‌اش کن! بايد سعی کنم بخوابم، سعی؟ آخه چرا؟ چرا بايد سعی کنم که بخوابم؟ هوا داره روشن می‌شه، اما من خوش‌ام نمی‌آد! هوا که روشن می‌شه همه چی معلوم می‌شه. نمی‌شه قايم بشی زير سايه‌ها! آدم‌ها می‌بينن‌اِت، اما کاش نبودن! شايدم کاش من نبودم! اصلا مگه من هستم؟ آره، پام درد می‌کنه، پس حتما هستم!

وای چه‌قدر حرف می‌زنی! بسه ديگه، داری حال‌امو به‌هم می‌زنی ...، نه، نه! من از حالت تهوع متنفرم. نه، حتما دروغه! به‌اش فکر نکن! اگه به‌اش فکر کنی، می‌آد سراغ‌اِت و ديگه ول کن ماجرا هم نيست. تا بالا نياری‌ش، ول‌اِت نمی‌کنه! اما نه، انگار که اومده ...، نه، نه! باد گلو نزن! طعم بد تخم‌مرغ گنديده تو گلوت می‌پيچه. ديگه چاره‌ای نيست، بايد بالا بياری‌ش! چشم‌هامو می‌بندم که فراموش‌اش کنم، اما همه‌ش تصوير يه ظرف خالی می‌آد جلو چشم‌هام. آره، آره! يه سطل خالی که آماده‌س تا تو توش بالا بياری، مثه يه کاغذ خالی که قراره فکرهاتو توش بالا بياری ...، ولی نمی‌خوام بالا بيارم! هميشه بعدش گلوم می‌سوزه. آره، بالا آوردن گلوی آدمو می‌سوزونه، مثل زدن يه حرف‌هايی که بعدا دل‌ات رو می‌سوزونه. نه، نمی‌خوام به‌اش فکر کنم. اصلا مگه من دارم فکر می‌کنم؟ وای هوا ديگه کاملا روشن شده! به‌تره پتو رو بکشم رو سرم! اون ساعته هم که يه‌سره زنگ می‌زد، خاموش شده. به‌تره سعی کنم بخوابم. آره،آره! اين‌جوری به‌تره! می‌خوابم.

 

يه‌هو انگار همه‌ی محتويات معده‌ام اومد تو دهن‌ام! نتونستم نگه‌شون دارم، ريختن رو زمين، رو کتاب‌ها و کيف‌ام که زير تخت ولو بودن. يه خرده‌ش هم پاشيد به رخت‌خواب و يه خرده‌ش هم ريخت رو پاهام. وقتی ريخت رو پام، سردم شد. بالا سرشون وايساده‌م و دارم نگاشون می‌کنم که چه‌طوری پخش شده‌ن اين ور و اون ور. يعنی واقعا درون من همين‌طوريه؟ در هم و کثيف و بد بو؟ نکنه تو مغزم هم فکرها هين‌طوری باشن يا اون قدر که بيرون نريختم‌شون و اون تو موندن بوی گند گرفته‌ن؟ اَه! اين ديگه صدای چيه؟ آهان! تلفنه! پس چرا اين‌قده زنگ می‌زنه؟ با کی کار داره؟ من؟ من که منتظر تلفن کسی نبودم! پامو يه جوری می‌ذارم رو زمين که کثيف‌تر از اين نشه. به سختی خودمو می‌رسونم به تلفن، گوشی رو بر می‌دارم. گلوم خشک شده، صدام در نمی‌آد. انگار که هر چی درون‌ام بوده چسبيده به گلوم و داره خفه‌م می‌کنه. دهن‌مو بيش‌تر از يه حدی نمی‌تونم باز کنم، چون می‌ترسم دو باره همه چی بريزه بيرون، مثل وقتايی که سعی می‌کنم حرف نزنم تا فکرهام نريزه بيرون و آدم‌ها نتونن منو بخونن!

-          بله؟ بفرمايين!

-          الو! تو اون‌جايی؟

اين صدا؟ اين صدای کيه؟ چه‌قدر آشناست، اما نمی‌شناسم‌اِش!

-          الو! چرا جواب نمی‌دی؟ کجايی بابا؟ خواب بودی؟ گرفتی تا حالا خوابيدی؟ دست‌ات درد نکنه! ديگه مگه قرار نبود کارها رو ام‌روز صبح تحويل بدی؟ رئيس از صبح تا حالا ده دفه سراغ‌اِت رو گرفته. الو، الو ...

گوشی رو می‌ذارم سر جاش. من؟ تحويل کار؟ اين کی بود؟ اصلا از کجا زنگ می‌زد؟

 

دو باره بالا آوردم! اين دفه رو يه صندلی نشستم و نمی‌دونم چند دقيقه يا ساعته که به يه نقطه خيره مونده‌م. چندين بار تو اين مدت صدا اومد. آره، صدا! مثل صدای زنگ _ نمی‌دونم _ تلفن بود يا ساعت!

حالا ديگه آروم‌ام. همه چی تموم شده. داره يه چيزايی يادم می‌آد. آره، آره! من يادم رفته که بايد برم سر کار. عجيبه اصلا يادم نمی‌اومد که من بايد برم سر کار! اصلا من کی‌ام؟ نکنه اونی که تلفن زده بود، اشتباه گرفته باشه؟ يادمه يه اسمی رو گفت، اما يادم نيست چی بود. اسم من بود يا اسم خودش؟ می‌رم جلو آينه. يه صورت رنگ‌پريده با چشم‌هايی که زيرشون کبوده يا شايدم اثر مداد چشميه که شب پيش کشيده شده، داره نگام می‌کنه. لب‌هاش خشکه و گوشه‌ی دهن‌اِش يه چيزايی چسبيده. اون اسمو تو ذهن‌ام تکرار می‌کنم، چندين بار پشت سر هم. از تند شروع می‌کنم و به آروم می‌رسم کم کم. دونه دونه‌ی حرف‌های اون اسمو تکرار می‌کنم. چه‌قدر از من دوره، چه‌قدر دور، چه‌قدر دور، چه‌قدر ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.