سال سوم، شماره بيست و پنج اردی بهشت 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

حجم

دختران رود گل‌آلود

عطر ديار دور

تخدير

شهر كتاب

سياه‌چاله

باغ

اتوبوس بهانه بود

پاره‌ها: پاره‌ی سوم

انديشه‌ی دينی، شناخت مليت، ...

تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

نگاهی به ريشه‌ها ...

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ

زمانه‌ی بلوغ وب‌لاگ‌‌ستان

پاک‌نويس الکترونيکی ميراث کهن اسلامی

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و ...

نوشته‌های اتوبوسی

حالا خودم حرف می‌زنم

بيانيه‌ی هيأت داوران ...

 

 

نوشته‌های اتوبوسی

سارا م.

s_i_blog [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «نوشته‌های اتوبوسی»

سومين برگزيده‌ی بخش فرهنگی ادبی اولين جشن‌واره‌ی دانش‌جويان وب‌لاگ‌نويس ايران

 

بند كفش و رفتن به اتوپيا

من اين‌جا ماندم. اين‌جا غريب‌ام. انگار قرار بود از اين‌جا با تنها قطاری که به سمت اتوپيايم می‌رفت، بروم و برای هميشه داستان‌های تکراری را تمام کنم، ولی جا ماندم. در راه ماندم. بند کفش‌ام را می‌بستم که دير رسيدم. می‌خواستم آماده سفرم را شروع کنم. همين شد که اين‌جا ماندم. بيگانه شدم با آدم‌هايی که شانه به شانه‌شان روی پله‌های مترو می‌دوم تا زودتر برسم، با آدم‌هايی كه مثل همه نفس می‌کشند، با آن‌هايی که پشت چراغ قرمز انتظار می‌کشند، با دوست‌هايی که با هم می‌گرديم و می‌خنديم و عکس يادگاری می‌گيريم، با آدم‌هايی که دوست‌شان دارم و دوست‌شان ندارم! بگويم؟ بگويم که زير چشمی به دوربين‌های مدار بسته نگاه می‌کنم و در می‌روم؟ آدم‌هايی پشت مانيتور نشسته‌اند و مرا می‌بينند. دنبال مدرک‌اند، می‌خواهند نشانه‌ای پيدا کنند و به من برچسب بزنند. کافی‌ست نشانه‌ای پيدا کنند و ثابت کنند که مشکوک‌ام، که اهل اين‌جا هستم و در آينده يک شهروند متوسط و موفق و باوجدان خواهم بود. ماندنی‌ام می‌کنند. اگر دفاعی هم کردم يک نامه‌ی رسمی و تايپ شده روی به‌ترين درختان پرس شده بفرستند که: "دفاعيات شما تنها به دليل ذهن بيمار شماست! البته درمان‌های دارويی خوبی برای شما وجود دارد و ..." نه، نمی توانند تبديل‌ام کنند به يک حلزون اتو شده و چند سال ديگر از من سوپ حلزون بسازند. نه، دُم به تله‌ی شام نمی‌دهم!

شايد چندان خيال‌پرداز نباشم، ولی اميدوارم و به خاطر همين اميد هم هست که می‌خواهم کنار ريل‌های راه‌آهن زنده‌گی کنم. شايد اگر روزی قطار اتوپيا اتفاقی از اين‌جا رد شد، بدوم. حتا اگر بند کفش‌ام باز بود ...، نه، حتا اگر پابرهنه بودم، بدوم! به انتهای آخرين واگن آويزان شوم، خودم را بالا بکشم و بروم.

 

دوستان‌ام كه خدا هستند

چند تايی از دوستان‌ام خدا هستند! مثلا يکی‌شان هست که ويلن می‌زند، نوازنده بودن او اصلا مهم نيست، راست‌اش او اصلا نوازنده نيست! اين را گفتم که خيال همه‌ی آدم‌هايی را که در ديدار اول به دست‌های طرف نگاه می‌کنند يا در عکس‌ها اول به فرم انگشتان نگاه می‌کنند، راحت کنم. او از آن خداهای کوچک و ريزه ميزه است که با نام مستعار شعر می‌نويسد. می‌دانم که حساسيت فصلی ندارد و اين يعنی اوايل بهار گلويش نمی‌سوزد و سرش گيج نمی‌رود و چشم‌هاش خيس نمی‌شوند و فرصت مست شدن از بهار را دارد.

دوست ديگری دارم که خدای نخ و گره و چله است! کافی‌ست وسايل‌اش نباشد تا دنيا را جهنم کند. چيزی نمی‌گويد، ولی می‌دانم که «پايان ترس» است و هنگام خداحافظی سرش را با چيزی مشغول می‌کند.

يکی ديگر هست که خدای ماندگار کردن لحظه‌هاست. حدس می‌زنم جدش در کار نمک سود کردن بوده! چنان با دوربين‌اش يک لحظه را کنسرو می‌کند که هيچ‌گاه کپک نزند و بيننده را مسموم نکند.

دوست ديگری هست که خدای داستان‌های بکر و جمله‌های بدون کلسترول است. او از آن آدم‌های منظم و منطقی نيست، ولی حدس می‌زنم برای نوشتن پشت ميز بنشيند و هيچ‌گاه ديوانه‌وار به دنبال کاغذ و خودکار نمی‌گردد و هميشه فکر همه چيز را می‌کند.

در ميان‌شان فقط من خدا نيستم. سخن‌ران‌ام بدون اين‌که فکر جديدی خلق کنم. شايد به خاطر شنونده‌گان‌ام باشد! اگر حرف جديدی می‌خواستند، سعی می‌کردم و خلق می‌کردم و راه خدا شدن را پيش می‌گرفتم. آن‌ها چيزی به من نمی‌گويند. قارچ‌هايی هستند که از آزمايش‌گاه آزادشان کردم. آرام توی پتری‌های حاوی محيط کشت زنده‌گی می‌کنند. چرت و پرت نمی‌گويند و بی‌خود انتقاد نمی‌کنند. چاپلوس نيستند و طلب‌کار نخواهند شد، ولی دوست‌شان ندارم. بد عادت‌ام کرده‌اند. بايد برشان گردانم به همان آزمايش‌گاه طلسم شده.

من هم برای خودم آرزوهايی دارم. دوست دارم خدا بودن را تجربه ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.