|
پارهها: پارهی دوم
صالح تسبيحی
prometeh2000 [ @
] yahoo.com
صاحبِ اين «خانه»
1
... و اگر تمام موهای ريخته دور و برم، موهای بلند و صاف تو که مدام
میريزد، يکجا شوند، اگر در تلاشی دائم باشم که گرد همشان آورم و
هيبتی بسازم، سری ديگر خواهد شد از تو. بیچهره! انگار که مدام در چرخش
باشی. انگار که مدام پشت کرده باشی به من. انگار که چنان به صورتات
ريخته شده باشند که چهرهات پوشيده باشد و از آن زير بشنوی.
و میشنوی چه میگويم. میدانی کدام وقتهاست که جانی میشوم. به جنونی
که بهار میآورد. به نبردی که نتيجه میدهد و نمیدهد و وقت و بیوقت
گريبانام را میگيرند آدمها. و میدانی کدام آدمها را میگويم.
آدمهای ناقص داستانهای ناتمامام را. همان آدمهای راه رونده در
تاريکی که بهار پارسال درستشان کردم و رهاشان کردهام و نمیدانم با
آنها چه کنم.
باغنشينان آن بهشت، آن عدن: «عدن ايرانی» را میگويم ... میدانی؟
به خوابام میآيند. و وقتهايی که خوابآلوده بودهام و بيدار
بودهام. از اين پل به واقعيتام آمدهاند. و اينجا ماندهاند.
تو نيستند که در من تازه شوند، هر روز رنگی بگيرند و با هر حال همآهنگ
شوند. تکرار میشوند. من آنها نيستم
و آنها من میشوند، وسط روز، گوشهی خيابان، روی
خطهای آسفالت. روی پنجرههای شيشهای مغازهها میبينمشان، روی
انعکاس شهر وقت باران، روی زمين. و حتا کنار تو! و فاصله میاندازند
بين ما. شايد بايد تمامشان کنم. برسانمشان خانهشان. بعضیهاشان
بزرگاند. خودشان راه میآيند، مثل عمو، که مدام کنف میبافت و معلوم
نبود برای چه زده آمده به روستا. يا پيرمرد که میخنديد، در خواب. و
بعضیها کوچکاند. و البته از همه کوچکتر، بچهتر، گريزانتر از هر
فکری، بیشعورتر از همه و سرمستتر، همان راوی باشد!
و آن راوی خود منام که کودک بودهام و تنام قد کشيده و روحام نه! و
بايد که دستاش را بگيريم. من، با تو ببريم برسانيماش پای آن درخت. تا
شاخهاش را بنشاند توی زمين تا نميرد.
بايد نميرد اين من ... با تو!
2
گاهی توی جهان شخصيتهايی پيدا میشوند که البته مبدأ خيلی از کارها
همينها بودهاند و اسمشان از خيلیها کمتر شنيده میشود. توی ايران
يک کتابی در آورده يک آقای روشنفکری، که «شاهرخ مسکوب» باشد، به نام
«کتاب مرتضا کيوان».
اين
مرتضا کيوان قبلا يک اسمی بود توی يکی از شعرهای شاملو، و ما هم شنيده
بوديم و گذشته بوديم.
که میگويد سال فلان سال فلان سال اشک «پوری» _ که بعد معلوم شد همسر
کيوان بوده _ سال خون مرتضا ...
و البته مرتضا کيوان در آن سالها عضو حزب کمونيست بود، مثل خيلیهای
ديگر، ولی آتش اين جهانوطنی داماناش را گرفت و اعداماش کردند. اين
آدم يک پل، يک شخصيت بينابينی، يک مکمل و مرتبطکنندهی نهايیست که
خودش به طور خاص هنوز چيزی نداشت. بيشتر محيط بود. فضايی که در آن
«مسکوب، شاملو، دريابندری و ديگران» تنفس کرده بودند و وابستهاش
بودند. باری درد داشت و به فکر متن بود، به فکر انسانها.
پيشنهاد میکنم کتاباش را بگير و بخوان و بشناساش. اين شناخت برای
نرم شدن دل خيلی خوب است. در دنيايی که دستِ بده خيلی کم شده و دستِ
بگير از هر آستينی دراز، دل نرم و دست گشاده کو؟ ...
شايد بشود معادلهای زيادی جاهای ديگر هم پيدا کرد . «پل نيزان» مثلا.
يک نويسندهی آزادمنش بود همدورهی اگزيستانسياليستها، «سارتر و
اينها». خوب، از قضا آنجا هم همه عضو حزب کمونيست بودند! و رؤيای
دوردست جامعهی بیطبقه همه را مست و پاتيل کرده بود.
اين آقای پل نيزان البته دم و دامن از تله و بیعصمتی در کشيده بود و
عضو که نبود هيچ، کلی هم با ابن حرکت مخالف بود، مثل «ژيد». و مثل او
هم عليهاش جوسازی کردند و البته آن که نشود همرنگ ما رسوا شود، عاطل
شود! اما ژيد خوب معروفتر بود، قویتر بود و منزوی نشد. اما آقای
نيزانِ ماجرای ما يک رمانی هم نوشت به نام «عدن عربی» که با آن
جوسازیها چندان خوانده نشد.
بعدها، که خودش رفته بود به عالم ديگر و احتمالا تبديل شده بود به يال
اسبی، صندلی تازهسازی، چيزی ...، «ژان پل سارتر» يک مقاله نوشت و از
اين آقا اعادهی حيثيت کرد. که بعله! ما با يک برنامهريزی حسابشده
ايشان را لگدمال کرده بودهايم.
حالا تازه ريختند «عدن عربی» را بخوانند. و البته چون سرنوشت هر
روشنگر آزادی ديگری، چه «چه» باشد چه «نيچه»، چه قائممقام باشد که
دستمال در حلقوماش کردند و قلم ازش ستاندند که مبادا بنويسد چه لورکا
باشد که "يا ننويس و بمان، يا بمير!" آن وقت مرده بود و نبود که ببيند
و باز برای ما تکرار کند جهان چه جای تنگیست ...
من هم البته رمان نيمهکارهای دارم که اسماش را گذاشتهام «عدن
ايرانی». شايد که از اين تبرک، ما هم آزادانديش بشويم!
3
نمیدانم «عدن عربی» ترجمه شده يا نه، اما يک بخشهايی از «عدن ارانی»
را میخواهم باز با تو بخوانم، داستانی که نشان از غربت هميشهگی انسان
و خشکيدن چاه آب حيات، چشمهی زندهگانی و سرانجام فرو ريختن آرمانها
دارد. اينجا گياه، نماد تلاش ماست برای بقا. مبارزهای که هميشه ادامه
دارد:
از
خشکيدن اين گياه میترسم. میگويم میترسم. نمیگويم گياه، اگر آب و
نورش سر جا باشد نمیخشکد. اين به کنار. خودرو باشد که هيچ. خودرو
نيست. کاشتناش را نديدهام، اما کاشتنیست. چون در شهر مثلاش نيست،
انگار کردی خودش سر زده، ريشه دوانده و رفته بالا!
کاشته شده در اين گلدان. اگر خودرو بود محض چه کاری سر میگذاشتم به
بيابان. میگويم بيايان. نمیگويم جاده به اين پت و پهنی بيايان را وصل
میکند به کجا ... دنبال هيچ! زمين انباشته از هيچ را ببين! شنها را!
هيچشان اگر میگويم، محض سر خوردنشان است. وقتی مشت میکنی و میبينی
سريدهاند از لای پنجهات. هيچ در کف نداری. باد میراندشان به جاده،
لای چرخها میپيچند که هيچ، پخش هوا هم میشوند از سبکی.
جالب استها! آدم دلاش میخواهد بيشتر بخواندش و اصلاحاش بکند! برم
بنشينم پاش!
4
از دور که میبينمات يک چيزی و از نزديک يک چيز ديگر! از دور يک
واحدی. يک کلمهی مشخص خوانده شده از پيش. و از نزديک خوانده شدنی نه
خوانده شده. يک رعدی. يک تکه ابر که مطمئنام خواهی باريد بر من. و از
نزديک، همان بارشی.
و چون خيس میشوم، چون بهار است و جنون به سرم میزند و حالات
احوالام را به هم میريزد. بارشات سيلآبی میشود که هم مرا میبرد
هم تو را نزديکتر میکند به اين بستر. بستر رودخانهای که هر روز رأس
ساعتی منتظر آن ابر است و آن دستان پنجههای بلندی که از سر انگشتاناش
باران میريزد و ناخنهای ابری در هر غرش و هر فشار رودخانهای را
جاندارتر میکنند.
é |